اگر زانكه باشى سروشين سرشت - نشينى چو يك چند با ديو زشت - ز بالاگرایى بناچار شيو - نياموزى از ديو جز مكر و ريو حضرت اديب. رجوع به: آلوچه بآلو...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص216) 
تو مر ديو را مردم بد شناس - كسى كو ندارد ز يزدان سپاس - هر آن كو گذشت از ره مردمى - ز ديوان شمر مشمرش آدمى فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص566) 
چه نيكو سخن گفت آن راى زن ز مردان مكن ياد در پيش زن دل زن همان ديو راهست جاى ز گفتار باشند جوينده راى . فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص683) 
تا كه بر اورنگ ننشيند سليمان با نگين - ديو را باشد زبون ور آصف ابن برخياست حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص537) 
تا سليمان وار باشد حيدر اندر صدر ملك - حيف باشد ديو را بر تارك افسر داشتن سنائى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص535) 
اگر نشاند به زندان درون سليمان ديو - تو ديو طبع به زندان كن و سليمان باش حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص230) 
پرى نهفته رخ و ديو در كرشمه حُسن بسوخت عقل ز حيرت كه اين چه بلعجبيست (حافظ) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص202) 
آن كو طلبد نام نكو بايد كردن - با ديو به روز اندر سيصد ره پيكار فرخى. نفس يا مردم عصر ببدى ترغيب كنند و مجاهدۀ مخالفت با آنان براى كسب نام كارى دائم و ضرورى است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص63) 
كارم كار ديو است، ميگويم شل كن سفت كن، ميگويم سفت كن شل كن رجوع شود به:كار ديو است وارونه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص441) 
اگر چند فرزند چون ديو زشت - بود نزد مادر چو حور بهشت اسدى. نظير: بود مه بچه در چشم خبز دو. همه كس را عقل بكمال نمايد و فرزند بجمال. سعدى. المرء مفتون بعقله و شعره و ابنه. القر نبى فى عين امها حسنه. خاله سوسگه به بچهاش ميگويد قربان دست و پاى بلوريت. كل شيئى يحب ولده حتى الحبارى. كل فتاة بأبها معجبه و رجوع به: از محبت نار نورى مىشود، 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص204) 
بر كار يزدان كيهان خديو - چه دارد بها كار جادو و ديو اسدى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص424) 
آدمى گرچه بر زمانه مهست - ز آدمى خام ديو پخته بهست سنائى. نظير: در زمانه ز هر چه جانور است تا نشد پخته آدمى بتر است . سنائى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص29) 
چو قاضى دلش از هوا گشت دور كند ديدۀ ديو كجگوى كور. حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص652) 
از محبت نار نورى می شود - وز محبت ديو حورى می شود مولوى. نظير: گفت از خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى. اگر بر ديدۀ مجنون نشينى بغير از خوبى ليلى نبينى. سعدى. چشم بدانديش كه بركنده باد عيب نمايد هنرش در نظر ور هنرى دارى و هفتاد عيب دوست نبيند مگر آن يك هنر. سعدى. نيست از عاشق كسى ديوانهتر عقل از سوداى او كور است و كر. مولوى. و عين الرضا عن كل عيب كليلة و ليكن عين البغض تبدى المساويا. مجنون عامرى. عاشق كوريست. حسن فى كل عين ماتود. حبك الشيئى يعمى و يصم. ندانستم كه عاشق كور باشد كجا بختش هميشه شور باشد. ويس و رامين. گويند كه معشوق تو زشت است و سياه گر زشت و سياه است مرا نيست گناه من عاشقم و دلم بدو گشته تباه عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه. فرخى. مشنو از شبپرك حكايت خور گرد حربا بر آو نيلوفر. سنائى. ملامتم چكنى اى رقيب در عشقش ببين بديدۀ مجنون جمال ليلى را. ابن يمين. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص148) 
گر نشنيد فرشتهاى با ديو وحشت آموزد و خيانت و ريو (سعدى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص629) 
پريزادۀ ديو را بندگى - كنى اينت بد روز و بد زندگى حضرت اديب. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص504) 
آن ديو بود نه آدمى زاد - كز انده ديگران شود شاد دهلوى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص54) 
از محبت نار نورى مىشود از محبت ديو حورى مىشود (مولوى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص64) 
