bookmark

معنی كاك

كاك

مرد باشد،و مردمك چشم،و بدين دو معنى كيك امالۀ كاك نيز آمده، فخرى گويد: بيت گريه بر من زدند دشمن و دوست سوخت بر حال من دل زن و كاك و ابو المثل گويد: بيت جهان هميشه بدو شاد و چشم روشن باد كسى كه ديد نخواهدش كنده بادش كاك و نان تنك كه بعربى كعك گويند،و چيز خشك،و لهذا گوشت و آدم لاغر را كاك گويند،كه مشهور به قاق شده،چه در فرس قاف نيامده ،انورى گويد: بيت دوش چون احمقان ز خانۀ خويش سوى گوهرستى كاك شدم و قلعه‌ايست بآذربايجان،و ماه را نيز گويند،چنانكه آفتاب را كليچه گويند.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1083)
sourceLink

به سكون كاف به معنى مرد باشد كه در مقابل زن است و به معنى مردم كه آدمى باشد و مردمك چشم هم هست و به عربى انسان العين خوانند و هر چيز خشك را گويند عموما و گوشت قديد را خصوصا و آدمى و حيوانى كه بسيار لاغر و ضعيف شده باشد و نان خشك و نانى كه از آرد خشكه پخته باشند يعنى خوب نپخته باشند و روغن و شير در آن نكرده باشند و معرب آن كعك است و بعضى گويند كاك قرص نان روغنى است و آن را به عربى كعك خوانند اللّه اعلم و قرص ماه را نيز گويند كه ماه شب چهارده باشد و نام قلعه‌اى است از قلاع آذربايجان و به معنى كاواك و ميان خالى هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص702)
sourceLink

بسكون كاف چند معنى دارد اوّل بمعنى مرد است شمس فخرى صاحب فرهنك معيار جمالى كفته كريه بر من زدند دشمن و دوست سوخت بر حال من دل زن و كاك و بمعنى مردمك چشم و بدين دو معنى كيك اماله كاك است ابو المثل بخارائى كفته جهان هميشه بدو شاد و چشم روشن باشد كسى كه ديد نخواهدش كنده يادش كاك فردوسى كفته دو چشم مرا كشتۀ كاك‌وار سزاوارنى خوارى نيم هوشدار و هر چيز خشك را خاصّه نان و كوشت و مرد لاغر را كاك كويند و قاق معرّب كاك است و كوهرستى نام فاخته لاغراندام بوده و انورى در اين باب كفته دوش چون احمقان ز خانه خويش نزد كوهرستى كاك شدم هيج القصّه تا بكردن و ريش همچو جولاهه در مغاك شدم و بمعنى نان تنك نازك نيز آمده و عربان بجاى الف عين آورده كعك كرده‌اند چنانكه لآل را كه جوهرى ثمين و معروفست و پارسى است معرّب كرده لعل كويند ديكر بمعنى قرص ماه است كه ماه دو هفته تمام باشد چنانكه آفتاب را كليجه كفته‌اند امير خسرو دهلوى در قسميه كفته بحق پودنه سبز بركناره كاك چو كرد قرص خور از سبزى سپهر نشان احمد بسحق اطعمه كفته پيش زخم نخود آب ار سپر كاك برى همچو نان تنكش جان سپرى نتوان كرد كفته‌اند نام قلعه‌ايست در آذربايجان
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص564)
sourceLink

- سه معنى دارد: اول مرد را گويند [3]. مثالش شاعر گويد: بيت از جفاهاى آن بت چالاك سوخت بر حال من دل زن و كاك دوم مردمك چشم را گويند [4] مثال اين معنى ابو المثل گويد: شعر جهان هميشه بدو شاد و چشم روشن باد از آنكه كند ز چشم بد حوادث كاك سوم نان خشك را گويند و نوعى از نان روغنين را نيز كاك گويند و آن را بعربى كعك گويند. مثالش سراج الدين قمرى گويد: بيت جاى خامان نبود ذروۀ منبر آرى كاك ناپخته كجا لايق منبر گردد و رضى نيشابورى نيز فرمايد: بيت نداشت بهره ز علمى كه اوج منبر جست بزردرويى موسوم از آن قبل شد كاك و در فرهنگ بمعنى چيزى خشك نيز آورده و لهذا گوشت خشك را كاك گويند و قاق نتوان گفت چه (1)كشتوك. سنگپشت. باخه. لاك‌پشت. (2)و سواد زرگرى و نيز بمعنى زفت كه بر سر كچلها چسبانند (برهان): (3)در برهان مردم كه آدمى باشد. (4)انسان العين. در فرس قاف نباشد. [1]
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1076)
sourceLink

سه معنى دارد اول بزبان ماوراء النهر مرد را گويند.قريع الدهر گفت: بيت همه چون غول بيابان همه چون مار صليب همه چون زهره بخوى و همه چون كاك غدنك دوم مردمك چشم باشد.بو المثل گفت: بيت جهان هميشه بدو شاد و چشم روشن باد كسى كه ديد نخواهدش كنده بادش كاك سيوم«كعك»باشد اعنى نان خشك.
(
صحاح الفرس
, ص184)
sourceLink

(اسم) مرد. مقابل زن، به زبان ماوراءالنهر. ¦¦
(اسم) مردمك چشم. بهبه. ببك. نىنى. مردمه. ¦¦قرص ماه. ماه شب چهارده. ¦¦
(اسم) قرص نان روغنى. كعك. ¦¦نانى كه از آرد خشكه پخته باشند. كماج و نان خشك كه با روغن و شير پخته باشند. ¦¦نانى گرد و منبسط كه پس از پختن آن را در تنور مىگذارند و سر تنور را مىگذارند و سر تنور را مىبندند تا به حرارت و گرمى تنور خشك شود. ¦¦هرچيز خشك عموماً و گوشت قديد خصوصاً. هرچيز خشك كه قاق گويند. ¦¦
(صفت) كاواك. ميانخالى. ¦¦خرده و ريزه. ¦¦
(صفت) آدمى و حيوانى كه بسيار لاغر و ضعيف شده باشد. ¦¦مرد لاغر. ¦¦
(اسم) سر زفان. نوك زبان. ¦¦اسم هندى كات است.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2225)
sourceLink

[صفت‏][فارسی‏]بسكماج و نان خشك كه با روغن و شير پخته باشند.و نان خشك شده و كعك.و هر چيز خشك.و گوشت قديد. و هر حيوان و يا انسان بسيار لاغر و ضعيف. و هر چيز كاواك و ميان خالى.و ماه شب چهارده و بدر و مرد مقابل زن.و مردم. و مردمك چشم.و فرص نان روغنى.و نام قلعه‌اى در آذربايجان. ¦¦
پسر.و بچه و كودك.و استاد معلم.و حرده و ريزه.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2746)
sourceLink

بلغت ماوراء النهر مرد باشد.قريع الدهر گفت: همه چون غول بيابان همه چون مارِ صليب#همه بومُرّۀ نجدى همه چون كاكِ‌ غذنگ. ¦¦
(ديگر)مردمۀ چشم باشد و او را كيك نيز گويند.بو المثل گفت: جهان هميشه بدو شاد و چشم روشن باد#كسى كه ديد نشايدش كنده باد[ش]كاك.
(
لغت فرس
, ص90)
sourceLink

مردم چشم بود. منجيك گويد: بروز خيل بانگشت اگر پديد آيد#ز خشم بركشد از دور كيك اهريمن
(
فرهنگ قواس
, ص80)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.