bookmark

معنای بفج

بفج

به فتح اول و سكون ثانى جيم كف دهان و آبى كه در وقت سخن گفتن از دهن مردم بيرون افتد و شخصى را نيز گويند كه در اثناى حرف زدن آب از دهنش بچكد و بعضى گويند دهانى است كه پيوسته آب از آن مى‌ريخته باشد و لب سطبرى را نيز گويند كه از قهر و خشم فروهشته باشد و با جيم فارسى هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص153)
sourceLink

با اول مفتوح بثانى زده و جيم عجمى آب دهان باشد كه كاه سخن كوئى بيرون ريزد شمس فخرى كفته شعر ستم راه عدم پرسان همى‌رفت فروهشته ز بيمش چون شتر لفج بتك مى‌رفت و خون از ديده مى‌ريخت چنانكه از دهان وقت سخن بفج و لب سطبرى را نيز كويند كه از قهر و خشم فروهشته باشد
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص182)
sourceLink

- [بفتح باء و سكون فاء] كف دهان و خيو باشد كه از دهان مردم در وقت تكلم پاشيده شود و در اكثر نسخ باين معنى است، اما شمس فخرى گويد كسى است كه وقت تكلم آب از دهانش پاشيده شود و گفته: شعر بتك مى‌رفت و آب از ديده مى‌ريخت چنان كاب از دهان وقت سخن بفج
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص123)
sourceLink

(اسم ، صفت) بفچ. آبى كه در وقت سخن گفتن از دهن مردم بيرون افتد. ¦¦كف دهان. ¦¦ (ص) شخصى كه در اثناى حرف زدن آب از دهنش بچكد. ¦¦دهانى است كه پيوسته آب از آن بريزد. ¦¦لب سطبرى كه از قهر و خشم فروهشته باشد.
(
لغت نامه دهخدا
, ص447)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]كف دهان.و آبى كه در وقت سخن گفتن از دهان مردم بيرون افتد. و [صفت‏]كسى كه در وقت سخن گفتن آب از دهانش ريزد.و دهانى كه پيوسته از آن آب ريزد.و لب ستبرى كه از خشم و قهر فروهشته باشد.
(
فرهنگ نفیسی
, ص622)
sourceLink

كسى كه بوقت سخن گفتن خدو از دهن ميآيدش گويند،بفجش همى شود. شهيد گفت: قى اوفتد آنرا كه سر و روى تو بيند#زان خلم و از آن بفج چكان بر برو بر روى .
(
لغت فرس
, ص25)
sourceLink

لب سطبر را گويند.فردوسى گويد: خروشان ز زاول همى رفت زال#فروهشته بفج و برآورده يال
(
فرهنگ قواس
, ص81)
sourceLink

لعاب دهن.
(
فرهنگ قواس
, ص83)
sourceLink

بفج در اصطلاح

بفج

الروال و المرغ و اللعاب(السّامى/59)،اللّعاب(البلغة/24)
(
‏اصطلاحات پزشکی
, ص247)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.