چه بنديد دل در سراى سپنج كه دارد گهى شاد و گاهى به رنج زمانى چو اهريمن آيد به جنگ زمانى عروسى پر از بوى و رنگ زمانى همى بار زهر آورد زمانى ز ترياك بهر آورد. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص673) 
چنين است كار سراى سپنج چو دانى كه ايدر نمانى مرنج مخور انده و باده خور روز و شب دلت پر ز رامش پر از خنده لب. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص624) 
چه بندى دل اندر سراى سپنج چه نازى به گنج و چه نالى ز رنج كز آن گنج ديگر كسى برخورد جهاندار دشمن چرا پرورد. فردوسى. رجوع به: بخور هرچه دارى...، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص673) 
چه جویى همى زين سراى سپنج كه آغاز گنج است و فرجام رنج. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص674) 
نمانى همى در سراى سپنج چه نازى به تاج و چه نازى به گنج (فردوسى) 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاحفرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص745) 
اگر تاج دارى وگر درد و رنج - همان بگذرى زين سراى سپنج فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص197) 
اگر جاودانه نمانى به جاى - همان نام به زين سپنجى سراى فردوسى. نظير: كه نام است اندر جهان يادگار نماند بكس جاودان روزگار. فردوسى. نام باقى طلبى گرد كمآزارى گرد كز كمآزارى كمعمر نيامد كركس. سنائى. نام توان يافت بخلق حسن. فرخى. نام بلند به از بام بلند. نام شاهان بنيكوئى سمر است. ظهير فاريابى. نام محمود نه نيك آيد با فعل ذميم. ناصر خسرو. نام نيكو گر بماند ز آدمى به كز او ماند سراى زرنگار. سعدى. ذكر الفتى عمره الثانى و حاجته مافاته و فضول العيش اشغال. متنبى. كسى كو نكونام ميرد همى ز مرگش تأسف خورد عالمى. اسدى. برنج است آنكش هنرها مهست نكوكارى و نيكنامى به است. اسدى. كه ماند نكوكارى ايدر بجاى بود با تو نيكى بديگر سراى. اسدى. نكونامى از گيتى آنرا سزاست كه كردار او خوب و گفتار راست. اسدى. همان مرگ بهتر بنام بلند از اين زيستن با هراس و گزند. فردوسى. تو را نام بايد كه ماند دراز نمانى همى كار چندين مساز. فردوسى. اگر نيست ايدر فراوان درنگ همان نام بهتر كه ماند نه ننگ. فردوسى. يكى داستان زد براين بر پلنگ چو با شير جنگى درآمد بجنگ بنام ار بريزى مرا گفت خون به از زندگانى بننگ اندرون. فردوسى. ز نام است تا جاودان زنده مرد كه مرده شود كالبد زير گرد اگر توشهمان نيكنامى بود روانمان بدانسر گرامى بود. فردوسى. پس از مرگ نفرين بود بر كسى كز او نام زشتى بماند بسى كه نام است اندر جهان يادگار نماند بكس جاودان روزگار. فردوسى. مرا سرنهان گر شود زير سنگ از آن به كه نامم برآيد به ننگ. فردوسى. نديدى كه چند از بزرگان كه مرد ز گيتى جز از نام نيكى نبرد. فردوسى. خنك مرد درويش با دين و هوش فراوان جهانش بماليده گوش كه چون بگذرد زين جهان نام نيك بماند از او هم سرانجام نيك. فردوسى. بنام نكو گر بميرم رواست مرا نام بايد كه تن مرگراست. فردوسى. نام نيكو را بزرگان عمر ثانى گفتهاند: العراضه. و ترى ثناء الرودكى مخلدا من كل ما جمعت بنو سامان بسا جائى كه محمودش بنا كرد كه از رفعت همى با مه مرا كرد نبينى زان همه يك خشت برپاى ثناى عنصرى مانده است برجاى. نظامى. نصحتكم يا ملوك الارض لا تدعوا كسب المكارم بالاحسان و الجود هذى خزائن محمود قد انتهبت و لا انتهاب لنا فى ذكر محمود. محمد عاصمى. بنام نكو زنده بايست بود كه سرمايه عمر است و نامست سود كسى كو بگويدت جاويد زى بمان اندرين شارسان هرگزى دروغش مپندار و از من شنو كه يادت بگيتى بود عمر نو. حضرت اديب. نكونامى از گيتى آنرا سزاست كه كردار او خوب و گفتار راست. اسدى. نيك اگرچه ز فنا گشته گم است نام نيكوش بقاى دوم است. جامى. نيك نام از صحبت نيكان شوى همچو از پيغمبر تازى هلال. ناصر خسرو. نيكوان رفتند و سنتها بماند وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند. مولوى. فكن حديثا حسنا ذكره فانما الناس احاديث. بارى چو فسانه ميشوى اى بخرد افسانۀ نيك شو نه افسانۀ بد. پس از تو ابن يمين چون فسانه خواهد ماند بكوش تا ز تو نيكو بماند افسانه. ابن يمين. انوشه كسى كو نكونام مرد چو ايدر تنش ماند نيكى ببرد. اسدى. خنك كسى كه پس از وى حديث خير كنند كه جز حديث نميماند از بنىآدم. سعدى. انما الناس حديث حسن كن حديثا حسنا لمن وعى. اگر ماند ايدر تو را نام زشت نيابى عفى اللّه خرم بهشت. فردوسى. بپرهيز تا بد نگرددت نام كه بد نام گيتى نبيند بكام. فردوسى. همى نام جاويد ماند نه كام بينداز كام و برافراز نام. فردوسى. هم از پيشهها آن گزين كاندر اوى ز نامش نگردد نهان آبروى. فردوسى. سعديا مرد نكونام نميرد هرگز مرده آنست كه نامش بنكوئى نبرند. سعدى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص199) 
چنين است رسم سراى سپنج گهى ناز و نوش و گهى درد و رنج. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص623) 
چو دل برنهى بر سراى سپنج همه زهر زو بينى و درد و رنج. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص647) 
چه بندى دل اندر سراى سپنج چو دانى كه ايدر نمانى مرنج (... اگر شهريار است و گر هست گرد بدينسان نمايد جهان دست برد.) فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص673) 
اگر چند بسيار مانى به جاى - هم آخر سرآيد سپنجى سراى اسدى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص203) 
اگر گنج يابى وگر درد و رنج - نمانى همى در سراى سپنج فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص226) 
چنين است رسم سراى سپنج بدان كوش تا دور مانى ز رنج. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص623) 
چنين است رسم سراى سپنج نمانى در او جاودانى مرنج. فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص623) 
اين سراى سپنج نيايند جويندگان جز به رنج (چنين گفت پس ك...) فردوسى. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص335) 