bookmark

معنای غنج

غنج

بالفتح،جوال باشد،ناصر خسرو گويد: بيت همچو كدوى سوى نبيد و سوى مسجد آگنده بگاورس دو خروارى غنجى و در سامى گويد:جوالى است مانند خرجين،كه بعربى حرجه گويند بالضم،و شمس فخرى تابع و مرادف شنج كرده،كه بمعنى سرين است،چنانكه گذشت،و بالضم بمعنى گرد شده و بهم آمده كه غنجه نيز گويند،آذرى گويد: بيت گنج بود و فتاده اندر كنج كرده ضعفش ز بى‌نوايى غنج
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1012)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى جوال باشد و بعضى گويند جوالى است مانند خرجين كه آن را به عربى حربه به ضم حاى بى‌نقطه بر وزن فرجه خوانند و به معنى ناز و عشوه و غمزه كه آن حركات چشم و ابرو باشد هم هست و گلگونه و غازه را نيز گفته‌اند و آن چيزى بود سرخ كه زنان بر روى مالند و به معنى ناك باشد كه به معنى آغشته است چنان كه گويند بيمار غنج يعنى بيمارناك و دردناك يعنى آغشتۀ بيمارى و درد و به معنى سرين و كفل حيوانات هم هست و به اين معنى به كسر اول نيز گفته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص639)
sourceLink

بفتح اوّل بمعنى جوال باشد كه خورجين نيز كويند ناصرخسرو كفته همچون كدوى روى بنهند و سوى مسجد آكنده بكاورس دو خروارى غنحى در سامى كفته جوالى است مانند خورجين كه بعربى خرجه كويند بالضم و شمس فخرى مرادف سنج كرده كه بمعنى سرين است چنانكه كذشت و بالضّم بمعنى كرد شده و بهم آمده كه غنج و غنجه نيز كويند حكيم آذرى كفته شعر كنج بود و فتاده اندر كنج كرده ضعفش ز بينوائى غنج
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص533)
sourceLink

- [بوزن گنج] جوال باشد. مثالش شاه ناصرخسرو گويد: بيت همچون كدويى سوى نبيد و سوى مسجد آكنده بگاورس دو خروارى غنجى و در سامى مسطورست كه غنج جواليست مانند خرجين و آن را بعربى حرجه خوانند - بضم حاى مهمله و سكون راى مهمله و فتح جيم -. و شمس فخرى بمعنى سرين مردم و حيوانات آورده و شنج را مرادف او كرده و گفته: بيت بفرمانش حيوان و انس و پرى همه داغ دارند بر شنج و غنج (1)در برهان معنى ده دله نيز دارد كه بى‌وفا و بوالهوس باشد. (2)يعنى: شمس فخرى. و كلمه در برهان بفتح اول نيز آمده است. (3)در برهان بمعنى زلو نيز آمده و لغت را غلفچ نيز آورده است. و - بضم غين - بمعنى گرد شده باشد و با هم آمده مثالش شيخ آذرى گويد در صفت پيرى: بيت گنج بود و فتاده اندر كنج كرده ضعفش ز بينوائى غنج و غنجه نيز گويند -- و مى‌آيد --* [1].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص922)
sourceLink

جوال باشد(كه چيزها در آن كننده و«غنج» بلغت عرب«ناز و كرشمه»باشد) .لبيبى گفت: بيت آن بادريسه هفتۀ ديگر غضاره شد و اكنون غضاره همچو يكى غنج پيسه گشت
(
صحاح الفرس
, ص54)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]ناز و عشوه و غمزه. و حركات چشم و ابرو.و گلگونه و غازه كه زنان بر روى مالند.و جوال.و جوالى خرجين مانند. ¦¦
[صفت‏][فارسی‏]بيمار غنج: بيمار ناك و دردناك و آغشته ببيمارى و درد. ¦¦
[مصدر][عربی‏]غنجت الجارية غنجا(از باب سمع):كرشمه كرد آن دخترك.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2491)
sourceLink

(اسم) جوال. خُرج. خرجين. ¦¦گلگونه. غازه. غنجار. غنجاره. غنجر. ¦¦سرين مردم و حيوانات. سرين و كفل حيوانات. ¦¦ (ص) نيكو و خوش.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2068)
sourceLink

جوال بود.لبيبى گفت: و آن باد ريسه هفتۀ ديگر غضاره شد#و اكنون غضاره همچو[يكى]غنج پيسه گشت.
(
لغت فرس
, ص21)
sourceLink

سرين مردم و چهارپاى.شاعرى گويد: پيرى و درازى و خشك‌شنجى#گويى بگه آگنده لتره غنجى
(
فرهنگ قواس
, ص86)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.