bookmark

معنای گراز

گراز

بالضم خوك نر،و چون بغايت دلير مى‌باشد،شجاع و دلاور را نيز گويند بمجاز،و خرام و رفتار بناز و تكبر،و خرامنده،و امر بخراميدن،عميد لويكى گويد: بيت دور سپهر مثل تو هرگز نياورد از هفت پشت پهلو شير افكن گراز و اخسيكتى گويد در صفت اسپ: بيت ببرى زراف سينه و ابرى گراز گام بحرى نهنگ فتنه و كوهى صبا گراز و مختارى گويد: بيت چو باز پرواز اندر هواى دولت كن چو كبك در چمن ملك بيزوال گراز و بيل بزرگ كه دو حلقۀ آهنين بر هر دو طرف آن تعبيه كنند،و ريسمانى بر ان بسته مزارعان زمين بآن راست كنند،عماره گويد: بيت مركب و مجلس و شمشير چه داند همى آنك سر و كارش همه با گاو زمين است و گراز و بمعنى كوزه بكاف تازى است،و بمعنى تپشى كه از حرارت زنان را شود، بكاف تازى است،و هر دو زاى معجمه است چنانچه بيايد،و هر دو عربيست،چنانكه صاحب قاموس بدان تصريح كرده،اگر چه در فرهنگ بمعنى كوزه كواز آورده،بفتح كاف تازى و واو،و بمعنى چوب دستى بكاف فارسى و واو است،چنانكه شاهد آن بيايد.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1126)
sourceLink

به ضم اول بر وزن گداز به معنى خوك نر باشد كه جفت خوك ماده است و خرام و رفتارى كه از روى ناز و تكبر و تبختر باشد و بعضى گويند به معنى خرام و رفتار از روى ناز و تكبر هم هست ليكن در ميدان كارزار يعنى از روى تكبر و تبختر بيايد نه از روى ترس و بيم و امر به اين معنى هم هست يعنى به ناز و به تكبر به راه‌رو و خرامندۀ به ناز را نيز گويند كه فاعل باشد و بيلى را هم مى‌گويندكه بدان زمين را بكنند و بعضى گويند بيلى باشد بزرگ كه دو حلقۀ آهنين بر دو طرف آن تعبيه كرده باشند و ريسمانى بر آن ببندند و مزارعان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند و طپش و اضطرابى را نيز گويند كه مردم را از حرارت به هم رسد و اين حال بيشتر زنان را در وقت زاييدن واقع مى‌شود و كوزه پهنى باشد كه در غلاف كنند و همراه داشته باشند و بعضى گويند كوزه سرتنگى است كه مسافران همراه مى‌دارند و آن نوعى از تنگ باشد و چوبى را نيز گويند كه گوسفند و خر و گاو را بدان رانند و به معنى بالش و نمو هم آمده است كه از باليدن و نمو كردن باشد و كنايه از مردم شجاع و دلير هم هست.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص779)
sourceLink

- [بضم گاف] چند معنى دارد: اول (1)برهان ندارد. پرماه برماه. مثقب. مته كمان مترادفات آنست. (2)يعنى: امير خسرو. (3)لفظى است كه افادۀ فاعليت كند وقتى كه بلفظ ديگر داخل شود همچو آموزگار و سازگار. (برهان). (4)مرادف آنست نه خود آن. خوك باشد. دوم بيلى بزرگ باشد كه دو حلقۀ آهنين بر دو طرف آن تعبيه كنند و ريسمانى بر آن بسته كشاورزان زمين بآن راست كنند. مثالش استاد عماره گويد: بيت مركب و مجلس و شمشير چه داند همى آنك سر و كارش همه با گاو و زمينست و گراز سوم تبشى كه از حرارت پيدا شود و بيشتر زنان را در وقت زادن واقع شود. مثالش ابو شكور گويد: بيت هرچه بخوردى تو گواريده باد گشته گوارش همه بر تو گراز و شمس فخرى نيز فرمايد باين معنى: بيت ز تاب آتش خشمت چنان شدست حسود كه از حرارت بيچاره شد برنج گراز چهارم كوزۀ پهن باشد كه بزرگان در غلاف گذارند. مثالش هم او [1] گويد: بيت هر آن گراز كه لب شاه بر لبش بنهد شود زلال خضر آب در دهان گراز و حكيم اسدى بمعنى كوزۀ سرتنگ آورده كه مسافران مى‌دارند و تنگ نيز مى‌گويند [2] و اين بيت ابو شكور مؤيد خود آورده: بيت با نعمت تمام بدرگاهت آمدم امروز با گرازى و چوبى همى روم پنجم بمعنى امر به خراميدن و تبختر باشد. ششم چوبى را گويند كه گاو و گوسفند بدان رانند باين هر دو معنى نيز شمس فخرى فرمايد: بيت بشادكامى در روضه‌هاى عيش و طرب هزار سال دگر هم برين نمط بگراز بشوى روى عروس ظفر ز گرد فتن بكوب تارك اعداى مملكت به گراز و بمعنى امر استاد مختارى نيز گويد: بيت چو باز پرواز اندر هواى دولت كن چو كبك در چمن ملك بى‌زوال گراز هفتم اسم فاعل باشد يعنى گرازنده و خواننده. مثال معنى اول و اين معنى اخسيكتى گويد در تعريف اسب: (1)يعنى: شمس فخرى. (2)كراز عربى است (حاشيۀ برهان مصحح دكتر معين. نقل از منتهى الارب). بيت ببرى زراف سينه و ابرى گراز كام بحرى نهنگ فتنه و كوهى صبا گراز و در شرفنامه بمعنى شجاع و دلاور نيز آمده [1] چنانكه خواجه عميد لويكى گويد: بيت دور سپهر مثل تو هرگز نياورد از هفت پشت پهلو پيل افكن گراز و صاحب تحفه بمعنى تبشى كه زنان را باشد و كوزۀ سرتنگ گواز - بواو - آورده و اين اندكى دورست بواسطۀ اينكه او درين قول منفردست و هيچيك از مؤلفان برين نرفته‌اند. اما در نسخۀ وفائى بمعنى چوبى كه گله بآن رانند به - واو - و - راء - هر دو آمده و گفته كه آن را خرگواز نيز گويند [2].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1199)
sourceLink

