bookmark

معنای درخش

درخش [ doroxc ]

بالضم،يعنى برق زيرا كه ميدرخشد،و اين مخفف آدرخش است كه مرقوم شد،و آتشكده‌ايست در ارمنيه،و بلده‌ايست از قاين و قهستان،و امر بدرخشيدن.
(
فرهنگ رشیدی
, ص654)
sourceLink

به ضم اول و ثانى و سكون خا و شين نقطه‌دار به معنى برق باشد و فروغ و روشنى هر چيز را نيز گويند و به معنى تابنده و درخشان هم هست و نام آتشكده‌ايست در شهر ارمنيه و بانى آن آتشكده راس مجوسى بوده و آن را رأس البغل گويند و درهم بغلى منسوب به او است و گويند شهر ارمنيه و شيراز را نيز او بنا كرده است و نام دهى است از ولايت قاين و قهستان و در آنجا گليم را خوب مى‌بافند و به معنى اول كه برق باشد به فتح اول و ثانى هم هست و به فتح اول و ضم ثالث به معنى در خور و لايق و سزاوار باشد و به معنى ثانى كه فروغ و روشنى باشد به ضم اول و فتح ثانى هم هست و به فتح اول و ضم ثالث كه به معنى درخور و لايق و سزاوار باشد به معنى شوق و اشتياق هم گفته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص374)
sourceLink

- [بفتح دال و راى مهمله] برق باشد. مثالش شاعر گويد: بيت درخش ار نخندد بوقت بهار همانا نگريد چنين ابر زار و در رسالۀ حسين وفائى ذرخش [بذال معجمه] نيز برق است. و در مؤيد الفضلاء بمعنى آتشكده مى‌باشد در شهر ارمنيه . و بمعنى اول [بضم دال و راء] نيز بنظر رسيده. ¦¦
- [بضم دال و فتح راء] تابنده و درخشان باشد. مثالش شمس فخرى فرمايد: خسروا از سپهر ملك مدام همچو خورشيد و مشترى بدرخش و در فرهنگ نام قريه‌اى نيز باشد از قاين و قهستان .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص529)
sourceLink

برق است يعنى«ذرخش »(و گفته‌اند در پارسى كلمه‌اى نيست كه اول او دال غير معجم بود مگر «درخش»و اين سخن محل نظر است زيرا كه درفش و دست و دستور و امثال آن بسيار آمده است بدال غير معجم.ابو شكور گفت:[بيت] درخش ار بخندد بگاه بهار همانا بگريد بسى ابر زار
(
صحاح الفرس
, ص151)
sourceLink

بضم اول و ثانى و سكون خاء و شين بمعنى برق و فروغ و روشنى و تابندكى هر چيز است منوچهرى كفته اكر درخش بهارى ز تيغ تو جهدى ز خاك كوهر الماس رويدى نه كياه فردوسى كفته دورخشان درخشان چو شمس و قمر دو لب شان در افشان چو شهد و شكر حكيم اسدى كفته درخشان شده تيغها نيم‌شب چو زنكى كه بكشايد از خنده لب ديكر نام آتشكده‌ايست كه در شهر ارمنيه مردى پارسى ساخته و در جهانكيرى كويد او بانى ارمنيه و آتشكده درخش و شهر شيراز بوده و او را رأس البغل اعراب لقب كرده‌اند و درهم بغلى باو منسوب است و نام دهى است از قاين و قهستان كه در آنجا كليم نيكو بافند و بفتح راء و دال نيز كفته‌اند و درخشان و درخشنده و درخشيده و بر همين قياس در صيغها مى‌آيد
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص370)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] روشنى و تاب و لمعان و فروغ و درخشيدگى. و تابان و درخشنده و درخشان. و نام آتشكده‌اى در ارمنيه. و نام دهى در قاين و قهستان. ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] برق.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1481)
sourceLink

برق است.فردوسى گفته است: چون برق درخشنده از تيره ميغ#همى آتش افروخت از هر دو تيغ.
(
فرهنگ قواس
, ص20)
sourceLink

درخش

(اسم) درفش. روشنى. روشنايى. تابش. فروغ و روشنى هر چيزى. روشنى. تابندگى. شعشعه. پرتو. ¦¦برق. آتشى كه از ابر برجهد. آذرخش. ¦¦آتشى كه از تصادم سنگ و آهن و جز آن بجهد. ¦¦تابش ناگهانى نور، مانند نور موقت مشعل يا چراغ.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1259)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.