شانه معروف،و استخوان پنجۀ دست و پا،و استخوان ما بين دو دوش،و در فرهنگ بمعنى شان عسل گفته. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج2 , ص912) 
بر وزن چانه معروف است و آن چيزى باشد كه از چوب و غيره سازند و بدان ريش و زلف و گيسو را پرداز دهند و افزارى است جولاهگان را كه تارهاى ريسمان را از آن گذرانند به عنوانى كه در وقت بافتن دو تار به يك جا و پهلوى هم واقع نشود و به معنى شان عسل و خانه زنبور هم هست و جست و خيز اسب را نيز گويند و استخوان كتف را هم مىگويند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص553) 
بر وزن چانه معروف و بمعنى شانه زنبور عسل نيز آمده مثال معنى اول شعر دوست دارم كسى كه عيب مرا همچو آئينه روبرو كويد نه كه چون شانه با هزار زبان پس سر رفته موبهمو كويد خاقانى در تحفة العراقين كفته شعر چون آينه برق زن سرابش چون شانه انكبين خوش آبش زان آينه جان صفا كرفته زان شانه ملك شفا كرفته ديكر بمعنى جستوخيز است حكيم سنائى در صفت اسب ممدوح كفته شعر مركبش هيئات فلك دارد كه بر اعداش خاك مىبارد دشمن و دوست را چه نحس و چه سعد شنه و شانهاش چو كرد و چو رعد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص498) 
- معروف و نيز خانۀ زنبور كه شان و لانه نيز گويند. مثال معنى دوم خاقانى گويد: بيت زانكه چون نحل اين بنا را خود مهندس بود شاه آب چون آئينه شانۀ انگبين گشت از صفا و همان شانۀ كرباس مرقوم كه متيت نيز گويند مثال اين معنى شيخ آذرى گويد: [بيت] تا كه آن در چه شانه مىبافد و اندر آن كار از كه مىلافد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص893) 
[اسم][فارسی]ابزارى دندانهدار كه از چوب و جز آن سازند و بدان زلف و گيسو و كاكل را پرداز دهند و پاك كنند.و ابزارى مر جولاهگان را كه تارهاى ريسمان را از آن گذرانند تا در وقت بافتن دو تار بيك جاو پهلوى هم واقع نشود.و طره.و تاج.و داسۀ غله.و شان عسل.و خانۀ ز 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ج3 , ص1994) 
(اسم) آلتى است دندانهدار از چوب يا استخوان يا فلز و جز آن كه با آن مو را باز و پاك مىكنند. سرخاره. مشط. ¦¦استخوان مابين هر دو دوش. كتف. دوش. كت. كِفت. دو قطعه استخوان است سه گوش پهن و نازك كه در بالا و عقب قفسۀ سينه قرار دارد تقريباً بين اولين و هشتمين دنده واقع شده كنار داخلى آن در حدود شش الى هفت سانتيمتر از تيزى تيرۀ پشت فاصله دارد. اين استخوان داراى دو سطح عقبى و جلويى و سه كنار داخلى و خارجى و فوقانى و سه زاويۀ خارجى و پايينى و بالايى مىباشد. ¦¦قسمت كتف و دوش آدمى كه نمايان باشد. بخشى كه ميان گردن و دست واقع است از هر سوى بدن. دوش. كول. النغوچ. ¦¦استخوان پنجۀ دست و پا. ¦¦افزارى است كه جولاهگان تارهاى ريسمان را از آن مىگذرانند تا در وقت بافتن دو تار به يك جا و پهلوى هم واقع نشود. ¦¦ابزارى كه قالىبافان دارند و هنگام بافتن قالى پودها را بدان مىكوبند تا كاملاً درهم شود. ¦¦ابزارى كه بدان پنبه را بزنند. شانۀ پنبهزن. ¦¦قشو. ←ه. م. ¦¦ظرفى داراى فرورفتگىهايى منظم براى نگهدارى و حمل چيزهاى شكستنى: شانۀ تخممرغ. ¦¦چوبى است پنج انگشتى يا بيشتر و يا كمتر كه براى باد دادن خرمن و جدا شدن كاه از دانۀ گندم و جز آن به كار رود. جام. شَنَه. ¦¦خانۀ ششگوشۀ زنبور عسل كه در آن عسل ذخيره مىكند. شان. گواره. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1764) 
نيز خانه است معمول بزنبور خانۀ شهد.خاقانى گفته است: زبد گر نيكوئى نايد تو عذرش ز آفرينش نه #كه معذور است ما رار نيست چون نحل عسل سانش. ديگر نظير همو گفته است: زانكه چون نحل اين بنا را خود مهندس بود شاه#آب چو آئينه شانه انگبين گشت از صفا 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص120) 