bookmark

معنای خورشيد

خورشيد

الشمس. من الفارسية.
(
المعجم المفصل في المعرب و الدخيل
, ص199)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] ستاره‌اى كه آفتاب و روشنائى روز از آن حاصل مى‌شود . و روح حيوانى. و معشوقۀ جمشيد. خورشيد مركز است مر سلسلۀ سيارى را كه ما در آن واقع شده‌ايم و منظم كنندۀ حركت زمين و ديگر سيارات است و منبع حرارت و نور است و حيوة‌بخش عمدۀ همه موجودات آليه م
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1423)
sourceLink

آفتاب است.نظامى گفته است. چو خورشيد روشن برآمد باوج#بروشن جهان برزند نور فوج.
(
فرهنگ قواس
, ص13)
sourceLink

خورشيد

(اسم) (از: خور +- شيد) ستاره‌اى كه جاذبۀ گرانشى آن اجرام منظومۀ شمسى را بر مدارشان نگاه مى‌دارد.نزديك‌ترين ثوابت است به زمين و با وجود عظمت نسبى آن نسبت به اجرام منظومۀ شمسى در مقام مقايسه با ساير ستارگان ستارۀ كوچكى است كه در شاخه‌اى مارپيچى نزديك حاشيۀ خارجى كهكشان جا دارد.براى ساكنين زمين خورشيد از مهم‌ترين ستارگان است، اشعۀ آن منبع حرارت، نور، مواد غذايى، سوخت و قدرت است، كه به رشد گياهان كمك مى‌كند، زمين را گرم مى‌سازد، آب را از منابع مختلف تبديل به بخار مى‌كند، در توليد بادها سهيم است و اعمال بسيار ديگر نيز انجام مى‌دهد كه جملگى آنها براى وجود انسان اهميت حياتى دارد.فاصلۀ متوسط خورشيد از زمين 149490000 كيلومتر است و قطر متوسط آن 1390400 كيلومتر حدود 109/1 برابر قطر زمين است و حجمش 1300000 برابر حجم زمين مى‌باشد. || نور شمس.آفتاب.ضوء شمس. || (اصطلاح نجوم) هر ستاره‌اى كه چند ستاره دور آن حركت كنند.|| روح حيوانى. -خورشيد به گل اندودن؛ كنايه است از پنهان كردن امرى كه در غايت آشكارى باشد. -خورشيد به گل پوشيدن؛ كنايه است از پنهان كردن امرى كه در غايت آشكارى است.خورشيد به گل اندودن. -خورشيد سر ديوار؛ كنايه است از غروب و رفتن آفتاب. -|| كنايه است از آخر عمر.آفتاب لب بام. -|| كنايه است از به پايان رسيدن امرى. -خورشيد صراحى؛ كنايه است از شراب. -تيغ خورشيد؛ كنايه است از نور خورشيد. -چشمۀ خورشيد؛ قرص خور. -مطلع خورشيد؛ طلوع‌گاه خورشيد. محل طلوع خورشيد.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1183)
sourceLink

ضرب المثل خورشيد

چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشيد ماه در محاق او را چه بيم از شكل نقصان داشتن.

سنائى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص662)
sourceLink

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو تانى به كف آرى و به غفلت نخورى

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص37)
sourceLink

اين همان چشمۀ خورشيد جهان افروز است - كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود

(خاك مصر طرب‌انگيز نبينى كه همان خاك مصر است ولى بر سر فرعون و جنود...) سعدى. نظير: وجود خلق بدل مى‌كنند ورنه زمين همان ولايت اسكندر است و ملك قباد. سعدى. دنيا قديم است.
(
امثال و حکم
, ص340)
sourceLink

آنچنان رو شب رحلت چو مسيحا به فلك كز فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص26)
sourceLink

گر روى پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص625)
sourceLink

چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا آنجا چه بقا ماند نور قمرى را.

سنائى. رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص664)
sourceLink

چون سوى خورشيد دارد روى خويش ماه تابنده شود خوش خوش هلال.

