bookmark

معنای باره

باره

بر وزن خاره ديوار و حصار قلعه و شهر را گويند و كرت و مرتبت و نوبت را نيز گفته‌اند و به معنى دوست هم آمده است همچو غلام باره يعنى پسر دوست و به معنى حق و شأن هم هست چنان كه گويند دربارۀ فلان يعنى در حق فلان و در شأن فلان و به معنى طرز و روش و قاعده و قانون باشد و مشروبى را نيز گفته‌اند مست كننده كه آن را از آرد برنج و ارزن و امثال آن سازند و به عربى نبيذ خوانند و هر چيز زشت را نيز گويند و به معنى زلف هم هست و گله و رمه گاو و گوسفند و اسب و امثال آن باشد اسب را نيز گويند كه به عربى فرس خوانند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص117)
sourceLink

- حصار. و اسپ. و شأن چيزى باشد چنانكه گويند فكرى دربارۀ او بايد كرد و ملا محمد كشميرى شهورى تخلص بمعنى حصار و حق و شأن فرموده: شعر شهر هستى شهورى شد خراب از هجر تو وقت آن شد كز كرم فكرى كنى درباره‌اش و بمعنى اسب حكيم فردوسى فرمايد: بيت پى باره‌اى كوچماند بجنگ نمايد بر آن روى جنگى پلنگ و در فرهنگ بمعنى دوست نيز آورده كه يار گويند. مثالش شرف شفروه گويد: بيت دلى كه عشق نورزيد سنگ خاره بود چه دولتى بود آن دل كه عشقباره بود و بمعنى مرتبه و نوبت نيز آمده. مثال اين معنى جمال الدين عبد الرزاق فرمايد: بيت دگر باره چه صنعت كرد بر ما سپهر سركش فرتوت رعنا
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص191)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]ديوار و حصار قلعه و شهرپناه.و خدا.و حضور خدا.و زلف و گيسو.و دوست و مصاحب و مؤانس.و منوال و طرز و روش و دستور و قاعده و قانون و رسم.و عادت.و كرت و نوبت و مرتبه.و هر آنچه تقسيم كند و جدا سازد دو چيز را.و پاره و رشوه‌اى كه بقاضى دهند. و جزا و پ
(
فرهنگ نفیسی
, ص508)
sourceLink

[صفت‏][فارسی‏]دوست و يار. و غلام باره و زن باره يعنى بچه دوست و زن دوست.و يا [اسم‏]زن و بچه. ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]با راه و آنكه در راه راست مى‌رود.و داراى راه راست.
(
فرهنگ نفیسی
, ص509)
sourceLink

(اسم) ديوار و حصار قلعه و شهر. بارو. رَبَض. شهرپناه. سور. ¦¦ديوار درون حصار. ¦¦قلعه. دز. دژ. ¦¦برج و ديوار. ¦¦
(اسم) كرّت. مرتبت. نوبت. مرتبه. دفعه. كثرت. اين كلمه غالباً با كلمات ديگرى تركيب مىشود، از قبيل: اينباره. دگرباره. ديگرباره. يكباره. دوباره. هزارباره. يكبارگى. بهيكبارگى و جز اينها. ¦¦
(پسوند ، اسم) به صورت پسوند در تركيب با كلمات بهمعنى دوستدارنده و حريص به چيزى آيد: عشقباره. روسپىباره. اژدهاباره. دخترباره. زنباره. غلامباره. ¦¦ (اسم) گله و رمۀ گاو و گوسفندان. گله گوباره. ¦¦
(اسم) اسب. بارگى. ¦¦اسب تيزرو. اسب نيك. ¦¦كرۀ سوارى. ¦¦
(اسم) طرز. روش. قاعده. قانون. اسلوب. منوال. دستور: دربارۀ؛ درباب. درامر. درموضوع. درمعنى. بهجاى. درخصوص. درمقولۀ. ¦¦باب. حق و شأن: دربارۀ فلان؛ در حق و در شأن فلان. ¦¦مشروبى مستكننده كه آن را از آرد برنج و ارزن و امثال آن سازند. نبيذ. بوزه. ¦¦زلف. جعد و گيسو. ¦¦جزا و پاداش. ¦¦رشوه. بهره. پاره.
(
لغت نامه دهخدا
, ص319)
sourceLink

