چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشيد ماه در محاق او را چه بيم از شكل نقصان داشتن. سنائى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص662) 
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو تانى به كف آرى و به غفلت نخورى (سعدى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص37) 
اين همان چشمۀ خورشيد جهان افروز است - كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود (خاك مصر طربانگيز نبينى كه همان خاك مصر است ولى بر سر فرعون و جنود...) سعدى. نظير: وجود خلق بدل مىكنند ورنه زمين همان ولايت اسكندر است و ملك قباد. سعدى. دنيا قديم است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص340) 
آنچنان رو شب رحلت چو مسيحا به فلك كز فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو (حافظ) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص26) 
گر روى پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو (حافظ) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص625) 
چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا آنجا چه بقا ماند نور قمرى را. سنائى. رجوع به: تيمم باطل است...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص664) 
چون سوى خورشيد دارد روى خويش ماه تابنده شود خوش خوش هلال. ناصر خسرو. رجوع به: اگر مردى بده دل را...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص664) 
ز خورشيد و از آب و از باد و خاك نگردد تبه نام و گفتار پاك (فردوسى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص444) 
صحبت حكام ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد خواه بوكه برآيد (حافظ) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص522) 
اگر نور خورشيد والا نبود - كجا ذره مر خويشتن می نمود حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص230) 
چشم همت چون شود خورشيدبين - كى شود با ذره هرگز همنشين. عطار. رجوع به: همت بلنددار...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص616) 
چو روشن بود روى خورشيد و ماه ستاره چرا برفرازد كلاه. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص648) 
چون نهاى همچو مه بنور گرو همچو خورشيد باش تنهارو (... مهر پيوسته يك سواره بود ماه باشد كه با ستاره بود هركه تنها روى كند عادت همچو خورشيد شب كند غارت مرد را دلشكسته دارد جفت تير را پاى بسته دارد جفت ملك عالم بزير تنهائيست مرد تنها نشان زيبائيست.) سنائى. رجوع به: از بلا دورى طمع دارى...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص669) 
حاجت نبود كه ز خورشيد كسى طالب احسان باشد. (روشن است اينكه تو خورشيدى و...) سلمان ساوجى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص686) 
خورشيد را به گل نتوان پوشيد (يا اندود) حقيقت را نميتوان مستور ساخت.همانند:آفتاب را نتوان بگل اندود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص242) 
كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا (عجب نبود گر از فرقان نصيبت نيست جز حرفى...)سنائى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص611) 
بدر گردد مه چو با خورشيد گردد ملتقا (اين همه تابش ز روى و راى او نشگفت از آنك...) سنائى. رجوع به: آلوچو به آلو...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص402) 
خورشيد هميشه زير ابر پنهان نمىماند حقيقت بالاخره آشكار مىشود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص348) 
ز مُشك بوى و ز خورشيد نور نيست بديع هركس مطابق خلقت خود عمل مىكند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص450) 
از خورشيد جز گرما نبيند مرد نابينا (عجب نبود گر از فرقان نصيبت نيست جز نقشى كه...) سنائى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص127) 
به گل خورشيد پنهان چون توان كرد (برفت آن ماه و صورت را نهان كرد...)نظامى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص177) 
وصف خورشيد به شبپره اَعمى نرسد (...كه در اين آينه صاحبنظران حيرانند)حافظ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص763) 
در تنگناى قافيه خورشيد خر شود در شعر فارسى وقتى شاعر در تنگناى قافيه در ميماند ناگزير ميشود كه براى رعايت قافيه خور(به ضم خاء)را خور(بفتح خاء)(واو خوانده نميشود)بياورد،و منظور از مثل اين است كه گاهى ضرورت ايجاب ميكند انسان كارى برخلاف عرف و عادت بكند هرچند كه مجاز نباشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص254) 
كنايه از قافيه شعر است كه شاعر به هر وسيله متوسل مىشود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص364) 
خفاش ندارد خبر از پرتو خورشيد (...اين قوم ملامتگر ما بىبصرانند)آشفته شيرازى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص340) 
چراغم چه بايد چو خورشيد هست. (اسدى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص276) 
(بر شاه ايرانم اميد هست...) اسدى. رجوع به: تيمم باطل است...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص610) 
ز خورشيد پنهان شود موش كور (...كه جهل است با آهنين پنجه زور)سعدى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص444) 
چه زايد ز خورشيد جز روشنى (چنين بايد از بارت آبستنى... ز شادى دل خنده زايد ز لب ز گل بوى خوش و ز بلبل طرب.) حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص679) 
از پس ظلمت بسى خورشيدهاست (بعد نوميدى بسى اميدهاست...) رجوع به: از پس هر گريه آخر خندهايست، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص110) 
برتر شو از بر خورشيد (بود سقراط را خمى مسكن بودش آن خم بجاى پيراهن پادشاه زمان بر او بگذشت ديدش او را چنان برهنه بدشت شد بر او فراز و گفت اى تن گر بخواهى سبك سه حاجه ز من هر سه حالى روا كنم تو بخواه كه منم در زمانه شاهنشاه گفت سقراط حاجت اول: عملم هست يك بيك بخلل گنهم محو كن بيامرزم كز گرانى چو كوه البرزم گفت ويحك خداى بتواند مزد بدهد گناه بستاند گفت پيرم مرا جوان گردان عجز و ضعف از نهاد من بستان گفت كين از خداى بايد خواست از منى خواستن نيايد راست گفت برتر شو از بر خورشيد كه رطب خيره بار نارد بيد.) سنائى. اين طرفه حكايتيست بنگر روزى مگر از قضا سكندر ميرفت و همه سپاه با او صد حشمت و مال و جاه با او ناگه بخرابهاى گذر كرد پيرى ز خرابه سر بدر كرد پرسيد كه اين چه باشد آخر اين كيست كه مينمايد آخر چون راند بدان مغاك چون گور پير از سر وقت خود نشد دور چون بازنكرد سوى او چشم پرسيد سكندرش بصد خشم بهر چه نكردى احترامم آخر نه سكندر است نامم دريا دل و آفتاب رايم فرق فلك است زير پايم پير از سر وقت بانگ برزد گفت اين همه نيم جو نيرزد دوران فلك كه بىشمار است هر ساعتش از تو صد هزار است با من چه برابرى كنى تو چون بندۀ بندۀ منى تو دو بندۀ من كه حرص و آزند بر تو همه روزه سرفرازند. امير سيد حسينى. اين قصه را كه حضرت سنائى بسقراط و مير سيد حسينى به پيرى نسبت ميكند از ديو جانس كلبى است. وقتى اسكندر او را در خمى كه مسكن داشت ديدار كرد و گفت از من چيزى بخواه حكيم در جواب گفت: برتر شو از بر خورشيد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص416) 