bookmark

معنی دند

دند

به فتح اول بر وزن چند استخوان پهلو باشد و درويش و مسكين و بى‌چيز را نيز گويند و به معنى ابله و نادان و بى‌باك و خودكام هم هست و دزد و بى‌ديانت را نيز گفته‌اند و افزارى باشد جولاهگان را و آن چوبى است دندانه دندانه به عرض پارچه كه مى‌بافند و از هر دندانۀ آن تارى مى‌گذرانند و به معنى دندان هم آمده است كه به عربى سن خوانند و هر چيزى عفص كه دهان را بيفشرد مانند مازو و پوست انار و امثال آن و خروع چينى را نيز گويند و آن را حب الخطاى و حب السلاطين خوانند يك دنگ آن مسهل رطوبات بود و نام گياهى هم هست و قسمى از گدايان باشند كه شاخ گوسفندى بر يكدست و شانۀ گوسفندى بر دست ديگر گرفته بر در خانه و پيش دكان مردمان آيند و شاخ را بدان شانه به عنوانى بكشند كه از آن صداى غريبى بر آيد و چيزى طلب كنند اگر احيانا در دادن اهمالى واقع شود به كارد اعضاى خود را مجروح سازند و شاخشانه اين معنى دارد و به ضم اول نام نوعى از زنبور است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص396)
sourceLink

ابله و بى‌باك و خودكامه باشد.ابو شكور گفت: بيت بخوان آنگهى در كژى دند را ز همسايگانش تنى چند را
(
صحاح الفرس
, ص78)
sourceLink

- [بوزن قند] ابله و بى‌باك و نادان باشد مثالش شمس فخرى فرمايد: بيت در اصابت بنزد فكرت خويش عقل مخطى شناس و عاقل دند و مولوى نيز گويد : [بيت] هر كرا پرسيد كردش ريشخند كاين نجويد جز يكى مجنون دند و در شرفنامه نام گياهى نيز باشد و در نسخۀ حليمى بمعنى حب السلاطين و بمعنى آنچه دهان را بيفشرد و در هم كشد و زبر كند همچو مازو و پوست انار و امثال آنها نيز آمده و در فرهنگ بمعنى استخوان پهلو نيز آمده و اين بيت حكيم مختارى مؤيد اين معنى است : [بيت] بجاى سينه دهان و بجاى گردن چشم بجاى دندش تارك، بجاى كتف عذار* و بمعنى دندان نيز آورده و باين بيت ابو الفرج متمسك شده : [بيت] بشكل پيل يكدندش نگه كن نعم چون پل يكدندش هزارست و بمعنى دزد و بى‌ديانت نيز آمده و اين بيت ابو شكور شاهد آورده: [بيت] بخواند آنگهى زرگر دند را ز همسايگان هم تنى چند را و بمعنى افزارى نيز باشد كه نساجان يعنى جولاهان دارند و آن چو بيست بعرض كارى كه مى‌بافند دندانه دار و از هر دندانه تارى بگذرانند و اين بيت مولانا محتشم كاشانى را شاهد آورده: ندارد نخ كار پيوند من شكستست دندانۀ دند من و بمعنى بى‌چيز و درويش نيز آورده و باين بيت حكيم سوزنى تمسك نموده : [بيت] دند و ملك يكى شمر و بهره جوى باش از بدرۀ زر ملك و از پشيز دند*
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص509)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] استخوان پهلو و ضلع. و درويش و مسكين و بى‌چيز و فقير. و ابله و نادان. و بى‌باك. و خود كام. و دزد. و بى‌ديانت. و افزارى مر جولاهگان را كه چوبى است دندانه دندانه بعرض پارچه‌اى كه مى‌بافند و از هر داندانۀ آن تارى مى‌گذرد. و سن و دندان. و هر چي ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] بيد انجير خطائى.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1541)
sourceLink

ابله بى‌باك خودكامه باشد.بو شكور گفت: پرى چهره فرزند دارد يكى#كزو شوختر كم بود كودكى# مر او را خرد نى و تيمار نى#بشوخيش اندر جهان يار نى# شد آمدش بينم سوى زرگران#هماره ستوهند ازو دل گران# بخواند آنگهى زرگر دندرا#ز همسايگان هم تنى چند را. لبيبى گفت: اندرين شهر بسى ناكس برخاسته‌اند#همه خر طبع و همه احمق و بى‌دانش ودند. ¦¦
هرچه گلو فراز كشد چون پوست انار و مازو آنرا دند خوانند.رودكى گفت: قند جدا كن از وى دور شو از زهر دند#هرچ بآخر بهست جان ترا آن پسند.
(
لغت فرس
, ص37)
sourceLink

مردم بى‌باك و خودكامه را گويند ابو شكور گويد: بخواند آنگهى زر گردند را#ز همسايگان هم تنى چند را
(
فرهنگ قواس
, ص191)
sourceLink

دند

(اسم) حبالسلاطين.حبالملوك. بيد انجير خطايى.گياهى است مسهل. ¦¦
(اسم ، صفت) دنده.استخوان پهلو. || ابزار بافندگى به شكل چوبى دندانهدندانه و به عرض پارچه كه از هر دندانۀ آن تارى مىگذراندند.|| مخفف دندان. -دند كسى نرم؛ خطابى سرزنشآميز و ناسزاگونه، بدين معنى كه او سزاوار تنبيه و گوشمالى است. ¦¦
(صفت) دنگ.درويش و مسكين و بىچيز.فقير و مفلس.تنگدست.|| ابله و نادان.احمق.كودن.|| دزد.خائن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1352)
sourceLink

دند في الاصطلاح

دند

(لا) Croton tiglium (فر) Croton دند را بهندى چيپال گويند. الابنيه (بهم 157، زل 127) دند سه نوع است يك نوع ازو چينى است و دانۀ او بزرگ باشد و به پسته مشابهت دارد و اين دندچينى باشد و يك نوع ديگر از او سجزى است و به دانۀ بيد انجير ماند جز آنكه بر جرم اوست نقطه‌هاى خرد و سياه كه به سرخى زند و نوع سيم هندويست و شكل او ميان چينى و سجزى است و ميان اين هر سه نوع چينى در منفعت زيادت است (ترجمۀ صيدنه، ب 56). دند به فارسى بيد انجير ختائى نامند و مشهور به حب - السلاطين است و گياه او به قدر ذرعى و برگش مثل برگ بادنجان و از آن رقيق - تر و گلش بزرگ و دانۀ او در غلاف رقيق مايل به سبزى... و قسم چينى او بزرگ‌دانه شبيه به پسته و قسم سجزى شبيه به دانۀ بيد انجير... و قسم هندى متوسط المقدار... و بهترين اقسام چينى سفيد مايل به زرد و بعد از آن هندى است (تحفه، 118). به هندى چيپال و چيپال كوته و جمال كوته نيز نامند (مخزن). منه صينى يشبه حب الخروع (شرح اسماء، م 97). دند نام فارسى خروع صينى است و آن نيز مأخوذ است از واژۀ سانسكريت دنتى Danti . دند را در سابق و اكنون نيز در الجزيره و مراكش حب الملوك مى‌خواندند و مى‌خوانند (مايرهوف، م 97). ايضا ر ك: خروع.
(
‏فرهنگ داروها
, ص162)
sourceLink

دند صينى

(ر ك: دند)
(
‏فرهنگ داروها
, ص163)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.