bookmark

معنای سر

سر [ serr ]

[اسم‏][عربی‏]آنچه بريده شود از ناف كودك.[جمع‏]اسرة.يق:عرفت ذاك قبل ان يقطع سرك و لا تقل سر تك لان السرة لا تقطع. ¦¦
[اسم‏][عربی‏]سره سرورا و سرا و سرى و تسرة و مسرة(از باب نصر):شاد كرد او را. ¦¦
[اسم‏][عربی‏]خط و شكن و چين كف دست.[جمع‏]اسرار. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]كفش و موزه.و يك نوع كفشى كه در روستاى خراسان پوشند و روى آن را از ريسمان سازند.و يك نوع شرابى كه از برنج سازند.و شرى و مخملك و يك نوع جوششى كه بر اعضاى آدمى پهن شود و بشره را سرخ گرداند.و رنگ سرخ.و ناودان و ميزاب.و نوعى از رقص. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]يك نوع ماهى از طايفۀ ستاسه كه طول آن نه متر است و در انتهاى فك اعلا داراى دندانى است بشكل پيكان تير راست كه درازى آن چندين متر و بدان حيوانات را گزند رساند و بزبان فرانسه ناروال ناميده مى‌شود.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1868)
sourceLink

سر

- [بضم سين] كفشى باشد كه در خراسان از ريسمان سياه بافند و مطلق كفش را نيز گفته‌اند مثالش استاد رودكى گويد: بيت مدخلان را ركاب زر آگين پاى آزادگان نيابد سر و ديگر شرابى باشد كه از برنج كنند مثالش استاد لبيبى گويد: شعر لفت بخورد و كرم درد گرفتم شكم سر بكشيدم دودم، مست شدم ناگهان و عميد لويكى نيز گويد : [بيت] ياد كفش كنند نخست از سر نشاط آنان كه قصد باده و آهنگ سر كنند
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص734)
sourceLink

(اسم) شرابى كه از برنج سازند. ¦¦كفش و موزه و امثال آن: سُرگر؛ كفشگر. كفشى كه از ريسمان و پشم درست كنند. ¦¦نام نوعى ماهى كه طول آن يك گز باشد و خرطومى بزرگ دارد مانند پيكان تير و اكثر حيوانات را بدان گزند رساند. ¦¦نام جوشى است كه بر اعضا پهن مىشود و پوست را سرخ مىگرداند. شرى. ¦¦نوعى رقص شبيه به ارغشتك. ¦¦
(اسم) ليز. ←سرخوردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1666)
sourceLink

كفشى را گويند كه از ريسمان و پشمينه دوزند.رودكى گفته است: پايشان در ركاب سيم اندود#پاى آزادگان نيابد سر
(
فرهنگ قواس
, ص155)
sourceLink

سر در اصطلاح

سر

لطيفه‌اى است نهاده شده در قالب مانند ارواح و محل مشاهده است، چنانكه ارواح محل محبت است و قلوب محل معارف، و سر لطيف‌تر از روح است و روح اشرف از قلب.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1666)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.