bookmark

معنی سرند

سرند

بكسرتين و سكون نون،آنست كه كشتى‌گير پاى خود را بپاى ديگرى بند كند و او را بيندازد،و بتازى شغزبيه خوانند،بكسر شين و زاى معجمه و باى موحده و سكون غين معجمه و فتح ياى مشدد،و نيز ريسمانى كه يكسر آنرا حلقه كنند،و زير خاك پنهان سازند،و سر ديگر شخصى بگيرد،و در كمين نشيند،تا جانورى در ان پاى نهد،بعد از ان بسوى خود كشد،و او را بگيرد،و در مويد رسنى كه در بازى- ها از پا آويزند،و بمعنى جامۀ غوك نيز آمده،و سريد بوزن دريد،نيز گفته‌اند، و در تحفه عشق پيچه باشد،ليكن در سامى بكسر سين و فتح را آورده.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص855)
sourceLink

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و دال ابجد ريسمانى باشد كه طفلان در ايام عيدها و جشنها از جايى آويزند و بر آن نشسته در هوا آيند و روند و جل وزغ را نيز گفته‌اند و آن چيزى باشد سبز كه در آبهاى ايستاده به هم مى‌رسد و به اين دو معنى به جاى نون ياى حطى هم آمده است و لبلاب را نيز گويند و آن رستنى باشد كه بر درخت پيچد و به عربى عشقه خوانند و به اين معنى با ثانى مفتوح نيز به نظر آمده است و فنى باشد از جمله فنون كشتى‌گيرى و آن چنان است كه كشتى‌گير پاى خود را به پاى ديگرى بند كند و او را بيندازد و آن را به عربى شغزبيه خوانند و به معنى ريسمانى باشد كه يك سر آن را حلقه كنند و در زير خاك پنهان سازند و سر ديگر را شخصى گرفته در كمين نشيند تا آدمى يا جانورى كه پاى در آن ميان نهد آن شخص به سوى خود بكشد و او را بگيرد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص509)
sourceLink

- [بكسر سين و راى مهمله و سكون نون] در شرح سامى مسطورست كه «هو اعتقال الرجل رجله برجل رجل آخر و صرعه اياه» يعنى سرند آنست كه كشتى گير پاى خود را بپاى ديگرى بند كند و او را بيندازد و آن را بتازى شغزبيه گويند [بكسر شين و زاى معجمتين و باى موحده و سكون غين معجمه و فتح باى حطى مشدد] و هم در شرح سامى بمعنى ريسمانى نيز آمده كه يكسر آن را حلقه كنند و در زير خاك پنهان كنند و يكسر ديگرى بگيرد و در كمين بنشيند تا آدمى يا جانورى پاى در آن نهد و بسوى خود كشد و او را بگيرد و در مؤيد بمعنى رسنى آمده كه در بازيها از پا آويزند و بمعنى گياهى كه در آب رويد و آن را غوك جامه نيز گويند هم آمده و سريد [بوزن دريد مثل اوست و در تحفه سرند بمعنى عشقه باشد يعنى آنچه بر درخت پيچد و آن را بخشكاند و در سامى بكسر سين و فتح راء باين معنى آورده و گفته «هو نبات، يتعلق بالشجر اذا اخضر فيبسه» .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص729)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]طناب دولائى كه از بلندى آويخته و در آن نشسته آيند و روند كنند.و طحلب و چغرلاوه.و جل وزغ.و فنى از فنون كشتى‌گيرى.و ريسمانى كه يك سر آن را حلقه نموده در زير خاك پنهان سازند و سر ديگر را گرفته در كمين نشينند تا جانورى پاى در ميان وى گذاشته آن را بجانب خود كشند و آن جانور را بگيرند.و نوعى از گنجشك.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1888)
sourceLink

(اسم) طنابى كه به چوب يا درختى ببندند و روى آن نشسته در هوا به جلو و عقب بروند. تاب. ←ه. م. ¦¦فنى از جملۀ فنون كشتىگيرى و آن چنان است كه كشتىگير پاى خود را به پاى ديگرى بند كند و او را بيندازد. ¦¦لبلاب. ←ه. م. ¦¦جلبك.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1686)
sourceLink

ريسمان كه در پاى افگنند.
(
فرهنگ قواس
, ص187)
sourceLink

گياهى است[كه]در ميان آب برويد و بپا درآويزد.
(
فرهنگ قواس
, ص57)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.