داورى قضيهاى كه پيش داور برند،و مطلق قضيه و واقعه را نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص646) 
بر وزن لاغرى جنگ و خصومت باشد و به معنى تظلم و غصه و شكايت پيش كسى بردن و محاكمه نمودن و يكسو كردن ميان نيك و بد هم آمده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص370) 
جنگ باشد.حكيم انورى گفت: بيت تا بود در كارگاه عالم كون و فساد چار اركان را بهم گه صلح و گاهى داورى بسته بادا بر چهار اركان بمسمار دوام دور عمرت زآنكه عالم را تور كن ديگرى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص301) 
- در تحفه بمعنى جنگ آمده و اين بيت شيخ نظامى مؤيد اين قولست: بيت جهاندار دارا در آن داورى طلب كرد از ايرانيان ياورى و بعضى بر آنند كه داورى بمعنى خصومت و جدال باشد نه حرب و قتال اما ازين بيت خواجه حافظ كه: بيت لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق داورى دارم بسى يا رب كرا داور كنم اين مفهوم مىشود كه داورى بمعنى تظلم و شكايت و قضيه كه بر حاكم عرض بايد كرد باشد . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص593) 
[اسم] [فارسی] سلطنت و پادشاهى و حكومت و رياست و فرمانروائى و سياست. و حكومت بعدل. و قضا و فتوى. و محاكمۀ ميان نيك و بد. و منازعت و خصومت و جنگ و جدال. و شكايت و تظلم در نزد حاكم. و عقوبت پذيرفتن. و قضاوت كردن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1458) 
[جنگ و خصومت]. خاقانى گفته است: زهد شما و فسق ما چون همه حكم داور است#داورتان خداى باد اين همه چيست داورى 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص97) 
داورى (حاصل مصدر) عمل داور.قضا. قضاوت.حكميت.|| نظر.حكم.|| عمل و كار قاضى مسابقات ورزشى. || دادخواهى.تظلّم.|| مرافعه.دعوى. || نزاع.جدل.خلاف.|| تضاد.مخالفت. || امر.كار.شأن.حكم.رأى.|| قضيه.كار. مطلب.مسئله.واقعه.امر.|| بحث.سخن. مباحثه.|| رزم.جنگ.نزاع.جدال. || خصومت.دشمنى. -داورى پيش آوردن؛ بحث و جدل پيش آوردن.جدل كردن. -به داورى بردن؛ به محاكمه كشاندن.به قاضى بردن. -به داورى كوشيدن؛ به مرافعه و نزاع و خلاف برآمدن. -روز داورى؛ يومالدين.قيامت.روز شمار. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1239) 