bookmark

معنی زند

زند

بالكسر،در فرهنگ بمعنى جان آورده،و گفته كه ازينجهة ذى حيات را زنده گويند،و بالفتح كتاب زردشت كه باعتقاد مجوس از آسمان نازل شده،و وجه تسميۀ آن در لغت ابستا گذشت،و بمعنى بزرگ نيز آمده مرادف زنده،اسدى گويد: بيت دو بازو بزنجيرها كرده بند بهم بسته بر يال پيلان زند و چوبى كه بر بالاى چوب ديگر گردانند،تا از ان آتش بر آيد،و چوب بالا را زند،و پايين را پازند گويند،اما در عربى نيز بمعنى آتش زنه آمده،و نام پهلوان تورانى كه وزير سهراب بود،و رستم بيك مشتش بكشت،فردوسى گويد: بيت شگفتى فرو مانده در كار زند خروشان پر از درد باز آمدند
(
فرهنگ رشیدی
, ص796)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد نام كتابى است كه ابراهيم زردشت دعوى مى‌كرد كه از آسمان براى من نازل شده است و بعضى گويند نام صحف ابراهيم است و بعضى ديگر گويند زند و پازند دو نسك‌اند از صحف ابراهيم يعنى دو قسم از اقسام آن و نام پهلوانى بوده تورانى كه وزير سهراب بن رستم بود و رستم او را به يك مشت كشت و او را زنده هم مى‌گويند و به معنى بزرگ و عظيم هم آمده است و آهنى را نيز گويند كه بر سنگ زنند و از آن آتش بجهد و به تركى چخماخ خوانند و چوبى باشد كه خرادان بر بالاى چوب ديگر گذارند و چوب زيرين را مانند بر ماه به عنف بگردانند تا از آن هر دو چوب آتش به هم رسد و چوب بالا را زند و پايين را پازند گويند و عربان چوب بالا را زند و پايين را زنده خوانند و درخت مورد را نيز گفته‌اند و در عربى استخوان سر و دست را گويند كه به جانب ساعد باشد و به كسر اول به زبان فرس قديم به معنى جان باشد كه روح حيوانى است و از اين جهت است كه ذى حيات را زنده خوانند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص463)
sourceLink

در فرهنك بكسر زاى بمعنى جان آورده و كفته ازين جهة ذى حيات را زنده كويند و بفتح كتاب زردشت كه بزعم پارسيان از آسمان نازل شده و بمعنى بزرك نيز آمده مرادف زنده حكيم اسدى طوسى كفته دو بازو بزنجيرها كرده بند بهم بسته بر بال پيلان زند و بمعنى چوبى كه بر بالاى چوب ديكر كردانند تا از آن آتش برآيد و چوب بالا را زند و چوب زيرين را پازند خوانند اما در عربى نيز بمعنى آتش‌زنه آمده است خواجه حافظ كفته ديكرباره زند آتشى مى‌زند ندانم چراغ كه برميكند و نام پهلوانى تورانى كه وزير سهراب بود و بيك مشت رستم كشته شد و بمعنى بزركست مانند زنده‌پيل و زنده‌رود و زنده‌رزم و نام طايفه‌ايست از الوار عراق كه كريمخان و تنى چند از آن طايفه حكومت ايران يافتند و مردمانى دلير بوده‌اند و آخرين ايشان لطفعلى خان زند بود كه كشته شد
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص437)
sourceLink

تفسير«پازند و استا »بود.دقيقى گفت: بيت يكى زردشت و ارم آرزو خاست كه پيشت زند را برخوانم از بر
(
صحاح الفرس
, ص78)
sourceLink

