كنج بالفتح و جيم تازى در آخر،ملازه باشد،يعنى گوشت پارهاى كه از منتهاى كام آويخته است،نزارى گويد: بيت همى تادايه كنج و كام كردش پدر فرزانه هرمز نام كردش و بالضم،گوشۀ خانه و جز آن،و شكنج كه در گليم و جامه و امثال آن افتد،و شخصى كوز پشت كه پشتش برآمده باشد،و بتازى احدب گويند،سراج الدين راجى گويد: بيت بكنج خانه دارم يكى كنج نشسته تند و افكنده فرو لنج و بالكسر،فيل بزرگ جثه و مهيب و جنگى،فردوسى گويد: بيت ابا كوس و با ناى رويين و سنج ابا تازى اسپان و فيلان كنج و بمعنى معجب و احمق بكسر كاف فارسى و ياى مجهول و جيم فارسى است،و بمعنى كشك كتخ است بفتح كاف و تا، 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1206) 
به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى ملازه باشد و گوشت پارهاى است كه از انتهاى كام آويخته است و مردم احمق و خودستا و صاحب عجب و متكبر را نيز گويند و به اين معنى با جيم فارسى هم هست و به معنى كشك هم آمده است كه دوغ خشك شده باشد و تركان قروت خوانند و به معنى برون كشيده هم گفتهاند و به ضم اول معروف است كه گوشه و بيغوله باشد و عربان زاويه خوانند و چين و شكنجى كه در بدن و جامه و گليم و پلاس و امثال آن افتد و كسى را نيز گويند كه دو تا شده باشد و چيزى همچو كوهان از پشتش برآمده باشد و او را به عربى احدب خوانند و نقبى را نيز گويند كه در زمين مانند خانه كنده باشند و به كسر اول فيل بزرگ جثه و قوى هيكل مهيب و جنگى باشد. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص749) 
بفتح خزينه زر و سيم است كه معروفست و كنز معرب آنست شعر كنج زر كر نبود كنج قناعت باقى است آنكه آن داده شاهان بكدايان اين داد و چون پادشاهان ايران هريك كنجى مىنهادهاند و خسرو پرويز آخرين و واپسين ملوك فرسى بوده اغلب كنجها بدو رسيده هفت كنج از آنها بزرك و نامور بوده مانند كنج باد آورد كه قيصر از بيم پرويز در كشتيها نهاده بجزيره مىفرستاد باد كشتيها را بساحلى كه قريب بخسرو بود آورده بدست او افتاد و آن را بادآور نيز كفتهاند چنانكه فردوسى كفته دكر كنج بادآورش كفتهاند بار بد بنام اغلب كنجها نوائى ساخته در بزم پرويز براى رامش و خوشى او مذكور مىكرده منوچهرى در اين باب كفته وقت سحر كه چكاو خوش بزند در تكاو ساعتكى كنج كاو ساعتكى كنج باد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص642) 
- [بوزن رنج] در نسخۀ ميرزا بمعنى (1)كريچ (برهان) كريجه. (2)تولك. (3)قز. (معرب) كز. نيز بمعنى ابريشم است. (4)مطلق قلاب نيز هست و آهنى كه كشتيبانان كشتى خصم را بجانب خود كشند. (برهان). (5)كلوچ. در تلفظ عامه كوله. و در برهانست كه معنى دست و پائى كه انگشتان او را بريده باشند يا سرما برده باشد (ظاهرا مصحف كرخ. حاشيۀ برهان) و بضم اول بمعنى كلو، كه قرص نان روغنى بزرگ باشد و كلوچ بمعنى عوض و بدل و بمعنى خاييدن و جاويدن چيزهائى كه صدا كند مانند نبات و نان خشك و كلوچيدن مصدر آنست آمده. (در تلفظ كروچ مردم تهران غالبا كروچ كروچ يعنى بتكرار كلمه بكار برند). بيرون كشيده باشد [1] و در فرهنگ بمعنى گوشت پاره كه از انتهاى كام آويخته باشد كه ملاذه نيز گويند آمده. مثالش اين بيت نزارى آورده: بيت همى تا دايه كنج و كام كردش پدر فرزانه هرمز نام كردش و بمعنى احمق و معجب نيز آمده [2]. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1028) 
[اسم][فارسی]ملازه و مردم احمق. و مردم خودستاى و صاحب عجب و متكبر.و دوغ خشك شده و كشك.و برون كشيده. و انگشت كوچك پا. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج4 , ص2844) 
(اسم ، صفت) ملازه. گوشت پارهاى است كه از انتهاى كام آويخته است. و آن زبان كوچك مشهور است. ملازه. ¦¦انگشت كوچك پا. ¦¦كشك. به تركى قروت. و آن كَتَخ است كه كشك و ماستينه است كه از شير و روغن پزند. (تصحيفخوانى كردهاند). ¦¦ (ص) مردم احمق و خودستاى و صاحب عجب و متكبر (به اين معنى با جيم فارسى هم هست). احمق معجب. متكبر. خودستا. ¦¦برونكشيده. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2339) 
احمق و خودستا بود.قريع الفرس گفته است: همه با حيزان حيزى همه با كنجان كنج#همه با دزدان دزدى همه با شنگان شنگ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص106) 