bookmark

معنی گرد

گرد

بالضم،پهلوان و دلاور،و بالكسر مدورو فراهم،و دور چيزى و حوالى چيزى،و خيمۀ مدور،و گردك خيمۀ خوردتر از ان،چنانكه بيايد،فردوسى گويد: بيت ز خاك آمد و خاك شد يزدگرد چه جويى تو زين بر شده هفت گرد و بمعنى شهر نيز آمده،كه بتازى مصر و مدينه و بلد گويند،چون سياوش گرد و ويسه گرد و يزدگرد و بلاش گرد و فرهاد گرد و داراب گرد،و و مير سيد شريف در حواشى كشاف گفته،كه داراب جرد معرب دارا بكرد است، و درين دو سهو كرده،يكى آنكه از امثلۀ مذكور ظاهر ميشود،كه باز ايد نباشد،بلكه از اصل كلمه باشد،دوم آنكه گرد بفتح كاف تازى نيست،بلكه بكسر كاف فارسى است،چنانچه از امثلۀ ديگر ظاهر ميشود،و تعريب آن بجرد نيز دلالت دارد بر ان،ليكن عبارت قاموس در لغت فرهاد جرد مشعر است بآنچه سيد گفته،و بعد از ان در حاشيه آورده كه بعضى گفته‌اند معرب داراب‌كرد است،و درين يك سهو است،و عجبتر آنكه سيد محقق و صاحب قاموس هر دو شيرازى‌اند،و در شيراز الحال نيز داراگرد و داراب‌گرد بكسرى كاف فارسى مشهور است،و ظاهرا چون گرد بمعنى شهر گوش زد ايشان نشده، و اكثر مردم بدان پى نبرده‌اند،چنان تفسير نموده‌اند و سهو كرده‌اند،و بالفتح،غبار، و كدورت دل و غبار خاطر،و گردنده،و امر بگرديدن،و گردش،و عكس چيزى و نمونۀ آن مرادف گرده،انورى گويد: بيت گر خام نبسته است صبا رنگ رياحين از گرد چرا رنگ دهد آب روان را اما ظاهرا درين بيت گرده بايد خواند نه گرد،و جنسى از ابريشم خوب،و در فرهنگ بمعنى آفتاب،و نفع و فايده نيز آورده،نظامى گويد: بيت بلى چشمه را سايه خوشتر ز گرد كه اين هست سوزنده و ان هست سرد و اوحدى گويد: بيت سفر اين جهان چه گرد كند بجز از پاى و سر،كه درد كند اما درين دو معنى و مثال اندك تأملست.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1129)
sourceLink

مبارز باشد.فردوسى گفت : بيت بهومان چنين گفت سهراب گرد كه انديشه از دل ببايد سترد (و هم او گفت[بيت] دو شير و دو جنگى دو گرد دلير كه داند كه پشت كه آيد بزير)
(
صحاح الفرس
, ص83)
sourceLink

- [بضم گاف] پهلوان و دلير باشد. مثالش شيخ سعدى گويد: بيت دانى كه چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد و - بفتح گاف - چند معنى دارد: اول معروف [1] و ديگر بمعنى گردنده و گردان و امر بگرديدن نيز آمده. مثال معنى اول انورى گويد: بيت ناسگاليده از آنسان بگريخت كه تو هم مى‌نرسيديش بگرد مثال معنى دوم هم او [2] گويد: بيت تا كه بر گرد زمين مى‌گردد كرۀ گنبد دولابى گرد مثال معنى سوم سراج الدين راجى گويد: بيت خواهى ارباشى تو از مردان مرد گرد سرمستان كوى عشق گرد و مسعود سعد نيز مؤيد اين معنى گويد : بيت چرخ كردار بر معالى گرد ابر كردار بر موالى بار و در فرهنگ يكى از اسماء آفتاب نيز باشد و باين قطعۀ شيخ نظامى تمسك نموده: قطعه اگر چشمه با سايه بودى صواب كجا سايه با چشمۀ آفتاب چو چشمه بخورشيد شد خوشگوار چرا زير سايه شد آن چشمه‌سار بلى چشمه را سايه خوش تر ز گرد كه اين هست سوزنده و ان هست سرد و بمعنى عكس نيز آورد و اين بيت انورى را شاهد آورده: بيت گر خام نبستست صبا رنگ رياحين از گرد چرا رنگ دهد آب روان را (1)يعنى: غبار و خاك برانگيخته. (2)يعنى: انورى. اما درين معنى و بيت اندك تأملى مى‌رود. و جنسى از ابريشم سره را نيز گويند. [1] و بمعنى نفع و فايده نيز آورده و باين بيت اوحدى متمسك شده: بيت سفر اين كسان چه گرد كند بجز از پا و سر كه درد كند اما درين مثال اندك تكلفى مى‌بايد كرد و و [بكسر - گاف] آنچه مدور و كروى باشد. مثالش رودكى گويد: بيت خلخيان خواهى و جماش چشم گرد سرين خواهى و بارك ميان و بمعنى دور و حوالى نيز آورده چنانكه ناصر خسرو گويد. بيت گنبد پيروزه گون پر ز مشاعل چند بگشتست گرد اين كرۀ گل و بمعنى جمع آمدن نيز باشد چنانكه فردوسى گويد: بيت زختلان و از ترمد و ويسه گرد ز هر سو سپاه اندر آورد گرد و در فرهنگ بمعنى خيمه نيز آورده كه گردك نيز گويند - باضافۀ گاف تصغير - [2] و باين بيت فردوسى مستشهد شده: بيت ز خاك آمد و خاك شد يزد گرد چه جوئى ازين برشده هفت گرد*
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1183)
sourceLink

