آژنگ بزاى فارسيست نه راى مهمله،ليكن در فرهنگ اين بيت غضايرى رازن نيز شاهد آورده: بيت گشته ترا مسلم شوق و نشاط و اقبال بوده نصيب دشمن آرنگ و رنگ و ادبار و سامانى گويد:آرنگ لغتيست در رنگ بمعنى لون يا آنكه رنگ مخفف اوست، و لغتيست در رنگ مرادف رنج،يا آنكه رنج مغير اوست،و تعقيب آن برنگ در بيت غضايرى از باب تفنن است كه در كلام قدما شايع است،و در بيت ظهير بمعنى لون است،و بمعنى هرگز نيز آورده و در بيت رودكى شاهد اينمعنى ميتواند شد،اگر چه در فرهنگ براى همانا آورده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص88) 
چينى كه بر رو افتد از پيرى يا از غضب،و بى مد نيز آمده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص108) 
به فتح ثالث و سكون رابع و كاف فارسى چين و شكنجى را گويند كه بر روى و اندام مردم افتد خواه از پيرى و خواه از روى قهر و غضب باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص31) 
چين باشد كه بروى و پيشانى افتد. فرخى گفت: بيت بزرگوارى و كردار اوى و بخشش او ز روى پيران بيرون همى برد آژنگ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص192) 
- [بوزن نارنگ] چينى كه بر روى و ابرو افتد از پيرى و خشم. بمعنى اول فرخى گويد: شعر بزرگوارى و كردار او و بخشش او ز روى پيران بيرون همى برد آژنگ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص58) 
[اسم][فارسی]چين و شكنجى كه بر روى مردمى باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص26) 
(اسم) چين. شكن. شكنج. نَوَرد. ترنجيدگى كه بر اندام افتد از خشم يا پيرى و يا بيمارى. ¦¦گرِه. خم. ¦¦انقباض. گرفتگى. ¦¦كيس كه در جامه افتد. ¦¦موج خرد كه در آب پديد آيد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص34) 
چين روى باشد.فرّخى گفت: بزرگوارى و كردار او و بخشش او#ز روى پيران بيرون همى برد آژنگ. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص106) 
شكنج روى باشد.فرخى گويد: بزرگوارى كردار جود و بخشش او#ز روى پيران بيرون همى برد آژنگ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص81) 
آژنگ در ابرو آوردن چين به ابرو افكندن. شكن در ابرو آوردن. خم به ابرو آوردن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص34) 
آژنگ گرفتن (مصدر مرکب) چين و شكن پيدا كردن. ترنجيدن. نورد پيدا كردن. منقبض شدن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص34) 
آژنگ ناكى (حاصل مصدر مرکب) صفت و چگونگى آژنگناك. چينخوردگى. ¦¦انقباض. ¦¦تشنج. ¦¦كيسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص34) 
آژنگ چهر كه چهرۀ پرچين و شكن دارد. ¦¦پير و فرسوده. ¦¦كنايه است از خشمگين و غضبناك. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص985) 
آژنگ ناك (صفت مرکب) ترنجيده. چينخورده. كيسدار. ¦¦مواج. ¦¦منقبض. گرفته. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص34) 