bookmark

معنای گو

گو [ gov ]

زمين پست و مغاك،و شخاع و پهلوان،فردوسى گويد: بيت گر ايدر گو اسفنديار آمدى سپه را درين دشت كار آمدى
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1242)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى زمين پست و مغاك را گويند و به معنى دلير و شجاع و مبارز و پهلوان و مهتر و محتشم و بزرگ هم آمده است و به ضم اول به معنى گوى باشد كه آن را با چوگان بازند و تكمۀ جامه و گريبان را نيز مى‌گويند و به معنى خورد و كوچك هم به نظر آمده است و امر به گفتن هم هست يعنى بگو و با ثانى مجهول گاو را نيز گويند كه عربان بقر خوانند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص804)
sourceLink

چند معنى دارد اول مهتر و محتشم و مبارز و دلير باشد .دوم مغاك باشد در جايگاهى بزرگ يا كوچك.
(
صحاح الفرس
, ص296)
sourceLink

-- بفتح گاف - بمعنى مغاك باشد و ديگر دلير و مبارز و يل را گويند [3]. مثال معنى اول سيف الدين اسفرنگى گويد: بيت اى ز قهر تو بحر و كان در جوش وى ز قدر تو آسمان در گو مثال معنى دوم حكيم فردوسى فرمايد: بيت ورا سام يل گفت بر گرد و رو بگو آنچه ديدى بمهراب گو
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1228)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]گاو و بقر. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]زمين پست و مغاك.و آفتاب.و شجاع و دلير و مبارز و پهلوان.و سردار و مهتر و محتشم و محنرم و بزرگ. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]دكمۀ جامه. و گوى چوگان.و سرگين. ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]خرد و كوچك. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]پنداشت.و كلمه و لفظ و سخن و گفتار. ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]گوينده و هميشه بطور تركيب استعمال مى‌شود مانند دروغگو يعنى كاذب،و گويندۀ دروغ و راستگو صادق و گويندۀ سخن صدق و راست. ¦¦
[فارسی‏]كلمۀ ارتباط بمعنى خواه و اگر چه.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2916)
sourceLink

همه يكى باشد.رودكى گفت: آبكندى دور و بس تاريك جاى#لغز لغزان چون درو بنهند پاى. و شهيد گفت: هركه باشد تشنه و چشمه نيابد هيچ جاى#بيگمان راضى بيايد گر بيابد آبكند .
(
لغت فرس
, ص39)
sourceLink

هم پهلوان باشد.كسائى گفته است: چگونه سازم با او چگونه جنگ كنم#ضعيف كالبدم نه گوم و نه گربزم‌؟
(
فرهنگ قواس
, ص97)
sourceLink

گو

(اسم) كه بازى چوگان با آن بازى مىكنند. ←گوى. ¦¦تكمۀ جامه و گريبان. ¦¦
(فعل امر ، صفت فاعلی) امر است از گفتن. بگو. خواه. خواهى. بگذار. ¦¦ (صف) مخفف گوينده است در كلمات مركب مانند: اذانگو. پراكندهگو. راستگو. زورگو. ¦¦
(اسم) گاو. ¦¦پهلوان. يل. دلير. شجاع. نيرومند. ¦¦
(اسم) زمين پست و مغاك. گودال. زمين نشيب. غُفچ. چال. چاله. ¦¦گودالى كه در گردوبازى اطفال در زمين كنده گوز در آن مىاندازند.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2454)
sourceLink

گو (ى)

(صفت فاعلى) مخفف گوينده است در كلمات مركب مانند اذان گو (ى). بدگو (ى).خوابگو (ى).سخنگو (ى). شكرگو (ى) و...
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2470)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.