bookmark

معنای پى

پى

به فتح اول و سكون ثانى معروف است و آن چيزى باشد كه بر كمان و زين اسب و بر تير جائى كه پيكان در آن كنند پيچند و به عربى عصب گويند و مخفف پاى است كه به عربى رجل خوانند و نشان پاى باشد كه نقش قدم است و دنبال و پس و عقب و تعاقب و قصد و اراده و نشان و پى بردن يعنى نشان يافتن و به معنى براى و بهر نيز هست چنان كه گويند از پى فلان كار به معنى از براى فلان كار و از بهر فلان چيز و به معنى بار و مرتبه هم آمده است مثل اين كه گويند چند پى مراد آن باشد كه چند مرتبه و چند بار و تاب و طاقت را نيز گفته‌اند و به كسر اول مخفف پيه باشد كه در چراغ سوزند و شمع نيز سازند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص216)
sourceLink

- چند معنى دارد: اول عصب باشد. مثالش شاعر گويد: نظم چون كمان خدمت تو خواهم كرد تا مرا پى بر استخوان باشد دوم نشان پاى باشد. مثال اين معنى عطائى گويد: بيت ليك نامت ز بخل مى‌نبرند زير پاى همه شدى چون پى سوم بمعنى بهر و براى باشد. حكيم سنائى فرمايد: بيت از پى آنكه تا تمام شويم پاى بر سر نهيم دايره وار چهارم كرت و مرتبه باشد اسفرنگى گويد: بيت حلق عدوت هر پيى كز جگر آب خوى شدى آب روانش از لب چشمۀ خنجر آمدى پنجم بمعنى پاى باشد. مثال اين معنى سوزنى گويد: بيت بزير پى سپرم سرش را چو سير بود بگاه گرسنگى آنكه بشكند ذقنم ششم بمعنى دنبال و عقب آمده . مثالش شيخ سعدى گويد: بيت پسر در پى كاروان سر نهاد ز دشنام چندانگه دانست داد فخر الدين گرگانى بمعنى بعد ازين و پس ازين آورده و گفته: بيت كه من با تو چنان باشم ازين پى كه دانش با روان و شير بامى و بمعنى بر آوردن پى پاى كسى را نيز آمده چنان كه گويند فلان را پى كردند. مثالش شيخ نظامى فرمايد: بيت چون خرد در ره تو پى گردد گرد اين كار و هم كى گردد و [بكسر باء] مرخم پيه باشد. مثالش سراج الدين راجى گويد: بيت بسختى چو كوه ار چه گردن فراخت ز تف حرارت چو پى مى‌گداخت و شمس فخرى نيز گويد: شعر بهيبت جسم و جان خصم بگداخت بر آن صورت كه آتش جرم پى را
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص277)
sourceLink

(بفتح پى)دو معنى دارد:اول بمعنى پاى بود(پدرم گفت:[بيت] ز آن ميى كزكام بويش تا نرفت اندر دماغ هيچ غم از طبع اهل فضل برنگرفت[پى] ) دوم عصب بود.
(
صحاح الفرس
, ص299)
sourceLink

بر وزن كَى آن چيزى باشد كه بتازى عصب كويند و آن را بر كمان و زين اسب و بر جائى از تير كه پيكان در آن نهند پچند شيخ ابو سعيد كفته شعر پى در كاو است و كاو در كهسار است ماهى سريشمين بدريا بار است بز در كمر است و توز در بلغار است زه كردن اين كمان بسى دشوار است و بمعنى بهر و براى انورى كفته از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون سرخ بيد از همه اعضا بكشايد اكحل و بمعنى دنبال و پى‌درپى و پياپى يعنى قدم‌به‌قدم و متعاقب و متواتر حافظ كفته شعر لبت مى‌بوسم و در مى‌كشم مى به آب زندكانى برده‌ام پى و بمعنى دنبال و متعاقب نيز كفته شعر هشيار شو كه مرغ سحر مست كشت هان بيدار شو كه خواب اجل در پى است هى حشمت ببين و سلطنت كل كه كستريد فرّاش باد هر ورقى را بزير پى اين پى بمعنى پاى است و انورى در معنى پى بردن كفته جاه تست آن ز جهان بيش جهانى كه در او وهم را پر ببرد حيرت و فكرت را پى سك اصحاب كهف روزى چند پى نيكان كرفت مردم شد كمال اسمعيل كفته شعر دو راه رو كه براهى روند در يك سمت عجب نباشد اكر اوفتد هزاران پى و بمعنى تاب و طاقت فردوسى كفته شعر ز هند و ز فغفور و خاقان چين ز روم و ز هر كشورى همچنين بياور و بس هركسى باج و ساو نه پى بود با او كسى را نه تاو و با اول مكسور مخفّف پيه است
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص240)
sourceLink

