bookmark

معنای پهنه

پهنه

بالفتح،پهنا،و پهنى ران از جانب درون كه بتازى قطن گويند،و نوعى از چوگان كه سرش مانند كفچه سازند،و گوى در ان نهاده بر هوا افگنند،و چون نزديك بفرود آمدن رسد،باز سر پهنه بروزنند،و همچنين كنند و نگذارند كه بزمين آيد تا از حال بگذرانند،و بتازى،طبطاب گويند،سنايى گويد: بيت قدم در راه ملكى نه كه هر ساعت همى باشى تو همچون گوى سر گردان و ره چون پهنۀ بى‌پهنا و فرخى گويد: مصراع پهنه بازى و كمند افگنى و چوگان باز و كمال گويد: بيت جرم هلال از بر اين سبز پهنه چيست ما ناز سم اسب تو بروى نشان رسيد و در فرهنگ بمعنى ميدان گفته،و همين بيت شاهد آورده.
(
فرهنگ رشیدی
, ص369)
sourceLink

- [بفتح با و نون] چوب كفچه مانند كه بدان گوى بازند و بتازى طبطاب خوانند و در ادات الفضلاء بمعنى گوى باختن نيز آمده. اما معنى اول اصحست چه حكيم لبيبى باين معنى فرمايد: بيت بنات النعش چون طبطاب سيمين نهاده دسته زير و پهنه از بر و فرخى فرمايد: بيت نامه نويسد بديع و نظم كند خوب تيغ زند نيك و پهنه بازد و چوگان و بمعنى ميدان و فضا نيز آمده چنانكه اخسيكتى گويد: بيت درين دو پهنه كه ميدان ادهم است و سمند خيال همچو توئى در نياورد بكمند و خلاق المعانى نيز گويد مؤيد اين معنى: بيت جرم هلال از بر اين سبز پهنه چيست مانا ز سم اسب تو بروى نشان رسيد
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص260)
sourceLink

بمعنى پهن و پهناست و نوعى از چوكان را نيز كويند كه سر آن مانند كفچه پهن است و كوى را در آن نهاده بر هوا افكنند و چون نزديك بفرود آمدن شود باز سر پهنه را بر او زنند و همچنين كنند و نكذارند بر زمين آيد تا از هال بكذرانند و آن را بتازى طبطاب نامند حكيم سنائى كفته شعر قدم در راه ملكى نه كه هر ساعت همى‌باشى تو همچون كوى سركردان دره چون پهنه بى‌پهنا فرخى كفته شعر پهنه‌بازى و كمندافكنى و چوكان‌باز ناوك‌اندازى و زوبين‌فكن و سخت‌كمان كمال كفته جرم هلال از بر اين سبز پهنه چيست ما ناز سم اسب تو بروى نشان رسيد و بمعنى پهنا نيز آمده
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص240)
sourceLink

«كفچه»باشد كه غازيان بدان گوى بازند و بتازى«طبطاب »گويند.فرخى گفت: بيت نامه نويسد بديع و نظم كند خوب تيغ زند نيك و پهنه بازد و چوگان
(
صحاح الفرس
, ص268)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]چوگان بازى و گوى بازى.و ميدان.و پهنا و عرض.و قطن كه پهنى ران آدمى و ساير حيوانات باشد از جانب درون.و پهنا و عرض.و طبطاب كه نوعى از چوگان است و سرش مانند كفچه و گوى را در آن نهاده در هوا اندازند.و چوبى مخروطى تراشيده كه كودكان ريسمانى بر آن پ
(
فرهنگ نفیسی
, ص753)
sourceLink

(اسم) فسحت. عرصه. عرض. ساحت. ميدان. ¦¦
(اسم) مقابل گوى. طبطاب. راكت (در گوى و پهنه). قسمى چوگان كه سر آن مانند كفچه پهن است و گوى را در آن نهاده به بالا مىاندازند و چون نزديك به پايين آمدن شود باز سر پهنه را بر او زنند و هم چنين كنند و نگذارند بر زمين آيد تا به مقصد برسانند. ¦¦پهنى ران آدمى و حيوانات ديگر از جانب درون. ¦¦چوبى مخروطى تراشيده كه اطفال ريسمانى بر آن پيچند و طورى بر زمين اندازند كه تا مدتى دور خودش مىگردد. فرموك. گردناى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص626)
sourceLink

گوى‌بازى.
(
فرهنگ قواس
, ص188)
sourceLink

پهنه باختن

(مصدر مرکب) با نوعى چوگان كه پهنه گويند بازى كردن. پهنهبازى كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص626)
sourceLink

پهنه باز

(صفت فاعلی مرکب) كه پهنه بازد. كه با پهنه گوى بازى كند.
(
لغت نامه دهخدا
, ص626)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.