چند معنى دارد:اول خوك نر بود. فردوسى گفت: بيت گر از آن گرازان نه آگاه ازين كه بيژن نهادست بر بور زين دوم بيلى باشد و رشته بر آن بسته و كشاورزان زمين را بدان راست كنند عماره گفت: بيت مجلس و مركب و شمشير چه داند همى آنك سر و كارش همه با گاو زمين است و گراز سيوم تبشى باشد سخت كه در تن مردم افتد و بيشتر زنان را بود بوقت زادن. بوشكور گفت: بيت هر چه بخوردى تو گوارنده باد گشته گوارش همه بر تو گراز و تبشى كه مردم را باشد بر سبيل عموم«كزاز» گويند بدو زاى معجم.
(
صحاح الفرس
, ص131)
sourceLink

(اسم) خوك وحشى. پستاندارى وحشى با جثۀ بزرگ، پوزۀ كشيده، دندان‌هاى نيش بلند، گردن كوتاه و موهاى زبر و بلند. ¦¦كنايه است از شجاع و دلير. ¦¦
(اسم) بيلى بزرگ كه حلقۀ آهنين بر دو طرف آن تعبيه كرده باشند و ريسمانى بر آن ببندند و زارعان، زمين شياره‌كرده را با آن هموار كنند. ¦¦
(اسم) كوزۀ سرتنگ. كوزۀ پهنى كه در غلاف كنند و همراه داشته باشند. كراز.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2403)
sourceLink

[فارسی‏][حاصل مصدر]گرازيدن. [اسم‏]خوك نر.[جمع‏]گرازان.و بيل و خاك كش.و بيلى بزرگ و داراى دو حلقۀ آهنين كه در آن دو حلقه ريسمانى بندند و زمين شيار كرده را بدان هموار كنند.و چوبى كه بدان چوپان و گله‌بان گوسپندان و گاوان را رانند.و گرمى و التهابى كه زن را در
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2886)
sourceLink

خوك نر را گويند.فردوسى گفته است: گرازان گرازان نه آگاه از اين#كه بيژن نهادست بر بور زين
(
فرهنگ قواس
, ص75)
sourceLink

بيلى بود بدو رشته بسته كه دو كس مى‌كشند و زمين راست ميكنند.عماره گفته است: مجلس و مركب و شمشير چه داند همى آنكه#سروكارش همه با گاو و زمين است و گراز
(
فرهنگ قواس
, ص180)
sourceLink

ضرب المثل گراز

با سلام و صلواة گراز از غله بدر نيزنه

(با سلام و صلواة گراز از كشت- خوان غله بيرون نميرود)اين مثل در بين مردم بختيارى متداول است و مراد اينست كه بيرون كردن گراز از ميان مزرعه گندم و جو تفنگ و فشنگ لازم دارد و ملايمت و مسالمت بكار او نميآيد.
(
فرهنگ عوام
, ص84)
sourceLink

گراز بصلواة ز غله بدر نيزنه

رجوع شود به : با سلام و صلواة (با سلام و صلواة گراز از كشت- خوان غله بيرون نميرود)اين مثل در بين مردم بختيارى متداول است و مراد اينست كه بيرون كردن گراز از ميان مزرعه گندم و جو تفنگ و فشنگ لازم دارد و ملايمت و مسالمت بكار او نميآيد.
(
فرهنگ عوام
, ص482)
sourceLink

مثل گراز تير خورده

خشمگين و كينه‌توز.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص681)
sourceLink

سخت خشمگين و كينه‌توز.
(
فرهنگ عوام
, ص551)
sourceLink

مثل گراز

با دندان‌هاى جلو بسيار درشت(مانند دندان گراز).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص681)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.