(صفت ، اسم) بلند. ¦¦مبارز. دلاور. بهادر. شجاع.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2408)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]زور دارو مبارز و دلاور و شجاع.و دلير و بهادر و پهلوان.[جمع‏] گردان.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2889)
sourceLink

مبارز باشد.فردوسى گفت بهومان چنين گفت سهراب گرد#كه انديشه از دل ببايد سترد.
(
لغت فرس
, ص32)
sourceLink

پهلوان.فردوسى گفته است : چو طوس و چو گودرز و كشواد و گيو#چو گرگين و فرياد و بهرام و نيو
(
فرهنگ قواس
, ص96)
sourceLink

ضرب المثل گرد

چه گوهر چه سخن دانگى نيرزند بر آن دشتى كه گردان كينه ورزند.

ويس و رامين. رجوع به: حديث تيغ دگردان...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص681)
sourceLink

بر نمد چوبى اگر آن مرد زد - بر نمد كى چوب زد بر گرد زد

مولوى.
(
امثال و حکم
, ص428)
sourceLink

چو خواهى سپه را سوى رزم برد مكن پيش‌رو جز دليران گرد

(... سپه پيش دارو بنه بازپس ز گرد بنه گرد بسيار كس چنان تاختن بركه اسبان ز كار نباشند سست ار بود كارزار بدشوارى اندر مرو با سپاه نه بى‌رهنمونان ناديده راه همان ديده‌بان دار بر تيغ كوه بهامون طلايه گروها گروه چو پيدا شود كينه‌خواهى بزرگ كه باشد قوى با سپاهى بزرگ بهر گوشه كار آگهان برگمار نهانش همى جوى با آشكار ز نخجير و از مى بپرهيز باش بشب دير خسب و بگه خيز باش چو لشگرگه آيد برابر فراز شبيخون نگهدار و لشگر بساز بگرد سپه سر بسر كنده كن طلايه ز هر سو پراكنده كن هم از كنده و چاه پوشيده سر بپرهيز و آسان شبيخون مبر بنوبت تو جا دار از پاسبان كسانى كه هم گرد و هم پهلوان سپه پاك با ترك و خفتان كين شب و روز ميدار اسبان بزين بدانگه كه آراست خواهى مصاف منى بفكن از سر گه نام و لاف بداد و دهش دل بياراى و راى پذيرش كن از نيكوى با خداى(؟) بدشت گل و خار و گنداب و چاه مكن رزم كافتد بسختى سپاه هميدون مياراى از آن سو نبرد كه در ديده باد آورد خاك و گرد وز آنروى كز تيغ كوه آفتاب دو چشم تو را تيره دارد ز تاب بجائى گزين رزمگاه استوار بر آب و علف راه نزديك و خوار ز پس دار در استوارى بنه برش لشگرى رزم را يك بنه(؟) پياده به پيش آر صف ساخته سپر در سپر تير و خشت آخته پى هر سپر هم پى بدگمان خدنگ افكنى در كمين با كمان چنان كن كه هر نيزه ور روز جنگ سپر دار باشد كمانى بچنگ به نيزه درون ره چنان ساخته كز او ناوكى دارد انداخته بهر ده دلاور يك آتش فكن نهاده به پيكار و كين جان و تن سوارانشان در قفا صف‌زده پس پشت‌شان ژنده پيلان رده صفى راست بر راه و صفى بخم صفى چارسو دركشيده بهم پياده چو ديوار بر پاى پيش سواران درآمد شد از جاى خويش گروهى بكوشش ميان بسته تنگ گروهى در آسايش از بهر جنگ پس پشت لشگر سرى با سپاه كمين را ز هر گوشه بربسته راه گشاده‌ره پيل تا در شكست از ايشان نگردد سپه پاى‌بست بر انبوه صندوق پيل نبرد ز چرخى و از آتش‌انداز مرد سرانرا سزا جاى ديدار كن درفش از چپ و راست بسيار كن فراوان ز گردان گردنفراز ز بهر پسين جمله را دار باز نخستين تن از دشمنت دار گوش پس آنگاه بر زخم دشمن بكوش بگردون روان قلعه‌ها كن بلند(؟) بر آنسان كز آتش نيابد گزند همه برج آن قلعه بالا و زير پر از گونه‌گون رزم ساز دلير بهر يك چنان ساخته بانك تيز كز او پيل و