شأن (عربى اسم) كار و حال.حال و امر: كل يوم هو فى شأن.|| آنچه از امور و احوال با اهميت و عظمت باشد.كار مهم. امر بزرگ.|| خوى.سرشت.طبيعت. || (اصطلاح تصوف) صور عالم است در تعين اول.چه براى عالم سه مرحله تعيين كردهاند، تعين اول و تعين ثانى يا اعيان ثابته و سوم تعين در خارج كه آن را اعيان خارجيه خوانند.|| در تداول فارسى، حق: اين آيه در شأن او نازل شده است؛ در حق او آمده است.|| در تداول فارسى، قدر و مرتبه.شوكت و عظمت: عالى شأن. -شأن نزول؛ در مورد آيات و سور قرآن باشد، به معنى آنكه در چه مورد و در حق چه كسى نازل شده است. -رفيعالشأن؛ بلندپايه.بلندمرتبه. والامقام. -عالىشأن.← همين مدخل . -عظيمالشأن.← همين مدخل . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1773) 
شان [اسم][فارسی]خانۀ زنبور كه در آن عسل نهد.و عسل با موم كه از كندو برآورند.و حكم و فرمان.و علم و هنر و معرفت. و معما و لغز.و ترس و خوف.و تعظيم و تكريم.و خوى طبيعى.و عادت.و طبيعت. و نوعى از پارچۀ سپيد كه از هند آورند.و سنگ فسان.و برگ گل ظريفى كه در عيد نورو ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[فارسی]ضمير جمع بمعنى ايشان مانند جامهشان و اسبشان يعنى جامۀ ايشان و اسب ايشان. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج3 , ص1993) 
[اسم][فارسی]-مأخوذ از تازى-كار و بار و شغل.و قدر و مرتبه. و حالت.و شوكت و عظمت.و فكر و انديشه. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]لغة فى الشأن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج3 , ص1994) 
نيز خانه است معمول بزنبور خانۀ شهد.خاقانى گفته است: زبد گر نيكوئى نايد تو عذرش ز آفرينش نه #كه معذور است ما رار نيست چون نحل عسل سانش. ديگر نظير همو گفته است: زانكه چون نحل اين بنا را خود مهندس بود شاه#آب چو آئينه شانه انگبين گشت از صفا 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص120) 
(اسم) خانۀ زنبور عسل.شانه.كواره. خانۀ ششگوشۀ زنبور عسل.شانى. شانى موم.|| عسل غيرمصفى. -شان عسل؛ كندوى زنبوران كه در آن شهد و موم مىباشد. -شان موم؛ شان عسل. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(اسم) يك نوع لباس هندى. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(از عربى ، اسم) شأن.باره.حق: اين در شان آن منزل است.|| قدر و مرتبه.شكوه. رتبه.|| (اصطلاح عرفان)، صور عالم است در مرتبت تعين اول. -عظيمالشان؛ عظيمالشأن.بزرگ پايگاه.← همين مدخل . ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
(ضمير) ضمير جمع متصل مفعولى و اضافى: ديدمشان.كتابشان. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1763) 
خانهاى كه زنبور عسل سازد،و شهد در ان كند،و جامۀ سپيد كه از هند آرند،و مخفف ايشان كه جمع غايب است،و قدر و مرتبه و شكوه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص912) 
بر وزن نان خانۀ زنبور عسل را گويند كه در آن عسل باشد و نوعى از پارچۀ سفيد است كه از هندوستان آورند و مخفف ايشان هم هست كه ضمير جمع غايب باشد و در عربى به معنى قدر و مرتبه و شوكت و عظمت و حال و فكر و انديشه و كار و بار باشد و بيم داشتن از چيزى را هم گويند و گاهى به جاى لفظ حق هم گفته مىشود چنانكه مىگويند اين آيه در شأن او نازل شده است يعنى در حق او آمده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص553) 
خانه زنبور عسل و جامه سفيد كه از هند آرند و مخفف ايشان كه ضمير جمع غايب است خاقانى كفته ز بدكوئى نكو نايد تو عذرش ز افرينش نه كه معذور است ما را نيست چون نحل از عسل شانش و برهان كفته در عربى بمعنى قدر و شوكت و عظمت و حال و فكر و انديشه و كار آمده و درشان او يعنى در حق او و رشيدى كه ذو اللّسانين است در فرهنك فارسى نوشته كه قدر و مرتبه و شكوه را كويند و در ترجمه قاموس نوشته كه شان بالفتح و سكون همزه كار و حال و مجراى آب اشك از سر بسوى چشم شئون جمع و در اين مقام بهيچ وجه شان و قدر و عظمت و مرتبه كه برهان كفته ذكر نكرده پس معلوم مىشود كه شان در پارسى قدر و مرتبه و شكوه است و در عربى با همزه بمعنى كار و حال چنانكه كل يوم هو فى شانرا مولوى بپارسى ترجمه كرده و كفته كمترين شانيش هر روز اين بود كاو سه لشكر را روانه مىكند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص497) 
- آنچه زنبور عسل سازد و شهد در آن تعبيه كند. مثالش حكيم خاقانى گويد: شعر ز بد گر نيكوئى نايد تو عذرش ز آفرينش نه كه معذورست مار ار نيست چون نحل از عسل شانش و آن را شانه و لانه و كواره نيز گويند و بمعنى جامۀ سفيد كه از هند آرند نيز بنظر رسيده و بمعنى فر و شكوه و خوش نمائى * نيز آمده و بمعنى ضمير جمع غايب نيز آمده. مثالش شهنامه: [بيت] به بينم تا چيست آغازشان برهنه شود بىگمان رازشان و امير خسرو نيز فرمايد: بيت شان در ره و عاشقان بدنبال خونابه ز ديدگان گشاده و بمعنى كار، عربى است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص882) 