bookmark

معنای افسر

افسر

تاج،و افسر سگزى نام سازيست كه در قديم بملك سيستان متعارف بود،چه سگزى سيستانى را گويند.
(
فرهنگ رشیدی
, ص138)
sourceLink

بر وزن بر سر به معنى تاج باشد و آن را به عربى اكليل خوانند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص80)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]تاج و كلاه پادشاهان. و لگام و افسار و زمام.و افسر سگزى [اسم خاص‏]نام نوائى از موسيقى و يا نام سازى منسوب به سگز كوه سيستان.
(
فرهنگ نفیسی
, ص329)
sourceLink

(اسم) اكليل. ديهيم. تاج مخصوص پادشاهان و امرا كه اغلب از طلاى خالص مى‌ساختند. ¦¦ كلاه منصب يا كلاهى كه گويا در مرتبه‌اى پايين‌تر از تاج بوده است. ¦¦ فرمانده. سرور. رئيس. ¦¦ حكومت. سلطنت. ¦¦ اين كلمه را فرهنگستان به جاى لغت صاحب‌منصب لشكرى وضع كرده است كه صاحب درجۀ نظامى باشد. ¦¦ ممتاز. برجسته. ¦¦ در قديم نوار يا ريسمان حرير يا كتانى بوده كه به دور سر بسته از عقب سر گره مى‌زدند و بيشتر در ميان عروسان رواج داشته است. ¦¦ مخفف افسار.
(
لغت نامه دهخدا
, ص197)
sourceLink

- تاج باشد .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص39)
sourceLink

بمعنى تاج پادشاهان حكيم سنائى فرموده شعر چه شد ار بر سر تو افسر نيست خرد اندر سر است و بر سر نيست
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص107)
sourceLink

تاجى بود از ابريشم مكلل بجواهر.فرخى گفت: [بيت] كلامت سپر بد سازد سر خويش(كذا) ملامت عشق را تاج است و افسر
(
صحاح الفرس
, ص99)
sourceLink

تاج را گويند.خاقانى گويد : ز افسار خرش افسر فرستم#بخاقان سمرقند و بخارا
(
فرهنگ قواس
, ص150)
sourceLink

ضرب المثل افسر

تا سليمان وار باشد حيدر اندر صدر ملك - حيف باشد ديو را بر تارك افسر داشتن

سنائى.
(
امثال و حکم
, ص535)
sourceLink

اندر خور افسر شود از علم به تعليم - آن سر كه ز بس جهل سزاوار فسار است

ناصر خسرو. رجوع به: آنكس كه داناتر...، شود.
(
امثال و حکم
, ص297)
sourceLink

بر لشگر گياهان گل راست سلطنت - كورى كو كنار كه حمال افسر است

اثير اخسيكتى.
(
امثال و حکم
, ص426)
sourceLink

چو من زين ولايت گشادم كمر تو خواه افسر از من ستان خواه سر.

نظامى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص655)
sourceLink

افسرى كان نه دين نهد بر سر - خواهش افسر شمار و خواه افسار

سنائى.
(
امثال و حکم
, ص188)
sourceLink

جهان چون تن و شهرياران سرند - از ايرا چنين بر سران افسرند.

فردوسى. رجوع به: نحن الدنيا...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص597)
sourceLink

چه شد ار بر سر تو افسر نيست خرد اندر سراست بر سر نيست.

سنائى. رجوع به: اندر جهان به از خرد...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص680)
sourceLink

چنين گفت دانا كه دختر مباد چو باشد بجز خاكش افسر مباد

(... بنزد پدر دختر ار چند دوست بر دشمنش مهترين ننگ اوست.) اسدى. رجوع به: چنين گفت مر جفت را...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص627)
sourceLink

برادرت چندان برادر بود - كجا مر تو را بر سر افسر بود

فردوسى. رجوع به: اين دغل دوستان...، شود.
(
امثال و حکم
, ص411)
sourceLink

شاه بيداربخت را هر شب ما نگهبان افسر و كُلهيم

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص502)
sourceLink

بهر سر افسر،نه سر بهر افسر

(...ز بهر تو دولت نه تو بهر دولت)عنصرى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص443)
sourceLink

خِرَد افسر شهرياران بود

(...همان زيور نامداران بود)فردوسى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص332)
sourceLink

لايق هر سر نباشد افسرى

(
فرهنگ عوام
, ص508)
sourceLink

هر سرى شايسته تاج نيست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص647)
sourceLink

افسر در اصطلاح

افسر

الضّابِط.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص6)
sourceLink

افسر توپخانه

ضابِطُ المِدْفَعِيّة.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

أفسر احتياط

ضابِطُ الاحْتياط.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

افسر نگهبان

الضّابِطُ النَّوبتْجِيّ‌.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص6)
sourceLink

ضابِطٌ نوبَتْجي.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

أفسر آگتيو

الضَّابِطُ العامِل.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

افسران جزءِ‌

الضُّبّاطُ الأَعْوان.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص6)
sourceLink

أفسر وظيفه

ضابِطُ الصَّفّ‌.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

أفسر ارتش

ضابِطُ الجَيْشِ‌.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

أفسران أرشد

كِبار ضُبّاطِ الجَيْش.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص24)
sourceLink

افسر كشيك

ضابِطُ الخَفْر، ضابِطٌ نوبتجي.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص101)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.