زفت - [بضم زاء] بخيل و ممسك را گويند مثالش عنصرى گويد: بيت تلخ چون بيم و صعب چون غم جفت تيره چون گور و تنگ چون دل زفت و حكيم اسدى نيز گويد: [بيت] برادى دل زفت را تاب نيست دل زفت سنگيست كش آب نيست و در فرهنگ بمعنى خشونت پيشه و ستيزهكار نيز آورده و باين بيت فردوسى متمسك شده: [بيت] بگيتى همه تخم زفتى مكار ستيزه نه خوب آيد از شهريار* و بمعنى گرفته روى نيز آمده و چيزى كه در خوردن گلو گير بود و كام درهم كشيده شود چون مازو و هليلۀ خام و ز مخت نيز گويند و بعربى عفص خوانند. امير خسرو گويد: بيت هليله كو بزفتى چون دل زفت شود خرماى تر چون با عسل جفت و در فرهنگ بمعنى داروى چسبنده كه از درخت صنوبر حاصل شود نيز آمده. و بكسر زاء عربيست و بمعنى قير باشد و بعضى برآنند كه زفت قير نيست اما چيزيست شبيه بقيز. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص653) 
(صفت) بخيل. ممسك. لئيم. ¦¦گرفته. ترشروى. ستيزهخوى. خشونتكننده. ¦¦سخت خشن و گستاخانه: سخن زفت. ¦¦طعم و لذت زمخت مانند مازو، هليله و امثال آن. عفص. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1576) 
[صفت][فارسی]بخيل و ممسك و لئيم.و گرفته و ترش روى.و ستيزهجوى و خشونت كننده و زمخت.و عفص و هر چيز كه دهن را جمع كند و درهم كشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج3 , ص1763) 
بخيل است.سوزنى گويد: راد با شاعر تواند بود در يك پيرهن#زفت نگذارد بپيراهن كه تا گويد سلام 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص95) 