bookmark

معنای سندل

سندل

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و لام كفش و پاى‌افزار را گويند و بى‌عقل و ابله و احمق را نيز گفته‌اند و كشتى كوچكى باشد كه آن را از كنار دريا پر از آب شيرين و اسباب و مايحتاج كشتى كرده به كشتى بزرگ برند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص530)
sourceLink

- [بوزن صندل] كفش باشد. مثالش شمس فخرى گويد: بيت چرخ بر صندلى مهر نهد چون كند شه ز پا برون سندل و در فرهنگ بمعنى كشتى كوچك كه بار از ان بكشتى بزرگ برند و بمعنى احمقى نيز آورده.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص773)
sourceLink

بفتح اول و ثالث نام درختى است بقدر درخت كردكان و شاخهاى آن افتاده بر زمين و ثمر آن در خوشه مانند حبة الخضرا و برك آن شبيه ببرك كرد و نرم و نازك و منبت آن اكثر بلاد هند و سواحل دكن و فرنك است سپيد و زرد و سرخ مى‌باشد و بهندى آن را چندان كويند و در شعر شعراى پارسى نيز مستعمل شده و صندل معرب آنست و مفرّح و مقوى دل و رافع صداع است و مزاج آن سرد و خشك است و بعربى آن را كوت كويند ديكر بپارسى كفش را كويند و سندلى كرسى كوچك بوده كه در قديم كفش دار كفش سلطان را برداشته بر سر آن كرسى مى‌كذاشته لهذا آن را سندلى كويند فخرى كفته چرخ بر سندلىّ مهر نهد چون كند شه برون ز پا صندل و در فرهنك بمعنى كشتى كوچك آورده‌اند كه بار در آن ريخته بكشتى بزرك رسانند و بمعنى احمق و ابله نيز آمده رفيع الدين شيرازى كفته كار شيراز و اهل منصبشان از من اى بيخبر چه مى‌پرسى ليوه‌كيشان رسيده است بعرش سندليشان كذشته از كرسى عنصرى كفته كرفتم بجائى رسيدى بمال كه زرين كنى سندل و سندلك بمعنى كفش و جاى كفش مناسب است كفش را سندله نيز كويند چنانكه جاى كفش را سندلى
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص482)
sourceLink

(معرب ، اسم) سندلك. كفش. پاىافزار. ¦¦نام درختى است. ← چندن. ¦¦كشتى كوچك كه آن را در كنار دريا پر از آب شيرين و اسباب و مايحتاج كشتى كرده به كشتى بزرگ برند. طراده.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1716)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]نوعى از كفش و پاى افزار و نعلين و كفش چوبين.و كشتى كوچكى كه از كنار دريا پر از آب شيرين و اسباب و لوازم زندگانى كرده بكشتى بزرگ برند.و چوب صندل.و ابله و احمق و بى‌عقل.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1945)
sourceLink

كفش.عنصرى گويد: گرفتم بجائى رسيدى بمال #كه زرين كنى سندل و چاچله
(
فرهنگ قواس
, ص155)
sourceLink

سندل و سند لك و سندله

كفش باشد،و سندلى كرسيى كه در قديم كفش پادشاهان بر ان ميگذاشتند،و فى السامى الصندلى كفش فروش،و ظاهرا صندلى معرب سندلى باشد،بسين،فخرى گويد: بيت چرخ بر سندلى مهر نهد چون كند شه برون ز پا سندل و در فرهنگ بمعنى كشتى كوچك،كه بار بر ان كرده بكشتى بزرگ برند،و بمعنى احمق نيز آورده،عنصرى گويد: بيت گرفتم بجاى رسيدى بمال كه زرين كنى سندل و سندلك ليكن ازين بيت ظاهر ميشود،كه كفش خورد باشد،و تصغير سندل،ليكن در فرهنگ بجاى سندلك چاچله آورده،و شاهد معنى احمق اين دو بيت آورده،از رفيع الدين شيرازى: قطعه حال شيراز و اهل منصب او از من اى بيخبر چه مى‌پرسى ليوكيشان رسيده است بعرش سندليشان گذشته از كرسى و درين تأملست.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص883)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.