ناره زبانۀ كپان.ابو العباس گويد: قسمت خبزى ترا و نيز در انبان ترا#سربن بيند و نارۀ كپان ترا [كذا] سوزنى گفته است: ريز كپان اى كه چون دلنگ سنگ#خايه همى دارم و چون نارهاى (كذا) 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص142) 
ناره در فرهنگها نوشتهاند كه زبانۀ كپانست،اما ازين بيت كمال اسمعيل معلوم ميشود،كه بمعنى سنگ كه از كپان مىآويزند براى وزن كردن اجناس. بيت بارى بهر حساب كه خواهى سر عدوت آويخته ز جايى چون ناره از كپان و له: بيت اين باركش دل من كز آهنست گويى تا چند از عتابت دروا چو ناره باشد و بمعنى ريسمان گنده،و مرادف ناله نيز آمده،و ناريدن يعنى ناليدن چنانكه در لغت نار و مثالش گذشت. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1380) 
بر وزن چاره زبانه ترازو و زبانه قپان باشد و به اين معنى با زاى فارسى هم آمده است و سنگى را نيز گفتهاند كه از قپان مىآويزند به جهت وزن كردن اجناس و ريسمان كنده را نيز گويند و به معنى ناله و زارى هم آمده است. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص889) 
بر وزن چاره بمعنى زبانه ترازو و قپان و سنكى كه از كپان مىآويزند بجهته وزن كردن اجناس كمال اسمعيل كفته بارى بهر حساب كه خواهى سر عدوت آويخته ز جائى چون ناره از كپان هم او كفته اين باركش دل من كر آهن است كوئى تا چند از حسابت دروا چو ناره باشد و بمعنى ريسمان كنده نيز نوشتهاند و بدل ناله نيز هست 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص700) 
- [بفتح راى مهمله] زبانۀ قپان باشد [5]. (1)برهان ندارد. (2)يعنى: شيخ آذرى. (3)در برهان ناجو مرادف ناژوست نه نازو. (4)نوعى از صدف است بغايت خوشبوى. (برهان). (5)ناژه نيز باين معنى است و سنگى را نيز گفتهاند كه از قپان مىآويزند بجهت وزن كردن اجناس و ريسمان گنده را نيز گويند. و بمعنى ناله و زارى هم آمده است (تلفظى از ناله حاشيۀ برهان). مثالش شمس فخرى گويد: شعر چون بود راستى معدلتش چه برآيد ز پله و ناره 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1451) 
رمانۀ كپان باشد. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص290) 
[اسم][فارسی]زبانۀ ترازو. و سنگى كه بدان چيزى را وزن مىكنند.و ريسمان گنده.و ناله و زارى.و زبانۀ قپان. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج5 , ص3641) 
(اسم) زبانۀ ترازو و زبانۀ قپان. شاهين ترازو. ¦¦سنگى كه از قپان مىآويزند به جهت وزن كردن اجناس. سنگ وزن قپان يك كفهاى. سنگ قپان. شاقول قنطار. ¦¦ريسمانى گنده [كلفت] بود. بند چادر. طناب. ¦¦ناله و زارى. بدل ناله. در زبان ولايتى مازندران مبدل ناله است. ناريدن يعنى ناليدن. تلفظى در ناله و زارى. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2917) 
ناره قپان سنك قپان 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج5 , ص3641) 