bookmark

معنی دشت

دشت

به فتح اول بر وزن طشت صحرا و بيابان باشد و نام ولايتى است در خراسان مشهور به دشت بياض و صحرائى است در تركستان و آن به دشت قپچاق اشتهار دارد و نام شهرى هم هست در آذربايجان و قريه‌ايست در صفاهان و موضعى است در فارس مشهور به دشت ارژن و معرب آن دست باشد با سين بى‌نقطه و به ضم اول به معنى بد و زشت بود.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص388)
sourceLink

صحراست
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص9)
sourceLink

- بيابان و بعربى نيز دشت گويند و نيز نام شهريست ميان تبريز و اربل و نام قريۀ از قرى صفاهان و نيز نام موضعى در شيراز كه آن را دشت ارژن گويند و در شرفنامه بمعنى ولايتى از خراسان كه دشت بياض گويند و نام صحرائى از تركستان كه به دشت قبچاق مشهورست نيز باشد. و بضم دال بمعنى زشت و بد باشد و دشتنام، يعنى نام بد و زشت و بحذف تاء نيز آمده و مى‌آيد.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص507)
sourceLink

بر وزن هشت چند معنى دارد بمعنى صحرا و بيابان انورى كفته در حدود رى يكى ديوانه بود سال و مه كردى بكوه و دشت كشت در تموز و دى بسالى يك دو بار جانب شهر آمدى از سوى دشت ديكر نام شهريست از خراسان كه بدشت بياض مشهور است مولوى كفته در بخارا بنده صدر جهان متّهم شد كشت از صدرش نهان مدت ده سال سركردان بكشت كه خراسان كه كهستان كاه دشت صحراء تركستان كه دشت قبچاق باشد معروف است و قريۀ بوده در سپاهان كه اصل مولانا جامى از آنجا بوده و پدرش به خراسان رفته آن در جام متولد شده و آن را در دشت نيز كويند كه كمال در نفرين اهل ولايت خود كفته اى خداوند هفت سيّاره پادشاهى فرست خونخواره تا كه در دشت را چو دشت كند جوى خون آورد بجوباره مجملا هرجا صحراء صاف است آن را دشت كويند در هر ولايتى كه باشد مانند دشت ارژن فارس و دشت و دشتستان و دشت عرب و هرجا كوهستان باشد كهستان كويند و معرب آن قهستان است و با اول مضموم بمعنى مذكور است كه كذشت
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص381)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] صحرا و بيابان و هامون و زمين هموار و وسيع و بى‌آب. و دست لاف و پيش‌مزد. و بساط شطرنج. و قبرستان. و مشك خشك بى‌رطوبت. و نام ولايتى در خراسان مشهور بدشت بياض. و صحراى قبچاق كه در تاتارستان است و دشت قبچاق گويند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1508)
sourceLink

[زمين پر از]گردوخاك را گويند.
(
فرهنگ قواس
, ص28)
sourceLink

دشت

(اسم) صحرا.بيابان.هامون. جلگه.زمين هموار و پهناور و بى‌آب. || (اصطلاح جغرافيايى) زمين هموارى كه به هيچ وجه چين نخورده، يا زمينى كه به وسيلۀ مواد رسوبى رودها و سيلاب‌ها به وجود آمده است. -دشت آبرفتى؛ دشت هموارى كنار يك رودخانه كه بر آن آبرفت نهشته شده‌است. -دشت آبى؛ دشتبى.زمينى كه با آب نهرها و قنوات زراعت و سيراب شود و ديمى نباشد. -دشت آوردگاه؛ ميدان جنگ. -دشت جنگ؛ ميدان جنگ.هيجا. آوردگاه. -دشت سواران؛ صحراييان. -دشت سواران نيزه‌گذار (نيزه‌وران)؛ كنايه است از عربستان. -دشت سيلابى؛ دشتى در اطراف يك رودخانه، كه از نهشت ته‌نشست‌هايى كه رودخانه با خود مى‌آورد تشكيل شده‌است. -دشت عرب؛ عربستان. -دشت كربلا؛ قتلگاه امام حسين (ع) و يارانش در عراق. -دشت كين؛ ميدان جنگ. -دشت نخجير؛ شكارگاه. -دشت و در؛ در و دشت. -در و دشت؛ دره و بيابان.زمين بلند و پست و هموار و ناهموار. -شوره‌دشت؛ شوره‌زار. ¦¦
(اسم) پيش‌مزد.سفته.|| در تداول، فروش اول هر كاسب در اول روز يا هفته يا ماه يا سال.|| سود. -دشتِ سرِ چراغ؛ مجازاً، نخستين پولى كه فروشنده هنگام روشن كردن چراغ در غروب از مشترى مى‌گيرد. -دشتِ سرِ چراغِ كسى را كور كردن؛ كنايه است از با نسيه خريدن، فروش شبانۀ فروشنده را كساد كردن. -دشت كسى را كور كردن؛ با نسيه خريدن فروش اول دكان‌دار را كساد كردن. -دشت كسى كور شدن؛ فروش اول كاسب كساد شدن.با اولين فروش به نسيه كار دكان‌دار كساد شدن. -|| كنايه است از با ناكامى مواجه شدن. -اول دشتى؛ كنايه است از بامدادان و هنگام آغاز كار.
(
لغت نامه دهخدا
, ج1 , ص1311)
sourceLink

