فغ [ foq ]بالفتح و قيل بالضم،بت و فغان جمع آن،و فغستان يعنى بتخانه،و حرم سلاطين،و گاهى معشوق را نيز گويند بمجاز،زيرا كه از غايت حسن گويا مجمع بتان و خوبان ديگر است،و چون حركت اول او بيان شد،آنچه از و مركب شده،به بيان حركت او نپرداختم. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1049) 
به فتح اول و سكون ثانى به لغت فرغانه و ماوراء النهر به معنى بت باشد كه عربان صنم خوانند و به معنى معشوق و مصاحب و كسى را كه بسيار دوست دارند هم آمده است و كنايه از جوانان خوب صورت و صاحب حسن هم هست. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص667) 
دو معنى دارد:اول دوست و معشوقه بود.دوم بزبان«فرغانه» صنم و بت را گويند . عنصرى گفت: بيت گفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار گفتا كه از فغان بود اندر جهان فغان 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص164) 
- [بضم فاء] دوست و معشوقه باشد و بزبان ماوراء النهر بت رافغ گويند و فغستان، بتخانه را گويند [2]. مثالش حكيم عنصرى فرمايد و بهر دو معنى حمل توان كرد: بيت گفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار گفتا كه از فغان [3] بود اندر جهان فغان و اين بيت لامعى جرجانى مصرح معنى دوم است : بيت هرگز نه فتنه گشتى بر ارتنگ فغفور بىگمان و نه برفغ فور 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص974) 
بضم اول بلغت اهل ماوراء النّهر بمعنى بت باشد كه بعربى صنم خوانند و فغان يعنى بتها عنصرى كفته كفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار كفتا كه از فغان بود اندر جهان فغان 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص553) 
[اسم][فارسی]معشوق.و يار و دوست و مصاحب.و كسى كه بسيار وى را دوست دارند. و جوان خوبروى و صاحب حسن خواه مرد باشد و يا زن.و بت و صنم.و مست. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2575) 
دوست و معشوقه را گويند.عنصرى گويد : گفتم فغان كنم ز تو اى فغ هزار بار#گفتا كه از فغان بود اندر جهان فغان اسدى طوسى نيز گفته است: فغستان خاقان و گنج ايدرست #بدان گر رهم اين سخن در خور است# نيارم فغستان خاقان برنج#سپاريد هرچه ايدرش هست گنج 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص107) 
فغ (اسم) بغ. بت. صنم. ¦¦معشوق. يار. دوست. مصاحب. ¦¦كنايه است از زيبايان. ¦¦كسى را كه بسيار دوست دارند. ¦¦كنايه است از جوانان خوبصورت و صاحبحسن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2129) 
فغ و فغستان بوزن مغ بمعنى بت است و فغستان زنان پادشاه و كاهى بر مفرد نيز استعمال كردهاند در برهان كويد صورت سلاطين و امرا باشد 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص17) 