bookmark

معنای آسا

اسا

(اسم) خميازه. دهاندره. آسا. ← آسا. ¦¦
(پسوند) مخفف آسا به معنى شبيه و نظير. ←آسا.
(
لغت نامه دهخدا
, ص126)
sourceLink

آسا زدن و يا آسا كردن و يا آسا كشيدن

دهن‌دره كردن
(
فرهنگ نفیسی
, ص27)
sourceLink

اسا [ esā ]

بر وزن رسا خميازه و دهان دره باشد و آن به سبب خواب يا خمار يا كاهلى به هم رسد و به معنى شبه و نظير و مانند هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص63)
sourceLink

امر بآسايش،و آساينده،و مانند،و بدين معنى بغير مد الف نيز آمده، ابو الفرج گويد: بيت عزم و حزمش بجنبش و بسكون آسمان و زمين اسا باشد و خميازه،و زيب و آرايش،چنانكه متعارف اهل يزدست،بهرامى گويد: بيت چنان نمود بمن دوش ماه نو ديدار كه ماه من كه كند گاه خواب خوش آسا و ابن يمين گويد: بيت سرو اگر با قد رعنايى تو هم بالاستى كى چنان مطبوع و خوش اندام و با آساستى و اخسيكتى گويد: مصراع آساى تو نقش چين ندارد و هيبت و صلابت،و وقار و تمكين،چنانكه متعارف اهل خراسانست،و در فرهنگ براى معنى اول ازين دو معنى اخير اين بيت مختارى آورده: بيت زور بستاند تدبير تو از پنجۀ شير كبر بيرون كند آساى تو از طبع پلنگ و براى ثانى اين شعر آورده: رباعى پيوسته همى شتاب و تمكين اى شاه كه طاعتت بود فرض از عزم تو چرخ ميكند وام ز آساى تو ميكند زمين قرض و در فرهنگ بمعنى روش و قاعده گفته،ابن يمين گويد: مصراع چگونه دوخت بآسا قباى تربيتم و درين معنى و مثال تأملست چه معنى آرايش نيز راست مى‌آيد.
(
فرهنگ رشیدی
, ص109)
sourceLink

با سين به الف كشيده زيب، زينت و آرايش باشد و به معنى دهان‌دره هم هست كه خميازه مى‌باشد و به عربى تثائب خوانند و شبه و نظير و مانند را نيز گفته‌اند و به معنى تسكين و وقار هم آمده است و آسودن و آسودگى و آسايش و آساينده را نيز گويند و امر به آسودن هم هست يعنى بياسا و آسوده شو و به معنى هيبت و صلابت باشد و طور و روش و قاعده و قانون را نيز گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص32)
sourceLink

"دو معنى دارد اول دهان دره باشد يعنى آنكه دهان باز كند از كاهلى يا از خواب و عرب آن را«ثوباء» گويد و بزبان فرس «خميازه»نيز گويند . دقيقى گفت و بروايتى بهرامى ،مثال : بيت چنان نمود بما دوش ماه نو ديدار چو يار من كه كند گاه خواب خوش‌آسا دوم بمعنى«مانند»باشد .گويند:(فلان‌كس پيل آساست يا)خورآسا يا ذره‌آسا(اعنى مانند پيل است يا مانند آفتاب)و عرب‌آسا(را) «مثل و شبه»خواند.شهيد گفت:بيت شود بدخواه چون روباه بد دل چو شيرآسا تو بخرامى بميدان (امير خاقانى گفت:[بيت] فلك كژ روترست از خط ترسا مرا دارد مسلسل راهب‌آسا)"
(
صحاح الفرس
, ص19)
sourceLink

- چند معنى دارد: اول مانند باشد، گويند شيرآسا و مهرآسا. مثالش شهيد گويد: شعر عدوى او شود روباه بد دل چو شيرآسا خرامد او بميدان و استاد ابو الفرج [بفتح همزه] نيز باين معنى آورده و گفته: شعر عزم و حزمش بجنبش و بسكون آسمان و زمين اسا باشد دوم دهان دره باشد و آن از ملالت يا غلبۀ خواب بود و آن را خاميازه و پاسك [بباى فارسى و تازى ] و دهان دره و فاژ و فاژه نيز گويند. مثالش استاد بهرامى گويد: شعر چنان نمود بمن دوش ماه نو ديدار چو ماه من كه كند گاه خواب خوش‌آسا سوم امر از آسايش باشد. مثالش ركن الدين بكرانى گويد: شعر بكش از راه جستجويش پا از تك و پوى يك زمان آسا چهارم بمعنى آساينده بود . مثالش مولانا كاتبى فرمايد: شعر درگه كين معركه آراى رزم در دم عيش انجمن آساى بزم و باين معنى حكيم اسدى نيز گويد در تعريف اسب: شعر كم آساى و دمساز و هنجار جوى سبك پاى [و] آسان رو و تيز پوى پنجم خراسانيان بمعنى و قار و تمكين استعمال كنند. چنانكه ابن يمين گويد: شعر سرو اگر با قد رعناى تو همبالاستى كى چنان مطبوع و خوش اندام و يا آساستى و اخسيكتى نيز گويد: شعر آساى تو نقش چين ندارد سيماى تو حورعين ندارد و در فرهنگ بمعنى روش و قاعده نيز آورده و باين بيت ابن يمين تمسك نموده: شعر ببين كه صنعت خياط رشتۀ كرمش چگونه دوخت بآسا قباى تربيتم
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص8)
sourceLink