به پى اسب جبرئيل برو - تا نگيردت ديو زير ركاب ناصر خسرو. رجوع به: اگر مردى بده دلرا بمردى...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص382) 
كار ديو است وارنه، كار ديو وارونه است اين يك عقيدۀ قديمى است كه مردمان تصور مىكردند ديوى هست و كار ديوان در هر مورد برخلاف كار انسانهاست و بهمين جهت خردسالان بازى خاصى دارند كه چند نفر گرد هم بنشينند و هر يك طرفى يا گوشهاى از چادرشبى يا پارچۀ بزرگى را در دست بگيرند و يكنفر را به استادى برگزينند و او گويد:كار كار ما كار ديو است،ميگويم شل كن،شل كن. ميگويم سفت كن سفت كن،ولى شما بايد در عمل خلاف اين دستور را اجراء بكنيد. پس از آن به مجرديكه گفت كار ما كار ديو است ميگويم:شل كن شل كن... بايد همگى در كمال سرعت طرفى از چادر را كه در دست دارند سفت و محكم بطرف خود بكشند،و وقتى گفت:ميگويم،سفت كن،فورا بايد دستها را رو بجلو ببرند و پارچه را شل كنند.اغلب بازيگران غافلگير مىشوند،و در عمل اشتباه مىكنند و آنگاه خطاكار را بكيفرى كه بين خود از ابتدا مقرر كردهاند مجازات ميكنند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص439) 
آدمى را به رسن ديو فرا چاه نبايد رفت مرزبان نامه. نظير: يٰا بَنِي آدَمَ لاٰ يَفْتِنَنَّكُمُ اَلشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ . قرآن كريم سورۀ 7 آيۀ 26. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص28) 
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند مراد از ديو مردم جاهل و وحشى بيابانگرد است كه از مصاحبت مردم دانشمند همواره گريزانند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص301) 
(زاهد،ار رندى حافظ نكند فهم،چه شد...)حافظ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص415) 
امل كار ديو است(يا)امل دام ديو است آرزو داشتن پسنديده نيست. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص91) 
ديو خوشروى به از حور گره پيشانى (كبر يكسو نه اگر شاهد درويشانى...)سعدى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص416) 
ديو آزموده به از مردم ناآزموده 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص301) 
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد (منظر دل نيست جاى صحبت اغيار...)اين شعر از حضرت خواجه است و در جاى ديگر بصورت ديگر فرمايد:بفكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع،بحكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص301) 
(منظر دل نيست جاى صحبت اضداد ...)حافظ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص415) 
بتر ز ديوپرستى است خودپرستيدن (هواى نَفْس چو ديوىست تيرهدل پروين...)پروين اعتصامى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص125) 
عدو در چَه و ديو در شيشه به (بدانديش را جاه و فرصت مده...)سعدى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص539) 
پرى با ديو كى گردد همآغوش آدم خوب با آدم بد دوست يا همسر نمىشود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص202) 
ببندد همى بر خرد ديو راه (چو در كارتان ژرف كردم نگاه...) فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص380) 
به زر بركنى چشم ديو سپيد (به دست تهى برنيايد اميد...)سعدى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص170) 
مثل ديو از لاحول گريختن از كسى يا چيزى فرار كردن يا اجتناب و دورى جستن.مثال:من كه لاحول نيستم تا تو مثل ديو از من بگريزى-او از من همانطور ميگريزد كه ديو از لاحول. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص542) 
همانند جنّ و بسم الله. از كسى يا چيزى فرار كردن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص674) 
شتابست ديو و فرشته درنگ (خوى كبك صلح و خوى باز جنگ...)اديب نيشابورى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص505) 
با ديو فرشته نيست همبر ناصر خسرو. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص357) 
اين تعليمت ديو داده نقل از قرة العيون. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص331) 
مثل ديو سفيد به آدم فربه و بلندبالا و سفيدپوست گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص674) 