bookmark

معنای ديو

ديو [ deyv ]

معروف،و معنى كه ريختۀ اين لفظ است آنست،كه پارسيان هر سركش متمرد را خواه از جنس انسان،و خواه از جن،و ساير حيوانات ديو خوانند،و صاحب سامانى اين لفظ را ترجمۀ شيطان گفته،و در قاموس گويد:الشيطان معروف،و كل عات متمرد من جن او انس او دابة،و صاحب نزهۀ علايى گويد:هر كه كار نيك كند پارسيان او را فرشته گويند،دهر كه بدكردار بود،ديو خوانند، و لهذا ديو سپيد را از بهر آنكه كيكاؤس را بگرفت،و بر خداوند خويش عاصى شد ديو خواندند،و اين رمز است،چنانچه گويند هوم كه افراسياب را بدست رستم بازداد فرشته‌اى بود كه از آسمان آمد،و ابليس را كه پارسيان اهريمن،و ديو خوانند باعتبار عصيان اوست،و همچنين بحسب مجاز هر چيزى را كه از افراد خود عظيم‌تر باشد آنرا بديو اضافت كنند،چنانكه بغول اضافت كنند،مثلا كمان بزرگ را كمان ديو خوانند،يعنى ديو را ميشايد،يا نسبت بافراد خود بزرگ است،چون ديو نسبت بساير مخلوقات در عظم جثه،و چنانچه نوعى از اسپست كه ساق و برگ آن اغلظ بود ديو اسپست خوانند،و كلوخ كلان كه در زمين شد يار كرده افگنده باشد،ديو كلوخ خوانند،و عنكبوت كلانرا ديوپا،زيرا كه پايهاى دراز دارد،و گردباد را ديوباد،زيرا كه از ساير بادها بشدت‌تر است،و بعضى گفته‌اند،اين باد بهنگام مقاتلۀ ديوان است.
(
فرهنگ رشیدی
, ص713)
sourceLink

با اول به ثانى مجهول رسيده و به واو زده معروف است و آن نوعى از شياطين باشد و گمراه و كج‌انديش و كج طبع را نيز گويند و كنايه از مردم پهلوان و دلير و شجاع باشد و نوعى از جامۀ پشمينه است بسيار درشت كه در روزهاى جنگ پوشند و كنايه از اسب هم هست كه به عربى فرس خوانند و كنايه از قهر و غضب هم نوشته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص410)
sourceLink

- معروف و نيز جامۀ پشمين سخت درشت كه هنگام جنگ پوشند و پوشندۀ آن را ديوسار گويند و اين از شرفنامه منقولست و در تحفة السعادة مسطورست كه پوشندۀ آن جامه را ديوسوار گويند.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص563)
sourceLink

بسيار معروف و مشهور است و معنى كه ريخته اين لفظ است اين است كه پارسيان هر سركش مستمر در اخواه از جنس انس و خواه از جن و خواه از ديكر حيوانات را ديو خوانند چنانكه عرب شيطان كويد و هركه كار نيك كند فارسيان او را فرشته كويند و هركه بدكردار بود ديو خوانند بنابراين ديو سپيد را كه نام مردى پهلوان بوده چون بر خداوند خويش كيكاوس عاصى شد ديو خواندند و اين برمز است و هوم را كه افراسياب كرفته بدست كيخسرو داد فرشته دانند و ابليس را كه پارسيان اهرمن و ديو خوانند براى عدم اطاعت و بندكى اوست و همچنين هر چيز را كه از افراد خود قوى جثّه‌تر و بزرك‌تر باشد بديو اضافت نمايند يا بغول كه آن هم ديو موهومى است مثلا كمان بزرك ركمان ديو خوانند يعنى ديو را مى‌شايد نوعى از اسپست را كه ساق و برك آن از امثال بزركتر است ديو اسپست كويند كلوخ كلان را ديو كلوخ و عنكبوت بزرك را ديو پا زيرا كه پايهاى بزرك و بلند دارد و كرد باد را كه بلند شود ديوباد كويند و اشخاصى كه در زمان خود قوى‌تر از امثال و اقران بوده‌اند و مطيع احكام نمى‌شده‌اند ديو مى‌كفتند و اين نام را مايه فخر و بزركوارى و اثبات شجاعت خود مى‌شمرده‌اند مانند كى و تهم و كو و كيومرز يعنى بزرك زمين و تهم مرز يعنى پهلوان مرز كه طهمورث معرب آنست و ديونجهان يعنى بزرك جهان كه نام پدر تهم مرز بوده و جمشيد پسر اوست و چون كيومرز و تهمورز در دماوند مازندران بوده‌اند سيامك را مردم نامانوس آنجا كشتند و تهمورس مكافات كرد چنانكه در نامۀ هوشنك شاه آمده كه سيامك بدست مردم پيكوى ديو كردار كشته شد زيرا كه در مازندران مردم كوهستانى جنكلى نامؤدّب و مردم‌آزار بسيار بوده‌اند چنانكه فردوسى كفته از آن ديوساران مازندران هم طايفۀ ديوان بوده‌اند كه تا زمان صفويه در مازندران حكومت داشته‌اند و يكى از آنها الوند ديو نام داشته او را كرفته بفارس برده محبوس كردند و سياه و سپيد نام دو طايفه از سواته كوه مازندران بوده كه سلسله قاجاريه آنها را قلع و قمع كرده‌اند الحاصل فردوسى خود كفته تو مر ديو را مردم بدشناس كسى كو بيزدان نيارد سپاس انورى كفته ربع مسكون آدمى را بود ديو و دد كرفت
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص399)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] شيطان و ابليس. و جن. و عفريت. و مردم جنگلى. و غول. و صورت وهمى. و جامۀ پشمينۀ بسيار درشت كه در روزهاى جنگ پوشند. و اسب. و شهوت. و خشم و قهر و غضب. و ستم و جور و ظلم. و دلاور و دلير. و مكر و حيله و فريب. و گمراه. و سركش و خودسر. و نام پهلوا
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1578)
sourceLink