بر وزن رسا خميازه و دهان‌دره را كويند و مخفف آسا يعنى مانند نيز آمده
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص95)
sourceLink

امر بآسايش است يعنى بياسا و بمعنى مثل و مانند و معروفست و بمعنى زيب و زينت عسجدى كفته ع بسان نوعروسان كرده آسا و بمعنى هيبت و وقار مختارى كفته شعر زور بستاند تدبير تو از پنجه شير كبر بيرون كند آساى تو از طبع پلنك و بمعنى روش و قاعده و خميازه و دهان‌دره كه آن را فاژ و فاژه خوانند آمده است وصال شيرازى از معاصرين دو سه معنى را درين بيت خود آورده شعر تو مردى با عروس معنى آن بهتر كه آسائى بزرد و سرخ چند آسا كنى بر رخ عروس‌آسا و بى‌مد نيز آمده است چنانكه ابو الفرج رونى كفته شعر عزم و حزمش بجنبش و بسكون آسمان و زمين اسا باشد
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص94)
sourceLink

[فارسی‏]حرف اسمى بمعنى مانند و مثل كه در آخر اسم آن را در مى‌آورند چون پلنگ‌آسا يعنى مانند پلنگ. ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]آسايش‌دهنده و آسوده. كننده.و تسلى‌دهنده.و هميشه بطور تركيب استعمال مى‌شود مانند تن‌آسا يعنى آسوده‌كنندۀ تو و روح‌آسا يعنى تسلى‌دهندۀ روح. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]زيب و زينت.و تمكين و وقار.و آسودگى.و هيبت و صلابت.و روش و قاعده و قانون.و دهن‌دره و فاژ و تثاوب.
(
فرهنگ نفیسی
, ص27)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]خميازه و دهن‌دره.و [صفت‏]مثل و مانند و مشابه. ¦¦
[مصدر][عربی‏]اسا الجرح اسوا و اسا(از باب نصر)دوا كرد زخم را. ¦¦
[اسم‏][عربی‏]اندوه و حزن. ¦¦
[عربی‏]ج اسوة و اسوة.
(
فرهنگ نفیسی
, ص200)
sourceLink

(اسم) دهاندره. دهندره. خميازه. ¦¦
(اسم) زيور. زيب. آرايش. زينت. ¦¦وقار. ثبات. تمكين. آهستگى. ¦¦طرز. روش. قاعده. قانون. ¦¦هيبت و صلابت. ¦¦
(پسوند) اَسا. ادات تشبيه است. مثل. مانند. گون. گونه. شبه. وار. سان. سا. نظير. شكل. صفت: آسمانآسا. بحرآسا. پيلآسا. رعدآسا. زمينآسا.
(
لغت نامه دهخدا
, ص35)
sourceLink

باز شدن دهن باشد .بهرامى گويد: چنان نمود بما دوش ماه نو ديدار#چو ماه من كه كند وقتِ‌ خواب خوش‌آسا. ¦¦
مانند بود،چنانك گوييد:شيرآسا و حورآسا.خفاف گويد: بزم خوبِ تو جنّت المأوى#مثل ساقى تو حورآسا.
(
لغت فرس
)
sourceLink

فاژه .
(
فرهنگ قواس
, ص160)
sourceLink

شكل را گويند.خاقانى گفته است: كرده دران خرم فضا صيد گوزنان چندجا#شاخ گوزن اندر هوا آنگه نگون‌سار آمده آسا را هم خاقانى گفته است: فلك كجروتر است از خط ترسا#مرا دارد مسلسل راهب‌آسا سان را نيز نظر ديگر همو گفته است: هست طراز عجيب نظم من از لفظ و طرز#هست شعار غريب شعر من از سلك و سان
(
فرهنگ قواس
, ص85)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.