bookmark

معنی پابند

پابند

[اسم‏][فارسی‏]زنجير پاى.و قنداق كودك.و [صفت‏]پاى‌بسته.
(
فرهنگ نفیسی
, ص700)
sourceLink

پابندان

ميانجى ؛
(
فرهنگ قواس
, ص97)
sourceLink

پابندانى

ميانجيگرى .
(
فرهنگ قواس
, ص97)
sourceLink

ضرب المثل پابند

پابند امرى يا كارى شدن

مقيد و علاقه‌مند بانجام آن كار يا علاقه‌مند بآن كس شدن مثال:مدتهاست پابند اين كار يا اين شخص شده‌ام و نمى‌توانم از آن يا از او صرف‌نظر كنم.
(
فرهنگ عوام
, ص127)
sourceLink

پابند كارى شدن(يا)بودن

علاقه‌مند يا گرفتار انجام كارى شدن(يا)بودن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص191)
sourceLink

پابند بودن

(به چيزى يا به كارى).مقيد بودن،گرفتار بودن(به اين چيز پابند است).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص191)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.