ديو

(اسم) شيطان.ابليس.اهريمن. || غول.موجودى افسانه‌اى به شكل انسانى قوى و زشت با هيكلى مهيب و درشت و داراى شاخ و دم.|| جن.|| به عقيدۀ بعضى از ايرانيان نام خدا يا رب‌النوع، و نزد برهمن‌هاى هند اسم رب‌النوع عقل و رب‌النوع رحمت است. نام يكى از ارباب انواعى بود كه تمام قوم آريا آن را مى‌پرستيدند و هم اكنون هندوها معتقد به رب‌النوعى در آسمان هستند كه آن را خداى اكبر مى‌خوانند و نامش ديواناست.|| هر شخص سركش و متمرد و بدكار.|| كنايه است از پهلوانان مازندرانى.|| كنايه است از هر يك از پهلوانان و دليرانى كه در زمان خود قوى‌تر از امثال و اقران بودند و مطيع حكام نمى‌شدند.|| مزيد مقدم يا موخر در برخى كلمات، براى بيان بزرگى: كمان ديو، مهابت: ديو باد، زشتى: ديو سيرت، تلخى: ديو زيت (زيتون تلخ) و مانند اينها.|| مزيد موخر براى دانه‌ها يا گياهان، به معنى وحشى.|| كنايه است از قهر و غضب.خشم.|| مجازاً، نفس اماره. -ديو آتشى؛ كنايه است از نفس اماره. -ديو در حمام؛ كنايه است از درشت و زشت. -ديو در شيشه بودن؛ مسخر شدن ديو به وسيلۀ دعانويسان و جن‌گيران و در شيشه كردن آن. -ديودين؛ شيطان و ابليس. -ديو سپيد (سفيد)؛ سردستۀ ديوان مازندران در عهد كيكاوس، شاه كيانى. -ديو شبينه؛ كابوس. -ديو شهوت؛ كنايه است از هوا و هوس. -ديو نفس؛ كنايه است از نفس اماره. -ديو و دد؛ عفريت و وحش. -ديو هفت در؛ هفت‌اقليم.اقاليم سبعه. -ديو هفت‌سر؛ موجود افسانه‌اى هولناك داراى هفت سر، مانند اژدهاى هفت‌سر. -|| كنايه است از شب. -|| كنايه است از كرۀ زمين، به اعتبار اينكه هفت اقليم و هفت طبقه است. -ديو هوا؛ كنايه است از نفس اماره. -خواب ديو؛ خواب سنگين. -مملكت ديوها؛ كنايه است از سوادكوه در زند و اوستا. -نره‌ديو؛ ديو نر.ديو زورمند و قوى. ¦¦
(هندى ، اسم) ديب.جزيره: مالديو. لاكديو.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1405)
sourceLink

ديو كلوچ

ديو بدل كرده.
(
فرهنگ قواس
, ص86)
sourceLink

ضرب المثل ديو

اگر زانكه باشى سروشين سرشت - نشينى چو يك چند با ديو زشت - ز بالاگرایى بناچار شيو - نياموزى از ديو جز مكر و ريو

حضرت اديب. رجوع به: آلوچه بآلو...، شود.
(
امثال و حکم
, ص216)
sourceLink

تو مر ديو را مردم بد شناس - كسى كو ندارد ز يزدان سپاس - هر آن كو گذشت از ره مردمى - ز ديوان شمر مشمرش آدمى

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص566)
sourceLink

چه نيكو سخن گفت آن راى ‌زن ز مردان مكن ياد در پيش زن دل زن همان ديو راهست جاى ز گفتار باشند جوينده راى .

