bookmark

معنای خفج

خفج [ xafaj ]

بفتحتين،بمعنى كابوس،ليكن بر خفج بدينمعنى گذشت.
(
فرهنگ رشیدی
, ص600)
sourceLink

به فتح اول و ثانى و سكون جيم سنگينى و گرانى باشد كه مردم را در خواب به هم رسد و آن را به عربى كابوس و عبد الجنه گويند و به فتح اول و سكون ثانى هم آمده است و به فتح اول و ثانى خردل صحرائى است كه آن را قچى گويند آن را بكوبند و در ماست كنند و با طعام بخورند و در عربى مطلق لرزيدن باشد عموما و لرزيدن و كج شدن پاى شتر را خصوصا.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص345)
sourceLink

- [بفتح خاء و فاء] عبد الجنه باشد كه آن را سكاچه و برخفج و فرنجك نيز گويند.
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص424)
sourceLink

بفتح اول بمعنى كرانى و سنكينى كه مردم را در خواب فرو كيرد و آن را خفتك نيز كويند فرنجك نيز ديده شده
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص347)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] خردل صحرائى. ¦¦
[اسم‏] [عربی‏] نوعى از بيمارى شتر. و گياهى بهارى ابلق كه سپيدى آن بر سياهى غالب باشد. ¦¦
[مصدر] [عربی‏] خفج البعير خفجا (از باب سمع): مبتلا گرديد آن شتر به بيمارى خفج. ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] كابوس و خفتك. ¦¦
[مصدر] [عربی‏] خفج خفجا (از باب نصر و ضرب): جماع كرد. و دردمند ساق گرديد از ماندگى.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1383)
sourceLink

گرانى بود كه در خواب مردم را فرو گيرد،بعربى آنرا كابوس گويند. آغاجى گويد: بوصال اندر ايمن بدم از گفت زمان#تا فراق آمد و بگرفت مرا چون خفجا
(
فرهنگ قواس
, ص164)
sourceLink

خفج

(اسم) سنگينى كه مردم را در خواب به هم رسد. كابوس. خفتك. ← بختك. ¦¦
(اسم) ← بختك. ¦¦خردل صحرايى. قچى. شبرق. لبسان. خاكشى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1150)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.