ناصر خسرو. رجوع به: اگر مردى بده دل را...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص664)
sourceLink

ز خورشيد و از آب و از باد و خاك نگردد تبه نام و گفتار پاك

(فردوسى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص444)
sourceLink

صحبت حكام ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد خواه بوكه برآيد

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص522)
sourceLink

اگر نور خورشيد والا نبود - كجا ذره مر خويشتن می نمود

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص230)
sourceLink

چشم همت چون شود خورشيدبين - كى شود با ذره هرگز همنشين.

عطار. رجوع به: همت بلنددار...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص616)
sourceLink

چو روشن بود روى خورشيد و ماه ستاره چرا برفرازد كلاه.

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص648)
sourceLink

چون نه‌اى همچو مه بنور گرو همچو خورشيد باش تنهارو

(... مهر پيوسته يك سواره بود ماه باشد كه با ستاره بود هركه تنها روى كند عادت همچو خورشيد شب كند غارت مرد را دل‌شكسته دارد جفت تير را پاى بسته دارد جفت ملك عالم بزير تنهائيست مرد تنها نشان زيبائيست.) سنائى. رجوع به: از بلا دورى طمع دارى...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص669)
sourceLink

حاجت نبود كه ز خورشيد كسى طالب احسان باشد.

(روشن است اينكه تو خورشيدى و...) سلمان ساوجى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص686)
sourceLink

خورشيد را به گل نتوان پوشيد (يا اندود)

حقيقت را نميتوان مستور ساخت.همانند:آفتاب را نتوان بگل اندود.
(
فرهنگ عوام
, ص242)
sourceLink

كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا

(عجب نبود گر از فرقان نصيبت نيست جز حرفى...)سنائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص611)
sourceLink

بدر گردد مه چو با خورشيد گردد ملتقا

(اين همه تابش ز روى و راى او نشگفت از آنك...) سنائى. رجوع به: آلوچو به آلو...، شود.
(
امثال و حکم
, ص402)
sourceLink

خورشيد هميشه زير ابر پنهان نمى‌ماند

حقيقت بالاخره آشكار مى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص348)
sourceLink

ز مُشك بوى و ز خورشيد نور نيست بديع

هركس مطابق خلقت خود عمل مى‌كند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص450)
sourceLink

از خورشيد جز گرما نبيند مرد نابينا

(عجب نبود گر از فرقان نصيبت نيست جز نقشى كه...) سنائى.
(
امثال و حکم
, ص127)
sourceLink

به گل خورشيد پنهان چون توان كرد

(برفت آن ماه و صورت را نهان كرد...)نظامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص177)
sourceLink

وصف خورشيد به شبپره اَعمى نرسد

(...كه در اين آينه صاحب‌نظران حيرانند)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص763)
sourceLink

در تنگناى قافيه خورشيد خر شود

در شعر فارسى وقتى شاعر در تنگناى قافيه در ميماند ناگزير ميشود كه براى رعايت قافيه خور(به ضم خاء)را خور(بفتح خاء)(واو خوانده نميشود)بياورد،و منظور از مثل اين است كه گاهى ضرورت ايجاب ميكند انسان كارى برخلاف عرف و عادت بكند هرچند كه مجاز نباشد.
(
فرهنگ عوام
, ص254)
sourceLink

كنايه از قافيه شعر است كه شاعر به هر وسيله متوسل مى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص364)
sourceLink

خفاش ندارد خبر از پرتو خورشيد

(...اين قوم ملامتگر ما بى‌بصرانند)آشفته شيرازى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص340)
sourceLink

چراغم چه بايد چو خورشيد هست.

(اسدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص276)
sourceLink

(بر شاه ايرانم اميد هست...) اسدى. رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص610)
sourceLink

ز خورشيد پنهان شود موش كور

(...كه جهل است با آهنين پنجه زور)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص444)
sourceLink

چه زايد ز خورشيد جز روشنى

(چنين بايد از بارت آبستنى... ز شادى دل خنده زايد ز لب ز گل بوى خوش و ز بلبل طرب.) حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص679)
sourceLink

از پس ظلمت بسى خورشيدهاست

(بعد نوميدى بسى اميدهاست...) رجوع به: از پس هر گريه آخر خنده‌ايست، شود.
(
امثال و حکم
, ص110)
sourceLink

برتر شو از بر خورشيد

(بود سقراط را خمى مسكن بودش آن خم بجاى پيراهن پادشاه زمان بر او بگذشت ديدش او را چنان برهنه بدشت شد بر او فراز و گفت اى تن گر بخواهى سبك سه حاجه ز من هر سه حالى روا كنم تو بخواه كه منم در زمانه شاهنشاه گفت سقراط حاجت اول: عملم هست يك بيك بخلل گنهم محو كن بيامرزم كز گرانى چو كوه البرزم گفت ويحك خداى بتواند مزد بدهد گناه بستاند گفت پيرم مرا جوان گردان عجز و ضعف از نهاد من بستان گفت كين از خداى بايد خواست از منى خواستن نيايد راست گفت برتر شو از بر خورشيد كه رطب خيره بار نارد بيد.) سنائى. اين طرفه حكايتيست بنگر روزى مگر از قضا سكندر ميرفت و همه سپاه با او صد حشمت و مال و جاه با او ناگه بخرابه‌اى گذر كرد پيرى ز خرابه سر بدر كرد پرسيد كه اين چه باشد آخر اين كيست كه مينمايد آخر چون راند بدان مغاك چون گور پير از سر وقت خود نشد دور چون بازنكرد سوى او چشم پرسيد سكندرش بصد خشم بهر چه نكردى احترامم آخر نه سكندر است نامم دريا دل و آفتاب رايم فرق فلك است زير پايم پير از سر وقت بانگ برزد گفت اين همه نيم جو نيرزد دوران فلك كه بى‌شمار است هر ساعتش از تو صد هزار است با من چه برابرى كنى تو چون بندۀ بندۀ منى تو دو بندۀ من كه حرص و آزند بر تو همه روزه سرفرازند. امير سيد حسينى. اين قصه را كه حضرت سنائى بسقراط و مير سيد حسينى به پيرى نسبت ميكند از ديو جانس كلبى است. وقتى اسكندر او را در خمى كه مسكن داشت ديدار كرد و گفت از من چيزى بخواه حكيم در جواب گفت: برتر شو از بر خورشيد.
(
امثال و حکم
, ص416)
sourceLink

مثل خورشيد درخشنده

جالب،پرجلا،نورانى.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص839)
sourceLink

