نژند [ nejand ]بفتحتين،افسرده و پژمرده و فرومانده،و بعضى بكسر اول گفتهاند،و بمعنى خشمگين نيز آمده،فرخى گويد: بيت پيادۀ سپه آراى او دويست هزار چو پيل مست و پلنگ نژند و شير ژيان و در فرهنگ بمعنى پست نيز آورده،كمال گويد: بيت تو آفتاب بلندى و من چو سايه نژند همى كندمان از يكدگر جدا پرده بيت نزد اوج شرفش چرخ نژند پيش فيض كرمش نيل سراب و درين تأملست،چه معنى اول نيز راست مىآيد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1399) 
به كسر اول و فتح ثانى و سكون نون و دال ابجد به معنى اندوهگين و غمناك و فرومانده و افسرده و سر فرود افكنده و پژمرده باشد و به معنى سرگشته و خشمگين و قهرآلود هم هست و پست و حضيض را نيز گويند كه در مقابل بلند و اوج باشد و به فتح اول هم آمده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص900) 
بفتح اول و دويم بمعنى اندوهكين و غمناك معروفست 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص708) 
- غمناك و فرمانده باشد. و بمعنى پژمرده نيز باشد. مثالش انورى گويد: شعر آخر اين اختران بىمعنى چند بخت مرا نژند كنند و در فرهنگ و تحفة السعادة بمعنى پست ضد بلند نيز آمده و صاحب فرهنگ -- ابدت ميامن بركاته -- اين بيت خلاق المعانى را مؤيد اين معنى آورده: بيت تو آفتاب بلندى و من چو سايه نژند همى كندمان از يكدگر جدا پرده هم او [2] فرمايد: شعر نزد اوج شرفش چرخ نژند پيش فيض كرمش نيل سراب و بمعنى خشمگين نيز آورده و باين بيت حكيم فرخى مستشهد شده: پيادۀ سپه آراى او دويست هزار چو پيل مست و پلنگ نژند و ببر دمان* 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1397) 
[صفت][فارسی]مهيب و سهمگين و هولناك.و محترم
و معزز و بزرگوار.و غمگين و حيران و آشفته و
متعجب.و نادان و ابله.و افسرده.و متغير
شده از اندوه و يا از كبرسن.و سر فرو افكنده
و پژمرده و خشمناك و قهرآلود.و تاجر معتبر.
و عالم و دانا.و حارس و حامى،و پير مرد موقر
مجرب متدين و امين و با ديانت.و تيره و
تاريك.و زشت.و لاغر و نحيف.و افسرده.
و هراسان و سست و ناتوان.و بردبار و عاجز از دفع ظلم و تعدى.و مرد بيداد و بدكار و بد كردار.و گناهكار.و آنكه جور و تعدى مىكند.و مكروه و نفرتانگيز.و زمين پست.
و باصطلاح هيئت:پست و حضيض مقابل
بلند و اوج. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3701) 
پژمرده و غمگين چهره و فرومانده بود عنصرى گفت: از دل خسته و روان نژند#خويشتن در بهارخانه فگند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص39) 
حيران و فرومانده بود. لبيبى گفته است: ايا ز بيم زبانم نژند گشته و هاژ#كجا شد آن همه دعوى و لاف و آن همه ژاژ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص112) 
نژند (صفت) اندوهگين. غمناك. افسرده. پژمرده. فرومانده. غمگينچهره. غمگين. دلگير. مهموم. غمنده. ¦¦خشمگين. قهرآلود. خشمناك. ¦¦مهيب. سهمگين. هولناك. ¦¦عبوس. ترش. ¦¦نشيب. پست. حضيض. مقابل بلند و اوج. ¦¦زمين پست. ¦¦خوار. بىارزش. پست. بىارج. ¦¦سرفرودافكنده. سرنگون. خوار. ¦¦لاغر. نحيف. ¦¦افسرده. پژمرده. بيماروار. ¦¦زشت. مكروه. نفرتانگيز. ¦¦بد. ناخوش. نامساعد. ناموافق. ¦¦تيره. تاريك. مقابل خرم. ¦¦بدكار و بدكردار. گناهكار. آنكه جور و تعدى مىكند. ¦¦حيران. آشفته. متعجب. ¦¦هراسان. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2985) 