bookmark

معنی درواخ شدن

درواخ شدن

(مصدر مرکب) خوب شدن پس از بيمارى. بازيافتن سلامت. ¦¦محكم. مضبوط شدن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1275)
sourceLink

درواخ

بالفتح،نقاهت،فخرى گويد: مصراع كه خصم او را نبود ز دردها درواخ و سنايى گويد: بيت كرده خصمان برو جهان فراخ تنگتر از درونگه درواخ و محكم،و مضبوط،و محقق چنانكه پير هرات گويد كه:ذو النون گفته چون كسى يا وى كه بضاعت تو بدست او بود،و درد تو با دواى او موافق باشد،دامن او درواخ دار!،و چنانكه گويند گمانم بفلان درواخ است يعنى محكم است،و بسرحد يقين رسيده،و بمعنى دليرى،و درشتى،و غلظت نيز آمده،منصور شيرازى گويد: مصراع زحل مراتب و مه رايت و اسد درواخ
(
فرهنگ رشیدی
, ص659)
sourceLink

به فتح اول و سكون آخر كه خاى نقطه‌دار باشد حالت برخاستن از بيمارى باشد كه به عربى نقاهت گويند و به معنى شجاع و دلير و شجاعت و دليرى و محكم و مضبوط نيز گفته‌اند و به معنى يقين و درست و تحقيق هم هست كه نقيض گمان باشد و به معنى درشتى و غلظت نيز آمده است و به جاى حرف ثانى زاى فارسى هم گفته‌اند و عيب و عار را نيز گويند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص377)
sourceLink

آن بود كه از بيمارى بتر درستى آمده باشد و عرب«ناقه»گويد . رودكى گفت: بيت چونكه مالنده بدو گستاخ شد تندرستى آمد و درواخ شد
(
صحاح الفرس
, ص64)
sourceLink

- [بفتح دال و سكون راء مهمله] آن را گويند كه از بيمارى برخاسته و در نقاهت باشد. مثالش حكيم سنائى گويد: بيت كرده خصمان برو جهان فراخ تنگتر از درونگه درواخ و شمس فخرى نيز فرمايد: بيت جمال دنيى و دين شاه شيخ ابو اسحاق كه خصم او را نبود ز دردها درواخ اما ازين بيت معنى نقاهت ظاهر مى‌شود و بمعنى محكم و مضبوط نيز آمده چنانكه پير هرات قدس سره در مقالات خود از ذو النون نقل كرده كه فرمود: «چون كسى ياوى كه بضاعت بدست او بود و درد تو با داروى او موافق باشد دامن او درواخ دار». و بمعنى شجاع و دلير و شجاعت و دليرى نيز آمده و در شرفنامه بمعنى درشتى آمده و غلظت. مثالش منصور شيرازى فرمايد: بيت فلك جناب عطارد بنان مهر ضمير زحل مراتب مه رايت اسد درواخ و ازين بيت معنى شجاعت و دليرى ظاهر مى‌شود و ازين بيت ابو الفرج رونى معنى شجاع و دلير مستنبط مى‌شود كه: بيت با امن تو درواخ ننگردد شير فلك اندر غزال ملك و در تحفه بمعنى درستى آمده بر خلاف گمان، گويند گمانم بفلان درواخست يعنى درستست و در نسخۀ ميرزا به زاى فارسى آمده اما بدو معنى اول. .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص508)
sourceLink

بفتح بمعنى نقاهت از بيماريست شمس فخرى كفته كه خصم او را نبود ز دردها درواخ حكيم سنائى كفته كرده خصمان بر او جهان فراخ تنك‌تر ار درون كه در واخ و بمعنى محكم و مضبوط و محقق چنانكه پير هرات عبد الله انصارى كفته كه ذو النّون كفته چون كنى با وى كه بضاعت تو بدست او بود و درد تو موافق داروى او باشد دامن او را درواخ دارهم چنان كويند كمانم بفلان درواخ است يعنى محكم است و بسرحد يقين رسيده و بمعنى دليرى و درشتى و غلظت نيز آمده منصور شيرازى كفته زحل مراتب و مه رايت و اسد درواخ
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص373)
sourceLink

[صفت‏] [فارسی‏] حالت نقاهت و برخاستن از بيمارى. و شجاع و دلير. و محكم و استوار. و يقين و راست و درست ضد گمان و محقق. و تحقيق و درشتى و غلظت. و شجاعت و دليرى و جرئت. و عيب و عار.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1491)
sourceLink

(صفت) بيمارى كه به شده باشد. آن كه از بيمارى به تندرستى و خوشى آمده باشد. ¦¦محكم و مضبوط. ¦¦يقينى. بدون ترديد. درست.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1275)
sourceLink

درستى باشد.گويى گمانم بفلان درواخست.رودكى راست: چونك مالنده بدو گستاخ شد#كار ماليده بدو درواخ شد.
(
لغت فرس
, ص28)
sourceLink

آنكه از بيمارى برشده باشد و برخاسته .رودكى گويد : چونكه او ناليده بد گستاخ شد#در درستى آمد و درواخ شد
(
فرهنگ قواس
, ص165)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.