بزداغ (اسم) افزارى است كه با آن زنگ آيينه و تيغ و امثال آن را بزدايند و جلا دهند. مصقله. بزدائيدن به همين معنى مصدر اين لغت است و بزداغيدن تبديل غين به الف است و بزدودن نيز مثل همان است. بُزداغ. پزداغ. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص424) 
بزداغ [ bezdāq ] [ bozdāq ]به كسر اول و سكون ثانى و دال بىنقطه به الف كشيده و به غينزده افزارى باشد كه بدان رنگ آئينه و تيغ و امثال آن بزدايند و جلا دهند و آن را به عربى مصقله خوانند و به ضم اول و فتح اول و باى فارسى هم آمده است. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص144) 
بالكسر،افزارى كه بدان زنگ آيينه،و تيغ و مانند آن زدايند،و بتازى مصقل خوانند،منصور شيرازى گويد: بيت دهد ضيا بمه آيينۀ رخت كان را بود ز خاطر شاه فلك محل بزداغ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص300) 
بكسر اول و سكون ثانى افزاريست كه بدان زنك آينه و تيغ و امثال آن بزدانيد و جلا دهند و لفظ لغت نيز بر اين معنى دلالت كند و آن را بعربى مصقله خوانند و بزدائيدن بهمين معنى مصدر اين لغت است و بزداغيدن تبديل غين بالف است بزدودن نيز مثل همان است منصور شيرازى كفته شعر دهد ضيا همه آيينۀ رخت كان را بود ز خاطر شاه فلك محل بزداغ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص170) 
- [به زاى معجمه و دال مهمله بوزن گستاخ]. و [بفتح باء] نيز بنظر رسيده، در نسخۀ ميرزا مصقله باشد كه بآن زنگ زدايند. مثالش منصور شيرازى گويد: شعر دهد ضيابمه آئينۀ رخت كان را بود ز خاطر شاه فلك شاه محل بزداغ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص156) 
[اسم][فارسی]مصقل و پزداغ و افزارى كه بدان زنگ آئينه و تيغ و مانند آن را بزدايند و جلا دهند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص593) 
مصقله: 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص179) 