bookmark

معنای سان

سان

مخفف فسان،و رسم و عادت،انورى گويد: مصراع از سيرت وهان رشك ملوك و ملك آمد و بمعنى مانند،و بمعنى سوهان نيز آمده،و در فرهنگ بمعنى پاره گفته،و سان سان يعنى پاره پاره،آذرى گويد: بيت كشت مجموع را چو او يكسان كرد آنگاه جمله را سان‌سان و قصبه‌اى از توابع بلخ نزديك بقصبۀ چاريك،و بمعنى سامان نيز آمده،نزارى گويد: بيت نه از لشكر كش و لشكر نشانى نه كلام را سرى پيدا نه سانى و بمعنى سلاح نيز گفته‌اند،چنانكه گويند:سان لشكر مى‌بينند،ليكن درينجا بمعنى سامان بهتر است.
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص821)
sourceLink

بر وزن كان به معنى طرز و روش و رسم و عادت باشد و مطلق سوهان را نيز گفته‌اند اعم از چوب ساوى و آهن و طلا و نقره ساوى و شبه و نظير و مثل و مانند را هم گفته‌اند و مطلق سلاح جنگ باشد خواه خود پوشند و خواه بر فيل و اسب پوشانند و به معنى حصه و پاره و بهره هم هست چه هر گاه گويند سان سان كردند مراد آن باشد كه پاره پاره كردند و فسان را نيز گفته‌اند و آن سنگى باشد كه كارد و شمشير و غيره بدان تيز كنند و به معنى سامان و سرانجام و اسباب و وانمودن خود را به خوبى هم هست و عرض لشكر را نيز گويند و نام قصبه‌ايست نزديك بچار يك كار كه آن هم قصبه‌ايست از كابل.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص483)
sourceLink

مخفف فسان و رسم و عادت است انورى كفته از سيرت و سان رشك ملوك و ملك آمد بمعنى مانند باشد و بمعنى سوهان و سان مخفف آنست و بمعنى پاره‌پاره و قطعه‌قطعه و آن را سان‌سان نيز كويند و سان بمعنى سامان آمده نزارى قهستانى كفته نه از لشكركش و لشكر نشانى نه كارم را سرى پيدا نه سانى سان لشكر باين معنى مناسب است يعنى سامان كار لشكر
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص451)
sourceLink

- فسان باشد، يعنى سنگى كه كارد بآن تيز كنند. مثالش استاد دقيقى گويد: [بيت] خورشيد تيغ تيز ترا آب مى‌دهد مريخ نوك نيزۀ تو سان كند همى و ديگر بمعنى رسم و عادت نيز آمده و سوهان را نيز سان گويند. مثال هر دو معنى حكيم انورى گويد: [بيت] از سيرت و سان رسم ملوك و ملك آمد حاصل نتوان كرد چنين سيرت و سان را در گاز باميد قبول تو كند خوش آهن الم پتك و خراشيدن سان را و ديگر بمعنى مانند باشد. مثالش حكيم خاقانى گويد: [بيت] منقل مربع كعبه‌سان آشفته روى زنگيان لبيك داران در ميان تن مجرم آسا داشته و در فرهنگ بمعنى پاره نيز آمده، سان سان، يعنى پاره پاره چنانكه شيخ آذرى گويد: بيت كرد تدبير پس شه كشور كرد پيدا مواشى لاغر كشت مجموع را چو او يكسان كرد آنگاه جمله را سان سان و نيز نام قصبه‌ايست از توابع بلخ نزديك بچاريك كه آن نيز نام قصبه‌ايست و ديگر بمعنى سامان آورده و باين بيت نزارى تمسك نموده: بيت نه از لشكركش و لشكر نشانى نه كارم را سرى پيدا نه سانى و ديگر بمعنى سليح آمده. گويند لشكر را سان مى‌بيند يا مى‌دهند. مثال اين معنى ديوانۀ سودائى گويد: [بيت] نسخۀ سان كه بديوان معانى دادند ده يكى نيست موجه كنم اندر ديوان
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص780)
sourceLink

چند معنى دارد:اول سنگى باشد نرم كه شمشير و كارد بدان تيز كنند دوم رسم و نهاد و حال باشد.سيوم بمعنى مشابهت (باشد)گويند«فرشته‌سان و آدمى‌سان» است .
(
صحاح الفرس
, ص244)
sourceLink

(اسم) فسان. سنگى كه بدان خنجر و كارد و غيره تيز كنند. افسان. ¦¦مخفف سوهان. ¦¦
(اسم) طرز و روش. رسم و عادت. هيأت. حال: بر اين سان. يكسان. ¦¦خلق و خو. عادت. ¦¦مثل و مانند. نظير. شبه. ¦¦عرض لشكر. رژه. ¦¦سامان. سرانجام. ¦¦مطلق سلاح جنگ، خواه خود بپوشند و خواه بر فيل و اسب بپوشانند. ¦¦پاره. حصه. بهره. ¦¦
(پسوند) مخفف ستان به معنى جا و مكان: بيمارسان. شارسان. خارسان.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص1636)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]قانون و رسم و قاعده و دستور.و وجه و شكل.و خوى و عادت.و طريقه و طور و منوال و طرز و روش و ترتيب. و نمايش.و سامان و اسباب و رخت.و سرانجام.و آبرو و حرمت و عزت و تكريم. و شهرت و جاه و جلال.و مرتبه.و سبب و جهة و دليل.و انجام و عاقبت و آخر.و مطلق ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]شبه و مانند و نظير و مثل و برابر.و نيز بمعنى استان مانند خارسان بمعنى خارستان.
(
فرهنگ نفیسی
, ج3 , ص1824)
sourceLink

رسم و مانند باشد.بو على سيمجور گفت: اين جهان بر كسى نخواهد ماند#تا جهان بُد نبد مگر زينسان. معزّى[گفت]: ز فرّ ماه فروردين جهان چون خلد رضوان شد#همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد.
(
لغت فرس
, ص140)
sourceLink

شكل را گويند.خاقانى گفته است: كرده دران خرم فضا صيد گوزنان چندجا#شاخ گوزن اندر هوا آنگه نگون‌سار آمده آسا را هم خاقانى گفته است: فلك كجروتر است از خط ترسا#مرا دارد مسلسل راهب‌آسا سان را نيز نظر ديگر همو گفته است: هست طراز عجيب نظم من از لفظ و طرز#هست شعار غريب شعر من از سلك و سان
(
فرهنگ قواس
, ص85)
sourceLink

ضرب المثل سان

اى بسوى خويش كرده صورت من زشت - من نه چنانم كه مى برى تو گمانم - آينه ام من اگر تو زشتى زشتم - ور تو نكوئى نكوست سيرت و سانم

ناصر خسرو. نظير: المؤمن مرآت المؤمن. القلوب تتشاهد. كولى غربال برو گرفته برفيق گفت مرا چگونه مى‌بينى گفت بدانگونه كه تو مرا مى‌بينى. و رجوع به: از دل بدل راه است، شود.
(
امثال و حکم
, ص320)
sourceLink

جهان را چنين است آیين و سان - نگردد همى زان بدين زين بدان.

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص600)
sourceLink

آب صفت هرچه شنيدى بشوى - آينه سان هرچه نديدى مگوى

نظامى
(
امثال و حکم
, ص12)
sourceLink

جهان به مردم به سان است، و مردم به حيوان.

(و حكيمان گفته‌اند...) قابوسنامه.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص596)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.