تار بر وزن مار، تار موى و تار ابريشم و تار ساز و امثال آن باشد و تانۀ بافندگان كه نقيض پود است و تيره و تاريك را نيز گويند و به معنى فرق سر و تارك سر و ميان سر هم هست و نام درختيست در هندوستان شبيه به درخت خرما و آبى از آن حاصل كنند كه نشأ شراب دهد و به معنى ريزه و پاره هم آمده است چه تارتار يعنى ريزه ريزه و پاره پاره. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص225) 
- ميان سر و تارك باشد. مثالش استاد ابو شكور گويد: شعر زدن مرد را چوب بر تار خويش به از بازگشتن ز گفتار خويش و ديگر بمعنى تار ابريشم و ريسمان و موى و امثال آن و بمعنى تاريك نيز باشد. مثالش حكيم فردوسى گويد: بيت شبى تار بود و چو قطران سياه نه پروين پديدار بود و نه ماه و بمعنى ضد پود نيز آمده كه تان نيز گويند. مثال اين معنى هم او گويد: بيت تن زال سيمرغ پدرود كرد ازو تارو از خويشتن پود كرد و در فرهنگ نام درختى نيز باشد كه آبى از آن حاصل شود كه نشئه دارد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص291) 
بر وزن مار تار ابريشم و تارساز و تانه بافندكان كه نقيض پود است و تيره و تاريك و بمعنى فرق سر و تارك سرو درختى است در هندوستان آبى از آن برآيد كه نشأ شراب دهد و تاتار بمعنى ريزه ريزه نيز آمده است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص249) 
چند معنى دارد اول ميان سر باشد.ابو شكور گفت: بيت زدن مرد را تيغ بر تار خويش به از بازگشتن ز گفتار خويش دوم تار موى و ابريشم باشد.پدرم گفت: رحمة اللّه عليه: بيت از حياتم تار مويى ماند بر سار وجود واى بر من گر فراقش بگسلد تار دگر سوم بمعنى تاريك باشد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص102) 
(اسم) مقابل پود. چيز دراز بسيار باريك مثل موى و لاى ابريشم و رشتۀ پنبه و تنيدۀ عنكبوت. ريسمان پارچه كه در طول واقع شده است، و آنكه در عرض واقع مىشود پود است. رشته و ريسمان و نخ. ¦¦رشتهاى كه از آهن و برنج و نقره و طلا و مانند آن سازند. فلز خيلى باريككرده مثل مو و ابريشم. ¦¦تار ساز چون چنگ و طنبور و قانون و امثال آن. ¦¦تار ابريشم. ¦¦رشتۀ ريسمان. ¦¦مطلق رشته. نخ. ¦¦ساز ايرانى و آن داراى پنج سيم است كه با زخمه نوازند و بر كاسۀ آن پوست برۀ نازكى كشيده شده است و با مضراب مىنوازند. ¦¦ميانۀ سر. تارك سر. تار تراز؛ تار طراز. تار منسوب به تراز. تارى كه در كارخانههاى مخصوص براى بافتن جامههاى نيكو براى پادشاهان به كار مىبردند. تارى كه در بافتن جامههاى فاخر و گرانمايه اختصاص داشت. تار جامه؛ مقابل پود. ريسمان جامه كه در طول واقع شده است، و آنكه در عرض قرار گيرد پود است. تارِ ساز؛ رشتهاى از سيم يا زه كه بر سازها بندند و زخمه بر آن زنند. آنچه از آهن و برنج و طلا يا رودۀ حيوانات سازند و بر آلات موسيقى بندند، مانند تارِ چنگ، تارِ قانون... تار سبحه؛ رشتۀ تسبيح. تار سر؛ تارك سر. فرق. تار شمع؛ رشتۀ درون شمع كه برافروزند. تار صوتى؛ تارآوا كه موجب ايجاد صدا در بسيارى از جانداران مىشود. تار عنكبوت؛ هريك از رشتههاى باريك كه عنكبوت يك بار از دهان بيرون دهد. لعابى باريك كه عنكبوت بدان خانه تَند. كارتنك. تار كرباس؛ ريسمانى كه در بافتن كرباس در طول قرار گيرد. تار كشنده؛ زوائد كركمانندى كه در بخش انتهايى ريشۀ گياه قرار دارد و وظيفۀ آنها جذب آب و مواد معدنى است. تار كشيدن؛ تار تنيدن. ←ه. م. ¦¦سيم سهتار يا تار يا چنگ را بستن. تار گوهر؛ رشته و نخى كه دانههاى تسبيح يا مرواريد و غيره را از آن گذرانند. سلك. تار مو؛ دانۀ موى. تاى مو. ¦¦مجازاً، خيلى باريك. نزار. تار موى؛ تار زلف و گيسو. يك موى از دستۀ موى زلف. مثل تار ريسمان؛ بسيار لاغر. مثل تار عنكبوت؛ بسيار نحيف. مثل تار مو؛ خيلى باريك و نزار. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(صفت) تاريك. تيره. بدون روشنى و يا كمروشنى. مقابل روشن. ¦¦گلآلود. مقابل روشن: اين آب كمى تار است. تار شدن (گشتن، گرديدن) چشم؛ تيره شدن آن. كم شدن بينايى چشم: چشمهايم تار شده است. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) نام درختى مشابه درخت خرما. تال. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص673) 
[اسم] [فارسی] موى و نخ ابريشم. و نخ ساز. و نقيض پود كه تانۀ بافندگان باشد و رشته و ريسمان. و مفتول. و سر و رأس. و قله. و سمت الراس. و كله. و جزء بالائين از هر چيزى. و تارك سر و ميان سر. و ذره و ريزه. و نام يك قسم سازى كه مىنوازند و نام يك قسم درختى در هندوستان شبيه به خرما بن و آبى از آن حاصل مىكنند كه سكر مىآورد و آن را تال نيز نامند. و كار تنه و تعنه و تفنى و تنسته نيز گويند. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[صفت] [فارسی] تيره و تاريك. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص773) 
تارك را گويند.بوشكور گفته است: زدن مرد را تيغ بر تار خويش#به از بازگشتن ز گفتار خويش 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص77) 