داش - تنور خشت پزى را گويند. مثالش شاعر گويد: بيت قضا را بود آنجا داش گرمى كه در وى خشت مىكردند بريان 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص532) 
جائى كه خشت و كاسه پزند شيخ عطّار فرموده زاهد خام خويشبين هركز نشود پختهكر نهى درداش 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص364) 
(اسم) كورهاى كه خشت و خم و كاسه و كوزه و امثال آن در آن بپزند. كورۀ كوزهگران. كورۀ آجرپزى. ¦¦كورۀ حمام. گلخن. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(ترکی اسم) سنگ. تاش. ¦¦ «هم»: يلداش؛ همراه. سبق داش؛ همشاگرد. خواجه داش؛ هم خدمت. ¦¦مخفف داداش. ¦¦خطابى كه به گروهى از مردم عامه كنند و آنان غالباً زفت اندام و نيرومندتن و برترىجوى و خودكامه و بذال و جوانمرد و زودگذر، كمتعقل و سريعالتصميم باشند. داشمشتى. (مشدى) جاهل. لوطى. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1226) 
[اسم] [فارسی] كورهاى كه خشت و كاسه و كوزه و خم و جز آن در آن پزند. و خاكستر دان و انبار خاكستر. و بخشش و انعام و هديه. و رفيق و همدم. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1450) 
تنور. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص131) 
جايى كه خشت و كاسه پزند،و در جهانگيرى بمعنى گلستان. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص641) 
بر وزن فاش كورهاى كه خشت و خم و كاسه و كوزه و امثال آن در آن بپزند و به معنى گلستان هم گفتهاند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص367) 