خورشيد در اصطلاح

خورشيد

خورشيد: آفتاب. از آن در بابهاى طهارت، صلات و نكاح سخن رفته است. خورشيد از مطهِّرات ( ← مطهِّرات) است كه با شرايطى اشياى نجس شدۀ زير را پاك مى‌كند: زمين و اشياى غير منقول، چون ساختمان و چيزهايى كه در آن به كار رفته، مانند درو پنجره و حتى ميخى كه به ديوار كوبيده شده است. سنگ، خاك، گِل و مانند آن كه بر روى زمين است حكم زمين را دارد و با برداشتن از روى زمين حكم ساير منقولات را پيدا مى‌كند. درختان وگياهان قبل از چيدن نيز همين حكم را دارند. ثبوت حكم نسبت به ميوۀ بر درخت محل بحث است. از منقولات، حصير و بوريا نيز بنابر مشهور ملحق به زمين‌اند. خورشيد، اشياى ياد شده را كه به بول يا -بنابر مشهور-هر نجاست مايع يا جامد ديگرى كه عين آن زائل شده و رطوبتش باقى مانده، نجس شده باشد، پاك مى‌كند.(1)بنابر قول مشهور پاك كنندگى خورشيد در موارد يادشده همچون پاك كنندگى آب، مطلق است و اختصاص به جهتى خاص ندارد. قول مقابل مشهور، حصول طهارت از حيث جواز سجده بر آن است نه جهات ديگر از قبيل زدن دست تر بر آن.(2) شرايط: خورشيد با شرايط زير اشياى ياد شده را پاك مى‌كند: 1. خشكىِ نجاست مستند به تابش خورشيد باشد و بين شىء نجس و خورشيد مانعى وجود نداشته باشد؛ بنابر اين، تابيدن خورشيد از پس ابر بر شىء نجس، آن را پاك نمى‌كند، مگر آنكه ابر، نازك باشد و عرفاً مانع محسوب نگردد. همچنين خورشيد به تنهايى چيز نجس را خشك كند؛ بنابر اين اگر شىء نجس به وسيلۀ خورشيد و باد خشك شود، پاك نمى‌گردد، مگر آنكه باد به قدرى كم باشد كه عرفاً نگويند در خشك كردن چيز نجس تأثير داشته است. در اينكه خشك شدن چيز نجس با انعكاس نور خورشيد از مثل آينه موجب پاك شدن آن است يا نه، اختلاف است. 2. زوال عين نجاست قبل از تابيدن آفتاب؛ بنابر اين، نجاستهايى همچون خون كه با خشك شدن، جِرم آن باقى مى‌ماند مشمول اين حكم نيست. 3. تر بودن شىء نجس. در صورت خشك بودن آن، بنابر مشهور ميان متأخران اگر با آب، تر شود و سپس خورشيد آن را خشك كند پاك مى‌گردد.(3) احكام: خورشيد همان گونه كه ظاهر زمين را پاك مى‌كند باطن آن را نيز كه متصل به ظاهر نجس آن است با تابيدن بر آن و خشك كردن پاك مى‌گرداند.(4) تخلّى ( ← تخلّى) رو به قرص خورشيد و ماه در فضاى باز در صورتى كه حائلى بين عورت و خورشيد يا ماه وجود نداشته باشد بنابر مشهور مكروه است.(5) چنان كه آميزش در برابر خورشيد بدون ساتر و مانع مكروه است.(6) وضو گرفتن با آب ظرف گرم شده با آفتاب بنابر مشهور كراهت دارد.(7) خورشيد گرفتگى سبب وجوب نماز آيات مى‌شود ( ← نماز آيات). خواندن نماز مستحب هنگام طلوع ( ← طلوع) يا غروب خورشيد كراهت دارد.(8) وقت نماز ظهر هنگام زوال خورشيد است ( ← زوال). در اينكه غروب شرعى ( ← غروب) با پنهان شدن قرص خورشيد از افق محقق مى‌شود يا با ناپديد شدن سرخى مشرق ( ← حمرۀ مشرقيه) اختلاف است. مشهور قول دوم است.(9) (1) مستمسك العروة 75/2-86. (2) جواهر الكلام 253/6-258. (3)و (4) 260 و 264-266؛ مستمسك العروة 82/2-86. (5) الحدائق الناضرة 73/2-74؛ جواهر الكلام 62/2-64. (6) العروة الوثقىٰ 490/5. (7) جواهر الكلام 330/1. (8) 282/7 و 299. (9) 106-109.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج3 , ص527)
sourceLink

نزد اهل ذوق انوار حاصل از تجليات الهى،و خورشيد حقيقت نور خدا و ذات احديت است.نيز اشاره به وحدت هم هست،چنانچه مه و مهر اشارت به كثرت است. *** فتد يك تاب ازو بر سنگ‌خاره شود چون پشم رنگين پاره پاره پير طريقت گفت:حبذا روزى كه خورشيد جلال تو به ما نظرى كند.حبذا وقتى كه مشتاقى از مشاهدۀ جمال تو ما را خبرى دهد.جان خود طعمه مى‌سازيم، بازى را كه در فضاى طلب تو پرواز مى‌كند.دل خود نثار كنيم،محبى را كه بر سر كوى تو آوازى دهد. اى جوان بس منال كه بس نماند تا آنچه خبر است عيان شود.خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود و دولت ازلى عيان شود،ديده و دل و حال هر سه به او نگران شود. چه باشد گر خورى يك سال تيمار چو بينى دوست را يك روز ديدار همه آرزوها نقد شود،زيادت بيكران شود. قصه آب و گل نهان شود.
(
فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی
, ص374)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.