bookmark

معنای فرنج

فرنج [ foronj ] [ feronj ]

بضمتين و سكون نون،پيرامون دهان،رودكى گويد: بيت سر فرو كردم ميان آبخور از فرنج منش تنگ آمد مگر و بمعنى كابوس مرادف افرنجك نيز گفته‌اند.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1036)
sourceLink

معرب فرنگ.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص30)
sourceLink

به ضم اول و ثانى و سكون نون و جيم پيرامون و اطراف دهان را گويند و شاخ بزرگى را نيز گفته‌اند گه چون آن را ببرند شاخهاى كوچك از اطراف آن برآيد و به فتح اول و ثانى و به كسر اول و ضم ثانى هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص659)
sourceLink

- [بضم فا و راء و سكون نون] پيرامن دهان باشد از بيرون سو؟؟؟. مثال هر دو لغت [3] را شمس فخرى گويد: شعر آن‌چنان مولعند در هيجا بندگانش بخون دشمن فنج (1)يعنى: فرفت. و برهان اين لغت را ندارد. (2)فنك. و در برهان بفتح اول و ثانى مارى است كه آزار بكسى نرساند و نيز رجوع به لغت فرنج شود. (3)يعنى: فنج و فرنج. كه چو تشنه بروز گرم در آب همه در خون نهند لنج و فرنج و استاد رودكى نيز گويد: بيت سر فروكردم ميان آبخور از فرنج منش ننگ آمد مگر و ديگر گرانى باشد كه مردم را در خواب فروگيرد [1] و فرهانج مثل او باشد بهر دو معنى. و فنج را در فرهنگ - بفتح فاء - آورده بمعنى دبه شده و اين بيت منجيك مؤيد اوست: بيت عجب آيد مرا ز تو كه همى چون كشى آن گران دو خايۀ فنج و - بضم فاء - نام ولايتى باشد از زنگبار. و در فرهنگ بمعنى شاخى كه ببرند تا شاخ ديگر بردهد نيز آمده.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص952)
sourceLink

پيرامون دهان باشد .رودكى گفت: بيت سر فرو بردم ميان آبخور از فرنج من بخشم آمد مگر
(
صحاح الفرس
, ص54)
sourceLink

بضمتين و سكون نون پيرامون دهان رودكى كفته سر فرو كردم ميان آبخور از فرنج منش تنك آمد كمر و بمعنى كابوس مرادف فرنجك نيز كفته‌اند و معرب فرنك است و آن را افرنجه نيز كويند شيخ نظامى در لشكركشى اسكندر را ز مصر و يونان و رومية الكبرى كفته ز مصر و ز افرنجه و روم و روس بيار است لشكر چو چشم خروس
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص546)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]پيرامون و گرداگرد دهان.و شاخۀ بزرگى از درخت كه چون آن را ببرند از اطراف وى شاخه‌هاى كوچك برآيد.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2550)
sourceLink

همه پيرامن دهان باشد.رودكى گفت: سر فرو كردم ميان آبخور#از فرنج منش خشم آمد مگر.
(
لغت فرس
, ص21)
sourceLink

پيرامن دهان باشد.مهستى گفت: كيرِ آلوده بيارى و نهى در كسِ من#بوسه‌يى چند بتزوير دهى بر نسِ من.
(
لغت فرس
, ص62)
sourceLink

پيرامون دهان را گويند.رودكى گويد: سر فرو كردم ميان آبخور#از فرنج منش خشم آمد مگر
(
فرهنگ قواس
, ص81)
sourceLink

فرنج

(اسم) خرطوم. لفج. پوزه. پيرامون و اطراف دهان.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2110)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.