دستينه حكمى كه بامر حاكم براى كسى نويسند.و الحال بايران رقم،و بهند دستك گويند،منجيك گويد: بيت مرا بناغ تو دستينهاى نوشت چنان كه تيره گردد ار تنگ مانوى از وى و دست برنجن،جامى گويد: مصراع ز دستينه دو ساعد ديده رونق و دستينۀ رباب و عود،ابريشم و جز آن كه بر دستۀ رباب بندند،زيرا كه بمنزلۀ دست برنجن است رباب را. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص673) 
بر وزن چرمينه حلقۀ طلا و نقره و امثال آن باشد كه زنان بر دست كنند و دسته كارد و شمشير و طنبور و عود و رباب و مانند آن را گويند و مكتوبى كه به دست خود بنويسند و توقيع و فرمان پادشاه را نيز گويند و آنچه در آخر كتاب الحاق كنند همچو نام خود و تاريخ اتمام و غيره. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص387) 
حكمى كه از جانب حاكم براى محكومى نويسند و بدست او دهند درين ايام برقم و فرمان معروف شده و آنچه بزركان بخط خود نويسند دستخط كويند منجيك كفته مرا بباغ تو دستينه نوشت چنان كه تيره كردد ارتنك مانوى از وى و بمعنى دست رنجن ملا جامى كفته ز دستينه دو ساعد ديده رونق نظامى كفته مسى كز آن مرا دستينه سازند به از سيمى كه در دستم كذارند و دستينه رباب و عود ابريشم و جز آنكه بر دستۀ رباب بندند زيرا كه بمنزله دست برنجن است مر ساعد رباب را و بمعنى دسته كارد و شمشير نيز آمده خاقانى كفته دل بكيسوى چنك بربنديد جان به دستينۀ رباب دهيد 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص380) 
- توقيع باشد. مثالش استاد منجيك گويد: بيت كه كند كار بتوقيع تو اى مردك خر باد در كس زنت آن زر و آن دستينه و هم او فرمايد : [بيت] مرا پناغ تو دستينهاى نوشت چنان كه طيره گردد از تنگ مانوى از وى و در فرهنگ بمعنى مكتوبى كه بدست خود نويسند آورده و باين دو بيت مرقوم اين معنى نيز مناسبت دارد * و بمعنى دستۀ رباب و عود و كارد و شمشير نيز آورده چنانكه حكيم خاقانى گويد: بيت دل بگيسوى چنگ در بنديد جان بدستينۀ رباب دهيد و نيز بمعنى دست برنجن آمده كه در سر دست كنند. مثالش مولانا جامى گويد: شعر ز دستينه دو ساعد ديدۀ رونق ز زر كرده دو ماهى را مطوق 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص570) 
«توقيع»باشد.منجيك گفت: بيت كه كند كار بدان خط تو اى ابله خر در كس زنت سزد آن خط و آن دستينه 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص277) 
[اسم] [فارسی] زينتى كه زنان در بند دست و ساعد گذارند از جواهر و طلا و يا نقره. و دستكش و پوشاك دست. و دسته. و قبضه. و گردن تار و سه تار و جز آن. و مكتوبى كه شخص بدست خود نويسد. و رقم شخص و امضاى شخص. و آنچه در آخر نوشته و يا كتابى ملحق سازند. و تاريخ ات 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1507) 
(اسم مرکب ، صفت نسبى) دستانه. دستوانه. دستياره. دستيانه. حلقهاى از طلا و نقره و مانند آنها كه زنان به دست مىكردند. النگو. بازوبند. دستبند. ¦¦دستكش و پوشاك دست. ¦¦دستبندى كه پهلوانان هنگام جنگ به دست مىبستند. ¦¦دستۀ كارد و شمشير. ¦¦دستۀ طنبور و عود و رباب. ¦¦نوشتهاى كه بزرگان به دست خود مىنوشتند. دستخط. ¦¦نوشتهاى كه به آخر كتاب الحاق مىكردند. ¦¦توقيع و فرمان پادشاه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص1311) 
توقيع بود.منجيك گفته است: كه كند كار بر آن خط تو،روپاك بزى#در كس زنت سزد آن خط و آن دستينه. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص11) 