bookmark

معنی لخت

لخت

مرادف لت بدو معنى يعنى گرز و پارۀ از چيزى،انورى گويد: بيت باد دستش قوى و از دستش دشمنش لخت لخت گشته بلخت و كمال گويد: بيت بلخت در شكند آرزو بكاسۀ سر كه هر كه لختى از ان خورد سير گشت از جان
(
فرهنگ رشیدی
, ج2 , ص1287)
sourceLink

بر وزن سخت به معنى گرز باشد كه به عربى عمود گويند و كلاه خود آهنين را نيز گفته‌اند و به معنى يال و كوپال هم آمده است و كفش و پاى‌افزار و موزه و سرموزه را نيز گويند و به معنى كتك و شلاق هم هست و به معنى پارچه و حصه و برخ و جزو و پاره است همچو لخت‌كوه و لخت‌جگر يعنى پاره‌اى از كوه و پاره‌اى از جگر و به معنى زدن و ستيزه كردن و پاره كردن هم هست و كارد استادان قصاب را نيز گويند و به معنى خرمگس هم آمده است كه مگس بزرگ باشد و ترجمۀ بعض هم هست.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص823)
sourceLink

- اين لغت نيز بدو معنى اول و دوم لت آمده كه كرز؟؟؟ و پاره باشد. و جزو و بعض چيزى را نيز لخت گويند. اين معنى نيز بپاره آيل مى‌شود *. شمس فخرى گويد بهر دو معنى: بيت بلختى فكرت آن آيد ز رايش كه نايد از دو صد كوپال و از لخت و در نسخۀ ميرزا بمعنى ستيزه و موزه و كفش و پاى‌افزار و چرم نيز آمده [2].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1255)
sourceLink

مرادف لت بدو معنى يعنى كرزه و پارۀ از چيزى انورى كفته باد دستش قوى و از دستش دشمنش لخت‌لخت كشته بلخت كمال كفته بلخت درشكند آرزو بكاسه سر كه هركه لختى از آن خورد سير كشت از جان
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص657)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]عمود و گرز.و قلاب آهنين كه بران فيل را رام كرده و مى‌رانند.و تازيانه و شلاق.و چماق.و كتك و حصه.و پارچه و جز و پاره.و قسمت.و كفش و موزه و پاى افزار و سر موزه و سر موزه‌اى كه بروى كفش مى‌پوشند تا آن را پاك نگاهدارد.و چرمى كه بر كف پاها مى‌بندن
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2954)
sourceLink

[معين فعل‏][فارسی‏]بعض و چند و قدرى و اندكى. ¦¦
[اسم‏][عربی‏]بزرگ اندام و تنومند و جسيم.و زن مفضاة يعنى آنكه پيش و پس وى يكى شده باشد. ¦¦
[صفت‏][عربی‏]حر سخت لخت: گرماى سخت و شديد.
(
فرهنگ نفیسی
, ج4 , ص2955)
sourceLink

(اسم) جزو. بعض. بهر. بخش. قسم. پرگاله. قدر. مقدار. حصه. قطعه. پاره. لت. ¦¦سرپاس. گرز. عمود. لت. گرز آهنى. كوپال. ¦¦يال و كوپال. ¦¦كلاهخود آهنين. ¦¦كارد استادان قصاب. ¦¦كفش و پاىافزار. موزه و سرموزه. ¦¦خرمگس كه مگس بزرگ باشد. ¦¦لت. مصراع. لنگه. طبق. يك لخت از دو لختِ در، مصراعى و لنگهاى از آن. مصراع آن. ¦¦كتك و شلاق.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2501)
sourceLink

عمودى باشد كه بدان جنگ كنند. معزى گفته است: اى شاه زمين بر آسمان دارى تخت#سست است عدو تا تو كمان دارى سخت# حمله سبك آرى و گران دارى لخت#پيرى تو بدانش و جوان دارى بخت شاعرى ديگر هم در اين معنى گفته است: چو در جنگ بردارى از كينه لخت#بزن بر سر دشمن شوم بخت
(
فرهنگ قواس
, ص170)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.