كوكنار غوزۀ خشخاش،زيرا كه كوك بمعنى سرفه و نار بمعنى رمان است،و لهذا بتازى رمان السعال گويند،و بمعنى خشخاش دانه بطريق مجاز نيز آوردهاند، چنانكه اسدى گويد: بيت يكى را چنان كوفت آن نامدار كه گشت استخوانش همه كوكنار 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1236) 
بر وزن هوشيار غلاف و غوزۀ خشخاش باشد و به عربى رمان السعال گويند و بعضى تخم خشخاش را هم گفتهاند و عصاره و فشرده آن را نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص761) 
بر وزن هوشيار غلاف غوژه خشخاش كه بفارسى ناركيوا و بعربى رمّان السّعال كويند كه دفع سرفه كند و پارسيان سرفه را كوك كويند و سرفه كردن را كوكيدن خوانند بفتح كاف و كيو برون عدد نيز بمعنى سرفه بود و همچنين بر وزن پيحا و بنابراين نوعى از خشخاش را ناركيوا خوانند چنانكه كذشته و كوكنار و شربت كوكنار بخاصيّت خواب افزاست و خوردن آن خواب آورد ظهير كفته زمانه خاصيت كوك و كوكنار دهد ملاّ جامى كفته ز كنكردار كاخ شهريارى چو حارس ديد شكل كوكنارى به بيدارى نمانده ديكرش تاب خواص كوكنارش برده در خواب و بمعنى خشخاش دانه نيز آمده است چنانكه اسدى كفته يكى را چنان كوفت آن نامدار كه كشت استخوانش همه كوكنار و افيون خورانرا نيز كوكنارى كويند چنانكه سيد على عرب متخلّص بمهرى كه بطريق تعريب لغات عجم را منظوم كند بجواب غزل حافظ كفته الا يا ايّها الساقى ادر كاسا و ناولها خمار البادة الدوشينه كشتى اهل محفلها همه فى الشرت و الخميازه مثل الجوجناريون دهن وازى و ششمان بر همى للموت نايلها معنى اين باشد كه همه از خمار باده دوشينه در چرت يعنى خواب و خميازهاند مثل كوكناريها دهانشان باز است و چشمانشان بر هم مايل بمردن 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص611) 
- غلاف خشخاش باشد. مولانا جامى گويد: بيت ز كنگر دار كاخ شهريارى چو حارس ديده شكل كوكنارى ببيدارى نمانده ديگرش تاب خواص كوكنارش كرد در خواب و بر عصارۀ آن نيز اطلاق كنند و آن منوم است [2]. مثالش عنصرى گويد: شعر كوكنار از بس فرح داروى بيخوابى شود گر برافتد سايۀ شمشير او بر كوكنار 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1054) 
خشخاش بود با پوست رسته.فرخى گفت:[بيت] كوكنار از بس فزع داروى بيخوابى شود گر برافتد سايۀ شمشير او بر كوكنار) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص115) 
[اسم][فارسی]ناركوك و نارخوك و غوزۀ خشخاش كه از آن ترياك گيرند. و تخم خشخاش. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج4 , ص2863) 
(اسم مرکب) غلاف خشخاش. غلاف غوزۀ خشخاش. ناركيوا. گرز خشخاش كه دانههاى خشخاش در درون آن است. ¦¦تخم خشخاش. ¦¦عصاره و فشردۀ خشخاش. شربت كوكنار. ¦¦بوتۀ خشخاش. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2366) 
خشخاش، خورندۀ هر دو را خواب آيد.حكيم سنائى گفته است: پاس خود خود دار زيرا پاسبانان ترا#ترۀ شان كوك هست و ميوۀشان كوكنار. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص38) 
كوكنارى (صفت نسبى) معتاد به خوردن كوكنار. ¦¦مانند كوكنار. به هيأت كوكنار. همچون كوكنار. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2366) 
كوكنارخانه (اسم مرکب) محلى كه در آن كوكنار (پوست خشخاش) دم كرده مىنوشيدند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2366) 