bookmark

معنی پود

پود

به ضم اول بر وزن سود، نقيض تار است و آن رشته‌اى باشد كه در پهنائى جامه بافته مى‌شود و تار به درازى جامه و آتشگيره را نيز گويند و آن چيزى باشد كه با چخماق آتش بر آن زنند و به معنى كهنه هم آمده است كه در مقابل نو باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص212)
sourceLink

(اسم) رشتهاى است كه در پهنايى جامه بافته مىشود، و تار به درازى جامه. رشتههاى عرضى منسوجات. مقابل تار. ¦¦
(صفت) ← پوده. ¦¦
(اسم) ← پودنه. ¦¦
(رو اسم) پوت. وزنى از اوزان روسيه. ← پوت.
(
لغت نامه دهخدا
, ص614)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]غذا و خوراك انسان و حيوان و خوراك ماهى.و پوده و نقيض تار يعنى رشته‌اى كه در پهنائى جامه بافته مى‌شود و تار بدرازى جامه و پارچه‌هاى پنبئين مخطط الوان.و ركوى سوخته و چوب پوسيده كه بزير چخماق نهند.و هر آتش‌گيره‌اى.و كهنه و پوسيده.
(
فرهنگ نفیسی
, ص748)
sourceLink

نيز خف است.منجيك گفته است: گر برفكند گرم دم خويش بگو گرد#بى پود ز گوگرد زبانه زند آتش
(
فرهنگ قواس
, ص177)
sourceLink

پود و تار از هم گسيختن

كاملا خراب كردن و نابود كردن
(
فرهنگ نفیسی
, ص748)
sourceLink

پود و پوده

مقابل تار جامه،و كهنه و پوسيده،فردوسى گويد: بيت شهى كونتر سد ز درويش پود بشهنامه او را نبايد ستود ور كوى سوخته و چوب پوسيده كه زير چخماخ نهند،تا آتش در گيرد.
(
فرهنگ رشیدی
, ص358)
sourceLink

مقابل تار جامه و كهنه و پوسيده نيز آمده فردوسى كفته شعر شهى كو نترسد ز درويش پود به شهنامه او را نبايد ستود ور كوى سوخته و چوب پوسيده كه ز بر چخماق نهند تا آتش كيرد و آن را خف و پده نيز كويند فردوسى كفته شعر همه ديك و كز بود و چوب پده جهان چون سيه ديك تارى شده
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص238)
sourceLink

پوذ

- ضد تار باشد. مثالش فردوسى گويد: شعر تن زال سيمرغ پدروذ كرد از و تار و از خويشتن پوذ كرد و نيز آنچه بتركى قاو گويند كه لازمۀ چخماخ است. مثالش شمس فخرى گويد: بيت شك نيست كه آتش زنۀ سنگ بلا را جز جان و تن دشمن جاهش نبود پوذ و آن را پذ نيز گويند.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص222)
sourceLink

پود في الاصطلاح

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.