بوزن خاره ديوار و حصار و قلعه و شهر را كويند و بمعنى كرّت و مرتبت و نوبت آمده حكيم خاقانى در معنى اول و ثانى كفته شعر از قلّۀ قاف سنكش آرند باره ز ستاره دركذارند صد باره برآورند بهتر صد باره ز باره سكندر ديكر بمعنى دوست است كه در بار مذكور شد شرف شفروه كفته شعر دلى كه عشق نبازد ز سنك خاره بود چه دولتى بود آن دل كه عشق باره بود ديكر بمعنى حق آمده درباره فلان يعنى در حق فلان مؤمن حسين يزدى كفته ع يك لطف نكرد يار دربارۀ من ديكر بمعنى طرز و روش آمده حكيم فردوسى كفته شعر ازين باره كفتار بسيار كشت دل مردم خفته بيدار كشت ديكر بمعنى زلف آورده‌اند حكيم سنائى كفته شعر هر زمان مدّعى را ز غرور دل خويش تازه خونى هدر اندر خم هربارۀ اوست ديكر بمعنى اسب است استاد عنصرى كفته شعر چو بدره مهر كند مهر اوست للشّعرا چو باره داغ كند داغ اوست للزّوار ديكر بمعنى كلّه‌ور و كاو و كوسفندان است و آن را كله‌كوباره نيز كويند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص144)
sourceLink

دو معنى دارد:اول باروى شهر و قلعه بود. دوم اسب بود .
(
صحاح الفرس
, ص264)
sourceLink

اسب و حصار را نيز گويند.نظامى [گفته]: بر آن باره كوباره انگيبخته#سر كوتوال از دژ آويخته.
(
فرهنگ قواس
, ص72)
sourceLink

حصار بود.نظامى [گويد]: بر آن باره كو باره انگيخته#سر كوتوال از دژ آويخته
(
فرهنگ قواس
, ص128)
sourceLink

باره‌بند

جائى كه اسب بندند و در عرف اين زمان اصطبل و طويله را كويند و باربند مخفف بهاره بند نيز آمده
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص144)
sourceLink

باره و بارو و بارى

حصار باشد،و نيز بارى قصبه‌ايست معروف حوالى آگره،فرخى گويد: بيت آن شاه عدو بند كه بگرفت و بيفگند گرگى و دژم شيرى اندر ره بارى
(
فرهنگ رشیدی
, ص200)
sourceLink

باره و بارگى

اسب مطلق،و نيز باره حق و شان،چنانكه گويند:فكرى در بارۀ او بايد كرد،و درين تأملست چه باره اينجا بمعنى بابست چنانكه گذشت.
(
فرهنگ رشیدی
, ص200)
sourceLink

باره بند

(اسم مرکب) جايى كه اسب را ببندند. اصطبل. طويله. مخفف بهارهبند.
(
لغت نامه دهخدا
, ص320)
sourceLink

باره كوب

(اسم مرکب) آلتى جنگى براى تخريب باره و حصار و دژ. منجنيق. ابزارى چون توپ و تانك امروز.
(
لغت نامه دهخدا
, ص320)
sourceLink

ضرب المثل باره

چنين است مر مرگ را چاره نيست بر جنگ او لشکر و باره نيست

(... گراميست تن تا بود جان پاك چو جان شد كشان افكنندش بخاك.) اسدى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص625)
sourceLink

اگر بارۀ آهنينى بپاى - سپهرت بسايد نمانى بجاى

فردوسى. رجوع به: از مرگ بخود چاره نيست شود،
(
امثال و حکم
, ص192)
sourceLink

اعلام

باره

[ر] شهرك و خوره‌اى در پيرامن حلب، داراى دژ و باغها است. آن را «زاويۀ باره» نيز نامند. ¦¦
نيز بخشى از كارگزارى «جزيرة الخضراء» در اندلس است كه كوههايى بلند دارد، و مردمش فتنه جويى‌ها داشته و دارند. درآمد شهر از ميوه است نه كشاورزى.
(
ترجمه معجم البلدان
, ص407)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.