[معين فعل‏][فارسی‏]عصب و رگ و وتر.و پاى و قدم.و نشان و نقش پاى و اثر قدم.و زه.و ديوار.و جرز.و بن و بيخ ديوار.و دنبال و عقب و تعاقب.و پاشنه.و صف.و توانائى و قوت و تاب و زور.و بهانه.و مكر و حيله.و قصد و اراده. و وقت و هنگام.و بار و مرتبه.و براى و بهر.و پس و
(
فرهنگ نفیسی
, ص753)
sourceLink

(پسوند) مزيد مؤخر امكنه چون: احمدچالهپى. اساروپى. امجلهپى. برفآبپى. و...
(
لغت نامه دهخدا
, ص626)
sourceLink

سنت را گويند.حكيم سنائى گويد: آنكه پى دار مصطفى باشد#در دل او همه صفا باشد.
(
فرهنگ قواس
, ص8)
sourceLink

ضرب المثل پى

تو فرشته شوى ار جهد كنى از پى آنك - برگ توت است كه گشته است به تدريج اطلس

نقل از جامع الحكايات عوفى. رجوع به: از تو حركت...، شود.
(
امثال و حکم
, ص564)
sourceLink

بالضروره از پى هر شدتى باشد فرج - نيست نادر گر ز ايران بازخيزد نادرى

(... هين مشو غره بدين كه مدتى شد تا نزاد خاك ايران، جز طريق جهل و نقصان بسپرى خاك نيرم پرور است و خاك فرخ كاوه زاى اين كشندۀ اخترى و آن كشندۀ اژدرى آنچنان كز بيشۀ پروردۀ پرمايه گاو باز آيد نادرى مر خلق را گردآورى نادرى با آتشين جاروب روبندۀ خسان كه نگردد گرد عزمش و هم دون را طايرى. بر ميانش روز و شب بسته چو دو پيكر كمر از يمينش خنجرى در چپ ز بدخواهان سرى روح قدسش دردميده جان علوى در بدن چون گرفت از اعتدال چارگوهر عنصرى رمح خطى را بچشم دشمن اندر طاعنى سيف هندى را بگردن مر عدو را شاهرى بازگردد روز مردان بگذرد قحط الرجال اينمثل دانى كه هست هر اوليرا آخرى از بزيدن اوفتد باد شرنگ‌انگيز خصم باز رويد زين چمنها لاله و سيسنبرى بازگردد چشم نرگس كورى هر زشت زاغ زاغ گريد گل بخندد چون قباد و سنجرى رستما بر پشت رخش آهنين پى برنشين كه جهان از تخمۀ ارژنگ شد مازندرى.) حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص375)
sourceLink

آنكه به جنگ خدا بشد به جهالت - تيرش در خون زنند از پى خذلان

اسكافى.
(
امثال و حکم
, ص63)
sourceLink

جهاندار چون گشت با داد جفت - زمانه پى او نيارد نهفت.

فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را گفتند...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص598)
sourceLink

آدمى است از پى كارى بزرگ - گر نكند اوست حمارى بزرگ

امير خسرو دهلوى.
(
امثال و حکم
, ص27)
sourceLink

پى مرگ هر جانور در بوش - جداگانه راهست و ديگر روش

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص527)
sourceLink

اگر چوب حاكم نباشد ز پى - كند زنگى مست در كعبه قى

رجوع به: از بند گيرد بندانديش پند، شود.
(
امثال و حکم
, ص204)
sourceLink

امر سلطان چو حكم يزدانست - سايۀ ايزد از پى آنست

سنائى. نظير: چه فرمان يزدان چه فرمان شاه. فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص283)
sourceLink

از درختان ديگران برچين - وز پى ديگران درخت نشان

مسعود سعد. نظير: ديگران كاشتند ما خورديم ما ميكاريم ديگران بخورند.
(
امثال و حکم
, ص129)
sourceLink

پى مصلحت مجلس آراستند، نشستند و گفتند برخاستند

(
فرهنگ عوام
, ص150)
sourceLink

اسب را گم كردن و پى نعلش گشتن

اصل را از دست دادن يا رها كردن و دنبال فرع رفتن-بجاى اسب اغلب شتر گويند و بنابراين مثل چنين ايراد ميشود: شتر را گم كردن و پى مهارش گشتن.
(
فرهنگ عوام
, ص55)
sourceLink

آه اگر از پى امروز بود فردایى

(اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت بر در ميكدۀ با دف و نى ترسائى گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد...) حافظ.
(
امثال و حکم
, ص72)
sourceLink

پى نخودسياه فرستادن دنبال...

