پل بالكسر،پاشنۀ پا،فردوسى گويد: بيت دريغ اين بر و برز و بالاى تو ركيب دراز و پل پاى تو و بالضم،معروف كه بتازى قنطره گويند،و زر خورده،بهر دو معنى پول نيز آمده. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص339) 
- [بوزن دل] پاشنۀ پا باشد. مثالش معروفى گويد: شعر هميشه كفش و پلش را كفيده بينم من بجاى كفش و پلش دل كفيده بايستى و [بفتح با] بمعنى مرز باشد كه فاصله شود ميان قطعههاى كشت. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص243) 
بفتح[پى]پاشنۀ پاى بود .امير معزى گفت: بيت هميشه كفش[و]پلش را مفيده بين كنم بجاى كفش و پلش دل كفيده بايستى (معروفى گفت:[بيت] از بس كه دويدم پل من چاك شده اندر سر دشمنان من خاك شده) 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص205) 
[اسم][فارسی]پاشنۀ پا.و اشكلك چادر. و چوب كوچكى كه كودكان ريسمانى بر ميان آن بندند و در كشاكش آورند تا صدا كند. و چوبى كه كودكان بدان بازى نمايند و آن را بازى الك دولك گويند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص741) 
(اسم) اشكلك خيمه و آن چوبكى باشد به مقدار چهار انگشت كه ريسمانى بر كمر آن بندند و با آن بالا و پايين خيمه را به هم وصل كنند و آن به منزلۀ گوى گريبان و تكمۀ كلاه باشد در خيمه. پاچهبند (در خيمه و خرگاه). ¦¦گرده چوب يا چرمى كه بچهها ريسمان از ميانش گذرانده مىكشند تا بچرخد و آواز كند. يله. پهنه. گردا. فرموك. ¦¦چوب دولك، در بازى الكدولك. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص601) 
(اسم) پاشنۀ پاى. عقب. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص600) 
پاشنه پاى را گويند.معروفى گفته است: همه كفش و پلش را كفيده بينم من#بجاى كفش و پلش دل كفيده بايستى 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص84) 