bookmark

معنای زرنگ

زرنگ [ zorang ]

بر وزن خدنگ نام درختى است كوهى و آن بسيار محكم و سخت مى‌باشد و از آن تير و نيزه و حناى زين و امثال آن سازند گويند آتش آن قريب به چهل شبانه روز بماند و نام شهريست كه حاكم‌نشين سيستان بوده و زرشك را نيز گويند كه انبر باريس باشد و سر كوه و قله كوه را هم گفته‌اند و به معنى گله و ايلخى اسبان باشد و به اين معنى به ضم اول هم آمده است و به معنى نو هم هست كه نقيض كهنه باشد زردچوبه را نيز گفته‌اند و به معنى خردل هم هست و زردآب گل كاويشه را نيز گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص454)
sourceLink

نيز [گويند و] مى‌آيد .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص655)
sourceLink

- [بفتح زاء و راء] درخت كوهيست كه هيمه كنند و گويند كه اگر آتش آن را ضبط كنند بيست شبانروز مى‌ماند. مثالش شاعر گويد: شعر چنان بگريم اگر يار داد من ندهد كه خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زكال و از آن چوب تير و زين سازند، چون در نهايت صلابت است. مثالش استاد منوچهرى گويد: بيت آفرين زان مركب شبديز رنگ رخش روى آنكه روز جنگ بر پشتش نهد زين زرنگ و گوى نيز از آن كنند چنانكه حكيم اسدى فرمايد در مدح شاه ابو دلف: بيت بچوگان چو برداشت گوى زرنگ ز بيمش بگردد رخ مه زرنگ و در يكى از نسخ مسطورست كه زرنگ نام شهر سيستان باشد و [نيز] چيزى نو باشد. مثال معنى اول حكيم اسدى گويد: بيت دو بهره ابر پشت پيلان جنگ فرستاد بر سوى شهر زرنگ و آن شهر را گرشاسب ساخته. مثال معنى دوم ابو المؤيد گويد: بيت عيد شد ديگر كه آن دلدار شنگ بهر كشتن جامها پوشد زرنگ و در ادات الفضلاء بمعنى خردل نيز آمده. و [بضم زاء و فتح راء] گلۀ اسپان باشد. مثالش حكيم فردوسى گويد: بيت همى تا زكابل بيامد زرنگ فسيله همى تاخت از رنگ رنگ و حكيم اسدى نيز گويد: بيت زمين از تك و پوى گام زرنگ چو ماهى فروشد بكام نهنگ و در فرهنگ بمعنى زردچوبه نيز آمده و بمعنى زرشك نيز آمده .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص675)
sourceLink

"درختى است كوهى بار نياورد و هيزم را شايد و سخت باشد و آتش او را[در خاك] پوشانند پانزده شبانروز بماند و بعضى گويند چهل شبانروز.ابو شكور گفت،و بروايتى منجيك: بيت چنان بگريم گر دوست بار من ندهد كه خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زكال"
(
صحاح الفرس
, ص197)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]زرشك و امبر باريس.و نو ضد كهنه.و زردچوبه. و عصير گل كافشه.و تخم خردل.و گل زردى كه در رنگ رزى استعمال مى‌كنند.و قلۀ كوه. و دوزخ و جهنم.و نام درختى بزرگ و بسيار محكم و سخت.و نام شهر حاكم‌نشين سيستان.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1755)
sourceLink

[صفت‏][فارسی‏]چست و چابك و جلد كار و تيز فهم و زيرك. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏] رمه و ايلخى اسبان.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1756)
sourceLink

درختى كوهى بود كه بار نيارد،سخت بود و آتش برو كم كار كند،هيزم را شايد.منجيك گفت: چنان بگريم گر دوست بار من ندهد#كه خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زگال .
(
لغت فرس
, ص110)
sourceLink

خردل.
(
فرهنگ قواس
, ص41)
sourceLink

درختيست[سخت ]چوب كه آتش او دير ماند.منجيك گفته: چنان بگريم گر يار بار من ندهد#كه خاره خون شود اندر شخ و زگال زرنگ.
(
فرهنگ قواس
, ص48)
sourceLink

گلۀ اسب.
(
فرهنگ قواس
, ص73)
sourceLink

زرنگ

(اِ) رمه و ايلخى اسبان. گله اسب. ¦¦
(اِ) نام درختى است كوهى كه چوب آن بسيار محكم و سخت است. و از آن تير، نيزه، جناغ زين و امثال آن سازند و اگر آتش آن را زير خاكستر كنند تا چند روز مى‌ماند. ¦¦زردچوبه. رمۀ اسبان. ¦¦
(ص) نو. ضدّ كهنه. چيزى نو. ¦¦چست. چابك. جلدكار. تيزفهم. زيرك. چالاك در كار. كاردان. جلد. كاربر. باهوش. ¦¦محيل. گربز.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1572)
sourceLink

ضرب المثل زرنگ

آدم زرنگ سالى دو جفت كفش بيشتر پاره ميكند

اشخاص زرنگ يا آنها كه خود را بيشتر از ديگران با تدبير و دانا ميدانند غالبا در عهده‌دارى هر كارى بيشتر زيان مى‌بينند-آدمهاى طماع كه ميخواهند از هر كارى بيشتر استفاده كنند بيشتر زيان مى‌بينند.
(
فرهنگ عوام
, ص18)
sourceLink

آدم زرنگ پايش روى پوست خربوزه بند است

غالبا زود زمين ميخورد و زود زيان مى‌بيند.
(
فرهنگ عوام
, ص18)
sourceLink

مادر كه تنبل شد دختر زرنگ ميشود

چرا كه ناگزير ميشود وظايف مادر را انجام دهد و طبعا كار كردن ملكه و عادت او ميشود.
(
فرهنگ عوام
, ص519)
sourceLink

كار نباشد زرنگ است

بمسخره و استهزاء در مورد اشخاص بيكاره و تنبل گفته ميشود.
(
فرهنگ عوام
, ص441)
sourceLink

زرنگ در اصطلاح

زرنگ [ zorang ]

ذَكي (شاطِر).
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص71)
sourceLink

شاطِر (در مصر).
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص149)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.