گاه وقت،و تخت،و بوقۀ زر گران،فرخى گويد: مصراع بدان مثال كه سيم نبهره اندرگاه و بمعنى جاى نيز آمده،چون چراگاه و حربگاه،و بگاه يعنى بوقت،و بيگاه يعنى بيوقت،و گاه خيز يعنى بوقت خيزنده،گه،بحذف الف،نيز بدين معانى آمده. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص1094) 
بر وزن ماه تخت پادشاهان و كرسى زرين را گويند و به معنى وقت و زمان باشد و بوتهاى كه طلا و نقره و امثال آن در آن بگذارند و صبح صادق را نيز گويند و به معنى جا و محل و مقام هم هست ليكن به اين معنى بدون تركيب گفته نمىشود همچو بارگاه و لشگرگاه و خيمهگاه و غير آن و ستارۀ جدى را هم مىگويند به فتح جيم و آن ستارهايست نزديك به قطب شمال. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص775) 
چهار معنى دارد:اول وقت باشد.دوم تخت آراسته باشد پادشاهان را.سيوم بمعنى «مسند»بود.شاعر گفت: [بيت] بدو گفت بنگر بدين تخت و گاه پرستنده چندين بزرين كلاه چهارم چاهك سيم پالايان باشد . 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص288) 
- وقت باشد. مثالش حكيم سنائى گويد: بيت گاه آن آمد كه با مردان سوى ميدان شويم يك ره از ايوان برون آييم و بر كيوان شويم و ديگر تخت را گويند. مثالش معروفى گويد: بيت ز گنجه چون بسعادت نهاد روى براه فلك سپرد بدو گنج و ملك و افسر و گاه و ديگر بوته باشد كه سباكان سيم و زر در آن گذارند. مثالش حكيم فرخى گويد: بيت جهان بحشمت تو از عوار پاك شدست بدان مثال كه سيم نبهره اندر گاه و بمعنى جاى نيز باشد چنانكه گويند چراگاه و حربگاه و امثال آن. و بمعنى زود نيز آمده. مثالش شرف الدين شيرازى صاحب وصاف گويد: (1)گواچه. گازه. (2)جزمازج (معرب) ثمرة الطرفا - حب الاثل. (3)گنج گاوميش. بيت گرچه گشتست اوليا سان گاه خيز تازه گردان از شراب ايمان صلح و در فرهنگ بمعنى صبح نيز آمده [1] و از بيت مرقوم اين معنى نيز مستنبط مىشود * [2]. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1229) 
(اِ) سرير. تخت پادشاهان. ¦¦كرسى. تخت. ¦¦جا. مكان. ¦¦مسند. چاربالش. جايى كه بالاى تخت براى نشستن درست كنند. ¦¦مقام. آهنگ موسيقى. ¦¦بوتۀ زرگرى. ¦¦هر خانه از خانههاى نرد. ¦¦جاه. مقام. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
(اِ) عصر. دوره. ¦¦زمان. وقت. هنگام. حين. ¦¦به صورت مضاف مىآيد، و معنى زمانِ، وقتِ، فرصتِ مىدهد. ¦¦فصل. موسم. گاهگاه؛ گاهگاهى. ¦¦كم و بيش. دور و نزديك. ندرتاً. بعضى اوقات. ¦¦ (پسوند) پسوند زمان است و وقتى به كلمهاى بچسبد معنى زمان آن را مىدهد: عيدگاه. ديرگاه. گرمگاه. ¦¦زمانى به كلمۀ ديگر مىپيوندد و معنى مكان و جاى مىدهد: استادنگاه. آرايشگاه. آزمايشگاه. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2397) 
[اسم فارسی]جا و مقام و محل.و وقت و زمان و هنگام و در اين معانى هميشه بطور تركيب استعمال مىشود.و تخت پادشاهى و كرسى زرين.و اسم زمان و مكان.و بوتۀ زرگرى.و صبح.و بستر و فراش.و بالش بزرگ.و برج جدى و نهنگ.و عمل.و منصب.و كار و عمل عمومى.و گودال عميقى جهة غربى كردن و حفظ كردن درخت
زر.و چاه زنخ.و داماد.و خواستگار زن. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
[معین فعل].يكوقتى و بعضى وقت و نه هميشه. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج4 , ص2882) 
وقت بود و گاه ديگر جاى بود و گاه ديگر مسند بود.فردوسى گفت: بدو گفت بنگر بدين تخت و گاه#پرستنده چندين بزرّين كلاه. ¦¦ 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
چاهك سيم پالا بود.فرّخى گفت: شهان بخدمت او از عوار پاك شوند#بدان مثال كه سيم نبهره اندرگاه. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص173) 
جاى شبگاه ؛آنجا كه شب كنند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص120) 
كرسى زرين.مثال : گاه تو نهاده بر سر پير گردون#در خدمت ايستاده پير گردون(!) 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص132) 