bookmark

معنای دنگ

دنگ

[بوزن سنگ] احمق و ابله باشد. مثالش خسروانى گويد: بيت در اين كار مرد هشيوار جوى نه دنگ دژ آگاه بسيار گوى و در نسخۀ ميرزا بمعنى نشان و نقطه نيز آمده و در مؤيد الفضلاء بمعنى ديوانه و بيهوش - و نشان و نقطۀ دايرۀ پرگار آمده. مثال اين معنى شاعر گويد: بيت توئى مانند دنگ و من چو پرگار بگردت بى‌سر و بى‌پاى گردم كذا فى الفرهنگ و ديگر بمعنى آن آلتى كه برنج را بآن كوبند تا سفيد و پاك شود نيز آمده.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص540)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] بى‌خبر و بى‌هوش و احمق و ابله و نادان. و نصف بار اسب. و صدائى كه از برخورد دو سنگ بهم و يا دو چوب و جز آن برآيد. و نشان. و نقطۀ پرگار. و جانورى مانا بگربه و از آن خرد تركه بتازى و بر گويند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1544)
sourceLink

آبله.
(
فرهنگ قواس
, ص163)
sourceLink

نقطه و نشان و ديوانه و بيهوش باشد.
(
فرهنگ قواس
, ص8)
sourceLink

دنگ

(اسم صوت ، اسم) صدايى كه از به هم خوردن دو چيز به يكديگر برآيد. آواز افتادن چيزى سخت بر زمين.|| شور و هوى قلندران.|| (اسم) ابزارى كه با آن برنج مى‌كوبند.وقتى يك سر آن به هاون برنج مى‌رسد، سر ديگرش بلند مى‌شود و بالعكس. -دنگ (دنگى) توى گوش كسى زدن؛ (اصطلاح عاميانه) محكم نواختن چك و سيلى بر بناگوش كسى. -دنگ‌دنگ، دنگ‌ودنگ؛ درنگ‌درنگ يا درنگ و زرنگ.آواى مكرر صوت چيزى سخت كه به چيز سخت ديگر اصابت كند مانند ناقوس و جز آن. ¦¦
(صفت ، اسم) احمق و بيهوش. بى‌خبر و ابله و نادان.|| بى‌چيز.مفلس. || (اسم) نقطۀ پرگار.نشان و نقطه.|| ادا و اصول كه مسخرگان و بازيگران در مى‌آورند.|| نصف بار اسب.|| جانورى شبيه به گربه و از آن خردتر كه به تازى وبر گويند. -دنگ شدن؛ ديوانه شدن.گيج شدن. -دنگ شدن سر (كله، گوش) كسى؛ از بانگ و فريادهاى سخت گيجى و آشفتگى در سر پديد آمدن. -دنگش گرفتن؛ دنه‌اش گرفتن.هوس كارى كردن. -دنگ كردن؛ ديوانه كردن.گيج كردن. حيران ساختن. -دنگ و ديوانه؛ گول و احمق و نادان. -|| گرم و با حرارت بسيار.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1357)
sourceLink

ضرب المثل دنگ

از مى غفلت چو شود شاه دنگ - مال رعيت ببرد هر مشنگ

سراج الدين.
(
امثال و حکم
, ص161)
sourceLink

گر به سجده آدمى رهبر شدى دنگ هر رزاز پيغمبر شدى

(مولوى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص622)
sourceLink

سر كچل را سنگى بس است و ديوانه را دنگى

(
فرهنگ عوام
, ص350)
sourceLink

فرزند يگونه،يا دنگه يا ديوونه

فرزند يگانه يا دنگ است،يا ديوانه. و نيز گويند:فرزند يكى و يگانه (يا يكدانه)،يا خل است يا ديوانه(علت هم اين است كه پدر و مادر بواسطۀ فرط محبتى كه باو دارند توجه دقيقى نسبت بتعليم و تربيتش نميكنند).
(
فرهنگ عوام
, ص418)
sourceLink

تا گفتى دنگى برمی دارد لنگى

جلف و سبكسار يا صاحب سنگ و وقار است.
(
امثال و حکم
, ص537)
sourceLink

دنگش به هوا رفتن

رسوا شدن.مثال: صبر كن اگر او تاكنون«پته‌اش روى آب نيفتاده»و رسوا نشده قريبا دنگش بهوا خواهد رفت.
(
فرهنگ عوام
, ص288)
sourceLink

دنَگ گرفتن

(كسى).هوس كردن،ميل كردن(دنگش گرفت فلان كار را انجام دهد.)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص401)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.