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص683)
sourceLink

تا كه بر اورنگ ننشيند سليمان با نگين - ديو را باشد زبون ور آصف ابن برخياست

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص537)
sourceLink

تا سليمان وار باشد حيدر اندر صدر ملك - حيف باشد ديو را بر تارك افسر داشتن

سنائى.
(
امثال و حکم
, ص535)
sourceLink

اگر نشاند به زندان درون سليمان ديو - تو ديو طبع به زندان كن و سليمان باش

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص230)
sourceLink

پرى نهفته رخ و ديو در كرشمه حُسن بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بلعجبيست

(حافظ)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص202)
sourceLink

آن كو طلبد نام نكو بايد كردن - با ديو به روز اندر سيصد ره پيكار

فرخى. نفس يا مردم عصر ببدى ترغيب كنند و مجاهدۀ مخالفت با آنان براى كسب نام كارى دائم و ضرورى است.
(
امثال و حکم
, ص63)
sourceLink

كارم كار ديو است، ميگويم شل كن سفت كن، ميگويم سفت كن شل كن

رجوع شود به:كار ديو است وارونه.
(
فرهنگ عوام
, ص441)
sourceLink

اگر چند فرزند چون ديو زشت - بود نزد مادر چو حور بهشت

اسدى. نظير: بود مه بچه در چشم خبز دو. همه كس را عقل بكمال نمايد و فرزند بجمال. سعدى. المرء مفتون بعقله و شعره و ابنه. القر نبى فى عين امها حسنه. خاله سوسگه به بچه‌اش ميگويد قربان دست و پاى بلوريت. كل شيئى يحب ولده حتى الحبارى. كل فتاة بأبها معجبه و رجوع به: از محبت نار نورى مى‌شود،
(
امثال و حکم
, ص204)
sourceLink

بر كار يزدان كيهان خديو - چه دارد بها كار جادو و ديو

اسدى.
(
امثال و حکم
, ص424)
sourceLink

آدمى گرچه بر زمانه مهست - ز آدمى خام ديو پخته بهست

سنائى. نظير: در زمانه ز هر چه جانور است تا نشد پخته آدمى بتر است . سنائى.
(
امثال و حکم
, ص29)
sourceLink

چو قاضى دلش از هوا گشت دور كند ديدۀ ديو كجگوى كور.

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص652)
sourceLink

از محبت نار نورى می شود - وز محبت ديو حورى می شود

مولوى. نظير: گفت از خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى. اگر بر ديدۀ مجنون نشينى بغير از خوبى ليلى نبينى. سعدى. چشم بدانديش كه بركنده باد عيب نمايد هنرش در نظر ور هنرى دارى و هفتاد عيب دوست نبيند مگر آن يك هنر. سعدى. نيست از عاشق كسى ديوانه‌تر عقل از سوداى او كور است و كر. مولوى. و عين الرضا عن كل عيب كليلة و ليكن عين البغض تبدى المساويا. مجنون عامرى. عاشق كوريست. حسن فى كل عين ماتود. حبك الشيئى يعمى و يصم. ندانستم كه عاشق كور باشد كجا بختش هميشه شور باشد. ويس و رامين. گويند كه معشوق تو زشت است و سياه گر زشت و سياه است مرا نيست گناه من عاشقم و دلم بدو گشته تباه عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه. فرخى. مشنو از شب‌پرك حكايت خور گرد حربا بر آو نيلوفر. سنائى. ملامتم چكنى اى رقيب در عشقش ببين بديدۀ مجنون جمال ليلى را. ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص148)
sourceLink

گر نشنيد فرشته‌اى با ديو وحشت آموزد و خيانت و ريو

(سعدى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص629)
sourceLink

پريزادۀ ديو را بندگى - كنى اينت بد روز و بد زندگى

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص504)
sourceLink

آن ديو بود نه آدمى زاد - كز انده ديگران شود شاد

دهلوى.
(
امثال و حکم
, ص54)
sourceLink

از محبت نار نورى مى‌شود از محبت ديو حورى مى‌شود

(مولوى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص64)
sourceLink

به پى اسب جبرئيل برو - تا نگيردت ديو زير ركاب

ناصر خسرو. رجوع به: اگر مردى بده دلرا بمردى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص382)
sourceLink