اسب اوفتد در گريز چنان‌ساز قلبت كه از چپ و راست رسد زود ياور چو فرياد خواست ممان كارد از قلب كس پيش پاى مگر قلب دشمن بجنبد ز جاى چو دارى پياده سپه يكسره بود جاى پيكار كوه و دره سوى رزم بايد شدن همگروه گرفتن سر تيغ و پايان كوه و گر دشت ساده بود رزمگاه بهم حلقه بايد كه بندد سپاه وگر خيل دشمن پياده بود صف رزم بر دشت ساده بود سوارانت را بر يكى جا مدار كه تا مانده گردند ايشان ز كار جو بر جنگ پيلانت باشد شتاب بهامون برافكن پراگنده آب كه تا پيل گردد هراسيده دل نيارد نهادن پى از سوى گل چو آيد گه حمله كت بسپرد رهش بازده زود تا بگذرد ز پيكان الماس چشمش بدوز دگر تخت و صندوق از بر بسوز همه تير بر پاى و ناخن زنش مر او را فكن گرز بر گردنش وگر خيل بدخواه از آن تو بيش نبايد بكينه كنى دست پيش مجو از دو سو رزم كايد گزند ز يك روى بگشا و ديگر به بند كه چاره بسى جاى بهتر ز زور بزور آنكه بيش از تو باوى مشور بسازى دگر جوى هر روز كين كمين نه نهان و همى بين كمين سپاه تو را دل ده اندر نبرد همى گرد هر جاى باد ارو برد كسى گر به پيكار نام آورد سر جنگجوئى بدام آورد مر او را به نيكى و خلعت رسان كه تا زور گيرند يكسر كسان بجنگ آنكه سست آيد از آزمون ورا نام بفكن ز ديوان برون ز دشمن چو بينى سوارى دلير ميان دو صف بر يلان توچير سواران جنگى بر او برگمار ستوه آورش هر سوى از كارزار ز بدخواه در آشتى ساختن بترس از شبيخون و از تاختن نگه كن كمينش بگاه ستيز هم از باز گشتنش گاه گريز از او تا نپردازى اندر شكست سپه را مده سوى تاراج دست چو بينى كه دشمن همى رخت و ساز همى اندك‌اندك فرستدش باز(؟) گر از درد باشند بيمار و سست گر از خستگيها به تن نادرست اگر كم بود كس كه جنگى بود اگر از علف راه تنگى بود گر از رزمگه كاهل آيند پيش بود حمله‌هاشان نه بر جاى خويش بدين وقتها راى آويختن فزون كن كه خواهند بگريختن چو زنهار خواهند زنهار ده كه زنهار دادن ز پيكار به چنانشان مگردان ز بيچارگى كه جان را بكوشد يكبارگى ز بن بر گريزندگان ره مگير مريز از كسى خون كه باشد گريز چو نتوان گرفتن گريبان جنگ سوى دامن آشتى باز چنگ بهر كار در زور كردن مشور كه چاره بسى جاى بهتر ز زور چو تابت نباشد بجنگ و ستيز از آن به نباشد كه گيرى گريز بجنگ از چه رفتن ز به روزيست گريز بهنگام پيروزيست چو گويند كز جنگ بركاشت پشت از آن به كه گويند دشمنش كشت بدم گريزندگان شب مپوى چو دشمن شد آواره بيشش مجوى وگر كار كوشش بباشد دراز نگردد همى دشمن از جنگ باز ممان كز علف هيچ يابند بهر نهان آبخورشان بيا گن بزهر فكن تخم بد در چراگاهشان خسك ريز و چه ساز در راهشان. اسدى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص641)
sourceLink

بره را مى برد گرگ و اشتلم می كرد گرد

(در مصيبت ناله كم كن زانكه اين ماند بدانك...) ابن يمين. از صورت اين بيت چنان ظاهر است كه مصراع دوم اشاره بقصۀ مثلى است ليكن در جائى نديده‌ام.
(
امثال و حکم
, ص429)
sourceLink

گرد في الاصطلاح

گرد

واحد زمان در نوت‌نويسى كه زمان‌هاى ديگر را براساس آن مى‌سنجند و آن برابر 2 سفيد يا 4 سياه يا 8 چنگ است. ¦¦
محصولى از ذرات ريز براى مصرف دارويى يا آرايشى و بهداشتى. پودر. غبار.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2407)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.