بمنظور اغفال و فريب كسيرا دنبال كارى فرستادن مثال مى‌خواستند مرا دست‌بسر كنند و از حوزه خود دور سازند پى نخود سياه فرستادند به كتاب داستان‌هاى امثال جلد دوم مراجعه شود
(
فرهنگ عوام
, ص150)
sourceLink

از پى دشمن گريخته نبايد رفت

نظير: حبب الى عدوك الفرار بترك الجد فى طلبه، فان الكلب اذا جرح عقر. منصور عباسى. چو زنهار خواهند زنهار ده كه زنهاردادن ز پيكار به چنانشان مگردان ز بيچارگى كه جانرا بكوشند يكبارگى ز بن برگريزندگان ره مگير مريز از كسى خون كه باشد گزير بدم گريزندگان شب مپوى چو دشمن شد آواره بيشش مجوى. سعدى. نبينى كه چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ. سعدى. بروز معركه ايمن مشو ز خصم ضعيف كه مغز شيربرآرد چو دل ز جان برداشت سعدى. سگ را چون در تنگى بگيرند بگزند. كليله و دمنه از جان گذشته را بمدد احتياج نيست.
(
امثال و حکم
, ص110)
sourceLink

از پى هر گريه آخر خنده‌ايست

(... مرد آخر بين مبارك بنده‌ايست). مولوى. نظير: بعد نوميدى بسى اميدهاست از پس ظلمت دو صد خورشيدهاست. پس از دشوارى آسانيست ناچار وليكن آدمى را صبر بايد. سعدى. در نوميدى بسى اميد است پايان شب سيه سپيد است. خدا گر ز حكمت ببندد درى ز رحمت گشايد در ديگرى. از آنزمان كه فكندند چرخ را بنياد درى نبست زمانه كه ديگرى نگشاد. شاد بدانم كه چو بندد درى ايزدمان بازگشايد دگر. بو المظفر مكى. نوميد مشو مگو كه اميد نماند كس در غم روزگار جاويد نماند. اگر چند باشد شب دير باز بر او تيرگى هم نماند دراز شود روز چون چشمه رخشان شود جهان چون نگين بدخشان شود. فردوسى. آنچه ديدى برقرار خود نماند و آنچه بينى هم نماند برقرار. سعدى. چون پلنگى شكار خواهد كرد قامت خويشتن نزار كند. پيش دانا زمان شدت دى قصۀ راحت بهار كند. پس از تيرگى روشنى گيرد آب برآيد پس از تيره‌شب آفتاب. اسدى. هر يكى را عوض دهد هفتاد گر درى بست بر تو ده بگشاد. سنائى. فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً. قرآن كريم. سورۀ 94. آيۀ 5. لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ‌. قرآن كريم سورۀ 12. آيۀ 87. لَعَلَّ اَللّٰهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِكَ أَمْراً. قرآن كريم. سورۀ 65. آيۀ 1. هر سرازيرى يك سربالائى دارد، در دنيا هميشه بيك پاشنه نميگردد. در دنيا را نبسته‌اند، خدا وسيله‌ساز است. اميدها در نااميديست. خدا كس بى‌كسانست. خداى جهانرا جهان تنگ نيست. روزهاى سپيد است در شبان سياه، سعدى. هر پستى يك بلندى دارد هر نشيبى را فرازيست. چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند. از پى هر شبى بود روزى. مكتبى. از پى هر غمى است خرميئى، مكتبى. هر غمى سر بشادئى دارد. مكتبى.
(
امثال و حکم
, ص111)
sourceLink

از پى هر غمى است خرمی اى

(بايدش شاد زيست هر غمئى ك‍...) مكتبى. رجوع بفقرۀ بعد شود.[از پى هر گريه آخر خنده‌ايست]
(
امثال و حکم
, ص111)
sourceLink

پى نام و نانند خلق زمانه

(... تو مر خلق را مايۀ نام و نانى.) فرخى.
(
امثال و حکم
, ص527)
sourceLink

پى مور بر هستى او گواست

(... كه ما بندگانيم و او پادشاست.) فردوسى. رجوع به: برگ درختان سبز...، شود.
(
امثال و حکم
, ص527)
sourceLink

پى انده اميد دلفروزيست

(وليكن شادى و غم هردو روزيست...) رجوع به: از پى هر گريه آخر...، شود.
(
امثال و حکم
, ص519)
sourceLink

پى هر مستیى باشد خمارى

(... در اين انديشه دل خون گشت بارى.) شبسترى. رجوع به: گنج و مار و...، شود.
(
امثال و حکم
, ص527)
sourceLink

از پى هر شبى بود روزى

(مكتبى صبر كن بهر سوزى ك‍... آفرينندۀ خزان و بهار - نوش با نيش ساخت گل با خار - راحت اندر مقابل رنج است - اژدها در مقابل گنج است - هر غمى سر بشادئى دارد هر جبل ره بوادئى دارد.) مكتبى. رجوع به: از پى هر گريه آخر خنده‌ايست، شود.
(
امثال و حکم
, ص111)
sourceLink

از پى عيب كل كله جويد

(از پى غيب مرده ره جويد...) سنائى. نفس گول است سر براهش نه كل فضولست بى‌كلاهش نه. اوحدى
(
امثال و حکم
, ص111)
sourceLink

پى را كور كردن

جاى پا و اثر قدم را محو كردن مثال دزدان پى خود را كور كردند و پليس را باشتباه انداختند.
(
فرهنگ عوام
, ص147)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.