كار ديو است وارنه، كار ديو وارونه است

اين يك عقيدۀ قديمى است كه مردمان تصور مى‌كردند ديوى هست و كار ديوان در هر مورد برخلاف كار انسانهاست و بهمين جهت خردسالان بازى خاصى دارند كه چند نفر گرد هم بنشينند و هر يك طرفى يا گوشه‌اى از چادرشبى يا پارچۀ بزرگى را در دست بگيرند و يكنفر را به استادى برگزينند و او گويد:كار كار ما كار ديو است،ميگويم شل كن،شل كن. ميگويم سفت كن سفت كن،ولى شما بايد در عمل خلاف اين دستور را اجراء بكنيد. پس از آن به مجرديكه گفت كار ما كار ديو است ميگويم:شل كن شل كن... بايد همگى در كمال سرعت طرفى از چادر را كه در دست دارند سفت و محكم بطرف خود بكشند،و وقتى گفت:ميگويم،سفت كن،فورا بايد دست‌ها را رو بجلو ببرند و پارچه را شل كنند.اغلب بازيگران غافلگير مى‌شوند،و در عمل اشتباه مى‌كنند و آنگاه خطاكار را بكيفرى كه بين خود از ابتدا مقرر كرده‌اند مجازات ميكنند.
(
فرهنگ عوام
, ص439)
sourceLink

آدمى را به رسن ديو فرا چاه نبايد رفت

مرزبان نامه. نظير: يٰا بَنِي آدَمَ لاٰ يَفْتِنَنَّكُمُ‌ اَلشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ‌ . قرآن كريم سورۀ 7 آيۀ 26.
(
امثال و حکم
, ص28)
sourceLink

ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

مراد از ديو مردم جاهل و وحشى بيابانگرد است كه از مصاحبت مردم دانشمند همواره گريزانند.
(
فرهنگ عوام
, ص301)
sourceLink

(زاهد،ار رندى حافظ نكند فهم،چه شد...)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص415)
sourceLink

امل كار ديو است(يا)امل دام ديو است

آرزو داشتن پسنديده نيست.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص91)
sourceLink

ديو خوش‌روى به از حور گره پيشانى

(كبر يك‌سو نه اگر شاهد درويشانى...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص416)
sourceLink

ديو آزموده به از مردم ناآزموده

(
فرهنگ عوام
, ص301)
sourceLink

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

(منظر دل نيست جاى صحبت اغيار...)اين شعر از حضرت خواجه است و در جاى ديگر بصورت ديگر فرمايد:بفكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع،بحكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد.
(
فرهنگ عوام
, ص301)
sourceLink

(منظر دل نيست جاى صحبت اضداد ...)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص415)
sourceLink

بتر ز ديوپرستى است خودپرستيدن

(هواى نَفْس چو ديوى‌ست تيره‌دل پروين...)پروين اعتصامى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص125)
sourceLink

عدو در چَه و ديو در شيشه به

(بدانديش را جاه و فرصت مده...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص539)
sourceLink

پرى با ديو كى گردد هم‌آغوش

آدم خوب با آدم بد دوست يا همسر نمى‌شود.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص202)
sourceLink

ببندد همى بر خرد ديو راه

(چو در كارتان ژرف كردم نگاه...) فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص380)
sourceLink

به زر بركنى چشم ديو سپيد

(به دست تهى برنيايد اميد...)سعدى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص170)
sourceLink

مثل ديو از لاحول گريختن

از كسى يا چيزى فرار كردن يا اجتناب و دورى جستن.مثال:من كه لاحول نيستم تا تو مثل ديو از من بگريزى-او از من همانطور ميگريزد كه ديو از لاحول.
(
فرهنگ عوام
, ص542)
sourceLink

همانند جنّ و بسم الله. از كسى يا چيزى فرار كردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص674)
sourceLink

شتابست ديو و فرشته درنگ

(خوى كبك صلح و خوى باز جنگ...)اديب نيشابورى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص505)
sourceLink

با ديو فرشته نيست همبر

ناصر خسرو.
(
امثال و حکم
, ص357)
sourceLink

اين تعليمت ديو داده

نقل از قرة العيون.
(
امثال و حکم
, ص331)
sourceLink

مثل ديو سفيد

به آدم فربه و بلندبالا و سفيدپوست گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص674)
sourceLink

ديو در اصطلاح

ديو [ deyv ]

گمراه‌كننده،نمودار و علامت صفات رذيله.رازى گويد:«نفس‌هاى جاهلان بدكرداران كه از جسد جدا شوند، اندر اين عالم بمانند بر آنچه بر حسرت شهوتهاى حسى بيرون شود از جسد؛و آن آرزوها مر او را بركشد نتواند كه از طبايع بگريزد،و در جسمى زشت شود. آن نفس و اندر عالم همى‌گردد و مردمان را بفريبد و بدكردارى آموزد و اندر بيابانها مردمان را راه گم كند تا هلاك شوند.
(
فرهنگ لغات و اصطلاحات عرفانی
, ص398)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.