bookmark

معنای داش

داش [ dāc ]

جايى كه خشت و كاسه پزند،و در جهانگيرى بمعنى گلستان.
(
فرهنگ رشیدی
, ص641)
sourceLink

بر وزن فاش كوره‌اى كه خشت و خم و كاسه و كوزه و امثال آن در آن بپزند و به معنى گلستان هم گفته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص367)
sourceLink

- تنور خشت پزى را گويند. مثالش شاعر گويد: بيت قضا را بود آنجا داش گرمى كه در وى خشت مى‌كردند بريان
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص532)
sourceLink

جائى كه خشت و كاسه پزند شيخ عطّار فرموده زاهد خام خويش‌بين هركز نشود پخته‌كر نهى درداش
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص364)
sourceLink

(اِ) كوره‌اى كه خشت و خم و كاسه و كوزه و امثال آن در آن بپزند. كورۀ كوزه‌گران. كورۀ آجرپزى. ¦¦كورۀ حمام. گلخن. ¦¦
(تر اِ) سنگ. تاش. ¦¦ «هم»: يلداش؛ همراه. سبق داش؛ هم‌شاگرد. خواجه داش؛ هم خدمت. ¦¦مخفف داداش. ¦¦خطابى كه به گروهى از مردم عامه كنند و آنان غالباً زفت اندام و نيرومندتن و برترى‌جوى و خودكامه و بذال و جوانمرد و زودگذر، كم‌تعقل و سريع‌التصميم باشند. داش‌مشتى. (مشدى) جاهل. لوطى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1226)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] كوره‌اى كه خشت و كاسه و كوزه و خم و جز آن در آن پزند. و خاكستر دان و انبار خاكستر. و بخشش و انعام و هديه. و رفيق و همدم.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1450)
sourceLink

تنور.
(
فرهنگ قواس
, ص131)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.