نيرو [ niru ]به كسر اول بر وزن نيكو به معنى زور و قوت و توانايى باشد و به معنى تقدير هم به نظر آمده است چنانكه گويند بر هر نيرو يعنى بر هر تقدير. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص922) 
بالكسر و ياء معروف،زور و قوت. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1438) 
بر وزن نيكو بمعنى قوّت و زور معروف و قوتى را نيز كويند كه در سمع و بصر و ديكر حواس مودّع است كه بآن سمع و بصر مسموع و مبصر را دريابد و بمعنى تقدير نيز هست اكر كويند بهريز و مراد بهر تقدير است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص727) 
- قوت باشد [4] شيخ سعدى گويد : شعر بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم كه نيروى بالم نماند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1447) 
[اسم][فارسی] واو مجهول-زور و قوت و توانايى و امكان و احتمال.و قابليت.و كود و سرگين. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3799) 
زور.عنصرى گويد چون هست هنر بگو بآهو چكنم#چون كار گشاده گشت نيرو چه كنم 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص92) 
نيرو (ى) (اسم) زور.قوت.توانايى.توان. پهلوانى.نيرومندى.قدرت.|| زور بازو. ضرب.زخم.فشار و قوۀ دست.|| رمز قدرت.|| امكان.قابليت.استعداد.|| قوتى را نيز گويند كه در سمع و بصر و ديگر حواس مودع است كه به آن سمع و بصر مسموع و مبصر را دريابد.|| حول.تأييد. يارى.كمك.|| جنگ.نبرد.|| شدت. حدت.ضرب.|| امكان.احتمال. || (اصطلاح نظامى) هر يك از قواى مختلف نظامى.مجموعۀ نفرات و تجهيزات جنگى يك دولت يا مملكت در هوا يا زمين يا دريا كه به ترتيب نيروى هوايى، نيروى زمينى، نيروى دريايى نام دارد.|| برق.الكتريسيته.|| (اصطلاح فيزيك) عاملى كه قادر است جسمى را به حركت درآورد يا از حركت بازدارد يا سرعت حركت آن را تغيير دهد.انرژى. || تقدير.|| مجازاً، به معنى كود. -نيرو بيرون كردن؛ امكان و قدرت از كسى گرفتن. -نيروى بازو؛ قوۀ بازو.قدرت و توانايى. -نيروى بخت؛ قدرت.اقبال. -نيروى پنداره؛ قوۀ واهمه كه بدان انسان ادراك معانى جزئيه نمايد. -نيروى دست؛ زور دست.كنايه است از قدرت و توانايى. -نيروى كارى آمدن كسى را؛ بدان قادر شدن.قادر به اجراى آن شدن. -|| كدّ يمين. -بانيرو؛ زورمند.قوى. -|| محكم.سخت. -به نيرو؛ قوى.نيرومند.بانيرو. -|| شديد.سخت.بشدت. -به نيرو شدن؛ قوت گرفتن.قوى شدن. -به نيرو كردن؛ قوى كردن.پروردن. -بىنيرو؛ ناتوان.سست.بىقوت. -|| عاجز.بىتاب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3081) 