- كتاب ابراهيم زردشت. و پازند نيز كتابى ازوست. مثالش انورى گويد: بيت صوت و حرف ار قضا بگرداند حبذا زند و مرحبا پازند و بقولى ديگر زردشت كتابى ساخت در دين آذر پرستى و ابستا نام كرد و باز آن را تفسيرى كرد و زند نام كرد و آن تفسير را نيز تفسيرى ساخت و به پازند موسوم ساخت. و در كتاب كشف المحجوب تأليف على بن عثمان جلابى مسطورست كه زند در لغت عجم بمعنى تأويل باشد و لهذا زردشت تفسير خود را زند نام كرد . و بمعنى بزرگ نيز آمده. مثالش اسدى گويد: شعر دو بازو بزنجيرها كرده بند بهم بسته بر يال پيلان زند و باين معنى زنده نيز بنظر رسيده. و بمعنى آتش زنه نيز آمده. حافظ شيراز فرمايد. بيت و گر همچو زند آتشى مى‌زند ندانم چراغ كه برميكند اما باين معنى عربيست. و در فرهنگ بمعنى چوبى آمده كه بر بالاى چوب ديگر نهاده مانند پر مام بگردانند تا از آن آتش برآيد، چوب بالا را زند و زيرين را پازند گويند. حكيم سوزنى گويد: بيت چون خاطر من مدحت تو زايد فرزند موئى نخوهم بر تن فرزند شكسته چون آتش مدح دگران بايدم افروخت يا سوخته‌تر باشد يا زند شكسته و نام پهلوانى تورانى كه وزير سهراب بود و رستم بيك مشتش كشت نيز آمده . فردوسى گويد: بيت شگفتى فرومانده در كار زند خروشان پر از درد باز آمدند و [بكسر زاء] بمعنى جان آورده و گفته: و لهذا ذى حيات را زنده گويند .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص659)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]كتاب آسمانى كه برشت زردشت نازل شده.و صحف حضرت ابراهيم خليل.و چخماخ و آتش زنه يعنى قطعۀ آهنى كه چون بر سنگ زنند از آن آتش برجهد.و نيز چوبى كه بر بالاى چوب ديگر گذارند و چوب زيرين را مانند بر ماه بعنف بگردانند تا از آن آتش بهم رسد و چوب بالا را زند و زيرين را پازند گويند.و نيز زند:عظيم و بزرگ.و درخت مورد.و نام پهلوانى تورانى.و نام طايفه‌اى از لرها كه كريم خان و اخلاف وى از آن طايفه‌اند و قبل از قاجاريه در ايران مدتى سلطنت كردنده [مرور نمائيد]زنديه.و دهى در بخارا.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1781)
sourceLink

[اسم‏][عربی‏]بند دست و همازندان. و چوب و يا آهن آتش زنه يعنى چوب بالائين را زند و چوب زيرين را كه پازند باشد زندة گويند و همازندان و لا يقال زندتان.[جمع‏] زناد و ازناد و ازند.و نيز زند درختى خاردار. وو باصطلاح تشريح:دو استخوان ساعد بالائين را الزند الاعلى و زيرين را الزند الاسفل گويند. نيز زند از اعلام است. ¦¦
[مصدر][عربی‏]زند السقاء زندا (از باب نصر):پر كردن آن مشك را. ¦¦
[اسم‏][فارسی‏]بلغت زند جان و روح حيوانى.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1782)
sourceLink

تفسير پازند و استا و ابستا بود.دقيقى گفت: يكى زردشت وارم آرزويست#كه پيشت زند را برخوانم از بر.
(
لغت فرس
, ص37)
sourceLink

و ستا[و]زند-صحف ابراهيمست.و ابستا تفسيرش بود. خسروانى گفت: چو گلبن از گل آتش نهاد عكس افكند#بشاخ او بر دُرّاج شد ابستا خوان.
(
لغت فرس
, ص5)
sourceLink

كتاب مغانست و استا نيز گويند.آغاجى گفته: يكى زرتشت‌وارم آرزو هست #كه پيشم زند را برخوانى ازبر
(
فرهنگ قواس
, ص12)
sourceLink

كتاب مغانست تصنيف زردشت. خاقانى گفته است: چو گلبن ازين آتش نهاد و عكس افكند#بشاخ او بردراج گشت استا خوان
(
فرهنگ قواس
, ص193)
sourceLink

زند بستا

[اسم‏][فارسی‏]لقب كتاب شت زردشت.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1782)
sourceLink

زند في الاصطلاح

زند

جايى كه از ذراع به كف متصل مى‌شود. شرح لمعه؛ مجمع البحرين موارد استعمال: در قطع يد اگر چيزى از زند هم قطع شود بايد علاوه از ديۀ يد ارش پرداخت گردد. شرح لمعه، كتاب ديات
(
اصطلاحات فقهی
, ص259)
sourceLink

الأعلام

زند

[ز] هموزن زند به معنى مچ دست يا سنگ آتش‌زنه. به گفتۀ سمعانى نام ديهى در بخاراست. به گفتۀ ابن ماكولا و بو سعد بدانجا نسبت دارد: بو بكر محمد پسر احمد پسر حمدان پسر عازم زندى. و برخى گفته‌اند: زندى نسبت به زندنه است كه كوتاه شدۀ زندنه‌اى است. نصر گويد: زند بعد از زا نون و دال بى‌نقطه دارد و نام كوهى در نجد است. زند، نيز به گفتۀ عمرانى: زند [ز ن] نام ديهى در «قنسرين» از آن بنى اسد و برخى آن را با باى تك نقطه آورده‌اند كه پيش از اين گذشت. من (ياقوت) گويم: نون در اينجا نادرست است و درست آن با باى تك نقطه زير است و تنها براى ياد آورى آن را در اينجا آوردم.
(
ترجمه معجم البلدان
, ج2 , ص635)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.