ضرب المثل دشت

چو بيدادگر شد جهاندار شاه به گردون نتابد ببايست ماه به پستانها در شود شير خشک نباشد به نافه درون بوى مشک ز ناو و ريا آشكارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود به دشت اندرون گرگ مردم خورد خردمند بگريزد از بى خرد شود خايه در زير مرغان تباه هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه

(چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى مرا بيهده نيست اين گفتگوى...) فردوسى. و رجوع به: اسكندر رومى را...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص635)
sourceLink

منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست هر جا كه رفت خيمه زد و بارگاه ساخت

(
فرهنگ عوام
, ص582)
sourceLink

پياده به از چون تو سيصد سوار - بر اين دشت و اين روز و اين روزگار

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج1 , ص518)
sourceLink

چه گوهر چه سخن دانگى نيرزند بر آن دشتى كه گردان كينه ورزند.

ويس و رامين. رجوع به: حديث تيغ دگردان...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص681)
sourceLink

چو با گلۀ بخت آشفته گشت شبان خفت و گرگ اندر آمد به دشت.

حضرت اديب. رجوع به: اذا جاء القضا...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص632)
sourceLink

چنان كاروانى كز اين دشت در - بودشان گذر سوى دشت دگر

چنان كاروانى كز اين دشت در بودشان گذر سوى دشت دگر بجانيم همواره تازان براه بر اين دو نوند سپيد و سياه يكى پيش ديگر ز پس‌مانده باز بنوبت رسيده بمنزل فراز. اسدى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص620)
sourceLink

مُنعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست

(...هرجا كه رفت خيمه زد و بارگاه ساخت )سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص712)
sourceLink

چه يك مرد جنگى، چه يك دشت مرد

رجوع شود به:چو يك مرد جنگى...
(
فرهنگ عوام
, ص204)
sourceLink

نظير: لرجل خير من الف رجل. رجوع به: جنگ را يك تن...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص683)
sourceLink

چو يك مرد جنگى،چو يك دشت مرد

همانند:صد تا گنجشك نيم من است با زاق و زيق و شيونش.
(
فرهنگ عوام
, ص202)
sourceLink

به دشتى كه گمراه گردى مپوى

(دگر تا بوى يافه زينسان مگوى...) اسدى.
(
امثال و حکم
, ج1 , ص404)
sourceLink

به دشت آهوى ناگرفته مبخش

(فرستاده گفت اى خداوند رخش...) فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج1 , ص404)
sourceLink

(فرستاده گفت اى خداوند رخش...)فردوسى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص168)
sourceLink

از روزنه دشتى پيداست(؟)

(
فرهنگ عوام
, ص46)
sourceLink

بدشت آهوى ناگرفته مبخش

همانند و بمعنى:خرس شكار نكرده را پوست مفروش.
(
فرهنگ عوام
, ص95)
sourceLink

الأعلام

دشت

[د] با تاى دو نقطه بالا در پايان نام ديهى از روستاهاى اصفهان است. از آنجاست بو بكر محمد پسر حسين پسر حسن پسر جرير پسر سويد دشتى . او از بو بكر عبد الرحيم و جز وى روايت دارد. ¦¦
نيز شهركى است [576] ميان كوهستان اربل و تبريز. من آن را هنگامى كه آباد و پربركت بود ديدم. مردم آنجا همه كرد هستند.
(
ترجمه معجم البلدان
, ج2 , ص382)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.